شعر در مورد عمر ، شعر در مورد گذر عمر از سعدی و حافظ و مولانا و سهراب سپهری

شعر در مورد عمر

شعر در مورد عمر ، شعر در مورد گذر عمر از سعدی و حافظ و مولانا و سهراب سپهری

شعر در مورد عمر ، شعر در مورد گذر عمر از سعدی و حافظ و مولانا و سهراب سپهری همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد عمر

ز دست ،گوهر پرقیمت جوانی رفت

چو برق ،فرصت کوتاه زندگانی رفت

بهار عمر که هنگام دانش اندوزیست

پی هوا و هوسهای نوجوانی رفت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عمر آدمی

عددِ عمر من و نمره ی کفشم چهل است
بینهایت شب و روزی که درون سجل است

سالها دلخوشیم بود که بالغ گردم
اینک از نیمه گذشت عمر،وَ پایم به گل است

شرم،فواره کند بس که زمان خودخواه است
روی خود خواهِ زمان نیز ز رویم خجل است

زین تقاطع، به تغافل، سپری کردن عمر
بس خطا باشد و بسیار جفا هم به دل است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دامغان ، شعرهای محلی دامغانی و شعر در مورد استان سمنان

شعر در مورد عمر رفته

این قافله عمر عجب می‌گذرد

دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عمر انسان

بیا عمر را تا اتمام نشده با معشوق و می گذران
سوگ عمر بر باد رفته را با صدای محزون نی گذران
بیا از شهر آشوب غم با هم دمی خویش هجرت کنیم
بیا از دست غم دل به شتر تازی تا ری گذران
…………………………………………………
می گذرد این ایام درد هم نازنینا بیا این دم غم مخور
امشب شب هم آغوش شدن است یک امشب درد ماتم مخور
بیا جام به جام من زن و دیوانه وار سر کش
بیا در آغوش من و آرام گیر و سردی دم مخور

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عمر کوتاه

گر عمر من از شصت فزون شد،شده باشد

ور طالع فرخنده زبون شد،شده باشد

این جان که به تنگ آمده است از قفس تن

روزی اگر از سینه برون شد،شده باشد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بندر لنگه ، متن در مورد بندر و شعر کوتاه درباره استان هرمزگان

شعر در مورد عمر میگذرد

میدونم اومد باز فصل بهار
دلامون ازین خبر شد بیقرار
میدونم دوباره گل اومد به باغ
دلامون از حسرت گذشت عمر باز گشته داغ
میدونم نیلوفرا زیباترند
دلامون از خیلی ها بی خبرند
میدونم دوباره باز آسمونا، آبی میشه
دلامون روشن وآفتابی میشه
میدونم شادی و غم نمی میرند
دلامون خنده وغصه می بینند
میدوتم نه یک بهار صد تا بهار میاد میره
دلامون از هم دیگه باز میگیره
میدونم نه این بهار یا وقت مرگ
دلامون پیش خداست تا وقت مرگ

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عمر گران

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم

دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم

افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت

ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند

یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم

سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان

یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عمر زودگذر

سبزه ها هریک رُستند
عمر ما را درچه جُستند
لحظه تحویل آمد
سالها با هم گذشتند
یک جوانه دردل باغ
پای باغچه ، لب رودی
تو صدایی ، جز گذر چیزی شنیدی
ساعت وثانیه ها می گذرند
گویی این عمرها همه بی ثمرند
هم منتظر ز یک تحولند
انگاری ما را با خود تند میبرند
شب وروز عمر ما دقیق نبود
سال تحویل چرا دقیق می گیم
مگه ما سبزه وگل توی بهار
همیشه نمی بینیم، نمی چینیم
آره باز شکوفه ها جوونه زد
اما باز ما خدا را نمی بینیم!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد نطنز ، اشعار زیبا و کوتاه در مورد شهر نطنز استان اصفهان

شعر در مورد عمر و زندگی

جهد کن جهد که وقت من و تو در گذر است

سعی کن سعی که این عمر بسی مختصر است

عیش و راحت طلبیدن ز جهان بی خبریست

هـــر کـــه بینی در آن جا کنــــد و محتضر است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عمر طولانی

دور بادا غم از این چشم چراغانی تو
ماه بگذاشته پا در شب مهمانی تو

در بساط دل اگر رخنه کند بوی بهار
بی گمان سر برسد گاه زمستانی تو

غصه آخر به سر آید بسرا شعر و سرود
تا گریزد شب از این محفل نورانی تو

رشته ی عمر ببافی به سرانگشت خیال
بر حذر از غم اگر بافت به آسانی تو

میشود رستن از آشفتگی حزن خزان
گر مددها کندت فکرت انسانی تو

در حریم دل اگر جای رفاقت سبز است
شادمانی رسد از رنگ گلستانی تو …

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد عمر آدمی

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

بیشتر بخوانید : شعر در مورد محرم و نامحرم ، شعر کودکانه در مورد محرم و نامحرم و نگاه به نامحرم

شعر در مورد گذر عمر انسان

عجبا قافلهء عمر چسان میگذرد
چهره افروخته بر خرد و کلان میگذرد

عندلیبِ خِردم حرمت دل گر شکند
از پس چهچهه او دل نگران میگذرد

تا به خویش آیم و از باغ بهاران طبقی
کشتی عمر به گرداب خزان میگذرد

معجز خنده و روی مه و جادوی نگاه
وانهمه لطف ز ابروی کمان میگذرد

تلخی و شادی ایام به مسکین و غنی
بگذرد بر همه حتی به شهان میگذرد

هرکه رانیست میسر که دل از دانه کند
عمر بیحاصلش از رود زمان میگذرد

پرتو فیض تو یارب چو نصیبم گردد
پیر اگر باشم و فرسوده جوان میگذرد

خاطر شعر تو «عاکف» نرود از دل ریش
ریش بادآنکه دلش بی هیجان میگذرد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره عمر آدمی

نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت

غروری کز جوانی بود هم رفت

حدیث کودکی و خودپرستی

رها کن کان خیالی بود و مستی

چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست

نمی‌شاید دگر چون غافلان زیست

نشاط عمر باشد تا چهل سال

چهل ساله فرو ریزد پر و بال

پس از پنجه نباشد تندرستی

بصر کندی پذیرد پای سستی

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد عمر انسان

تمام بدنم برای زمین خاک می شود
هر لحظه
که سنگینی یادی
بیشتر از خودم بر من می نشیند
و روزهای ترک خورده
من را تا زاغ زدن خواب
به آن طرف دیوار بین شب و روز
پیش می برد

چه نفس آلوده ای دارد
هوای دم کرده ی این چهار دیواری بدون در
و تنی فقیر از خورشید
در رطوبت عمر
این جا با مرگ خیلی فامیل هستیم
چرا که مادران و پدران
ناف تاریکی و ناف کوری را
برای هم زده بودند.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد محرم اسرار ، شعر حافظ در مورد محرم اسرار دل کوتاه و نامحرمان

شعر درباره عمر رفته

یک عمر به کودکی به استاد شدیم

یک عمر زاستادی خود شاد شدیم

افسوس ندانیم که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم خیام

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.