شعر در مورد محرم اسرار ، شعر حافظ در مورد محرم اسرار دل کوتاه و نامحرمان

شعر در مورد محرم اسرار

شعر در مورد محرم اسرار ، شعر حافظ در مورد محرم اسرار دل کوتاه و نامحرمان

شعر در مورد محرم اسرار ، شعر حافظ در مورد محرم اسرار دل کوتاه و نامحرمان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد محرم اسرار

هر کجا محرم شدی هم محرمِ اسرار باش
وقت دلتنگی و غم همراه و هم غمخوار باش

قدر نشناسی نکن دست از خیانت باز دار
گر بدی ها هم ببینی باز هی تو دار باش

هر که محرم می شود مُحرم شود آنجا دگر
از هوایِ نفس بگذر بی هوا خود دار باش

هر که عیبی را بپوشاند همانا مرد است
هر کجا عیبی ببینی جان من ستار باش

مردم آزاری نکن تا بد نبینی عاقبت
توی دنیا فارغ از عمامه و دستار باش

سرگشته

⇔⇔⇔⇔

شعر حافظ در مورد محرم اسرار

من چه گویم یک رگم هشیار نیست
بندبند تار و پودم با یار نیست…

درفراقش روزها باشب شد یکی
هیچ دردی را دوا به ز این آزار نیست…

درمیان ترس وتردید سایه ها
هیچکس را این جراحت غمخوار نیست…

خامشی هست وسکوت و وهم و لرز
شب رسید وشبگرد اصلا بیدارنیست…

عاشق ومعشوق در فراق یکدگر
هیچیک را انتظار واشتیاق دیدارنیست…

عاقلان ترسند از هجر و از فراق
همچو منصور، عاشقی بر دار نیست…

شمس در طلوعش شد در غروب
۳۱۳پهلوان منتظر را سردار نیست…

می رسددر گوش، بانگ اشباح الرجال
درمیان مردمان یک نفر عیار نیست…

گرگهادر انتظار دلفریب آخرین
چنگها تیز است و او را هیچ دلدار نیست…

درمیان جمع تنها و غریب و بی دفاع
نیست مقداد و ابوذر، یک نفر عمارنیست…

جان من آقانیا در این هجوم بی کسی
هیچکس در کنارت محرم اسرار نیست…

بیشتر بخوانید : اشعار حسین جنتی ، شعر دانشگاه اصفهان و خواجه دزد و از زبان مومیایی

شعر درباره محرم اسرار

دمــی از بـنـدگــی خَــلق تــو بـیزار شدم
“هـمچو مـنصـور خــریدار سر دار شدم”

زورقِ رازِ دلم را شب طوفان که شکست
سـحـری شـد که به دل محرمِ اسـرار شدم

دَغـلی خـام و دورو جار به جنجـال کشاند
تَـبـر از بیعت او خـوردم و بی عــار شدم

سَــرِ سجاده دعـای سحری وصـلِ تو بود
زِ یَـــدِ دولـتِ خـونخــواره چـو آزار شدم

جُــوِ،آلــــوده بـه خــــونِ دل ما در دلِ او
بــه دلِ مــیــکــده دل دادم و دلـــدار شدم

نــمـکم چـشمه ی چـشمانِ گهر بار تو شد
کـه نــمک گیر و شکر ریزِ رخِ یار شدم

شــده اکـسیر دَمَـت بر غـمِ مؤمـن سپری
نــاله ی مــرغ سحر را همه تکرار شدم

نــظرِ نــحــس،به جانم زده اهریمنِ روز
که شب از خویش فروشان پُراطوار شدم

هــوسِ جـــــام خـــراباتیِ جم شد شرری
کــه چــو ایــوانِ مــدایـن،پِــیِ آوار شدم

⇔⇔⇔⇔

کار تویی بارتویی محرم اسرار تویی
لاله تب دار منم، آتش بسیار منم
ماه دل آرا تویی، دلبر زیبا تویی
مایه ی آرامشی،روح تو انگار منم
عشوه تویی ناز تویی این همه آواز تویی
مونس وغمخوار منم عشوه خریدار منم
مهر تویی ماه تویی،از دلم آگاه تویی
دیده ی خونبار منم ،تشنه ی دیدار منم
جان تویی این تویی آن تویی
در طلبت ای صنما شهره ی بازار منم
این همه طناز تویی نقطه ی آغاز تویی
سوزن پرگار منم دور تو دوار منم
قبله ی حاجات تویی ،فصل مناجات تویی
مست ونه هوشیار منم دیده ی بیدار منم
جام تویی،کام تویی،دانه تویی دام تویی
در تله ودام تو مرغ گرفتار منم
چشمه تویی آب تویی عطر گل ناب تویی
هاله شوی بر تنم ،مست دگر بار منم
دلبر جانی تویی،لیلی ثانی تویی
مهر تو سر شار منم،جان تو اینبار منم

⇔⇔⇔⇔

محرم اسرار …

گفتم ، که بیا بنشین ، من ، سنگِ صبورِ تو
……. چون ، سنگ شدم ، از غم ، از روزِ عبورِ تو
……………. بنشین …. بگشا دل را ، من محرمِ اسرارم
……………………. میگویی و میسوزم … غم باد …. به دورِ تو …!

بگذشتی و بگذشتم ، هر دو زِ دلِ ساده
…….. بشکست ، غرورِ من … در جنگِ غرور تو
………………… من با غم هجرانت … تو ، با شررِ باده
……………………….. من گریهء پنهانم … درجشن و سرورِ تو …!

از عشق که میگویی ، بن بست پسِ بن بست
………. دل … فرش رهت سازم … از بهر عبورِ تو
……………….. من ، آب شدم ، از غم … تا رازِ دلت گفتی
……………………….. جاری شده ام ، درعشق … دنبالِ مرور تو …!

سنگینی غمها را ، از دل بزدا تا صبح
………… تا عشق ، بیاید باز ، در قلبِ صبورِ تو
………………… شیرینی و غم داری ، فرهادم و کوهِ صبر
………………………….. من غرق شدم آخر ، در چشمِ نمورِ تو …!

بیشتر بخوانید : اشعار محمدرضا نظری ، مجموعه شعر های مختلف محمدرضا نظری شاعر

شعر در مورد محرم اسرار

از دست دلم دلزده ام دل ز دلم رفت
از داغ دلم دق زده ام جان ز دلم رفت
از باد پر از لطف و لطافت به سحرگاه
آباد دلم، باغ دلم ، شاد دلم رفت
این دل نه که دیگر ز صفا بهره ندارد
دارد؛ چه صفایی؟ به وفا سادگیش رفت
این دل چه زمانها که پی یار روان بود
اکنون چه ؟ نه آن نیست، که دلدادگیش رفت
این دل پی آن بود که بی یار نماند
صد حیف که آن محرم اسرار دلم رفت

⇔⇔⇔⇔

هی غریبه , بیا تا که باهم یار شویم
هر دم دلواپس هم , کشته و بیمار شویم

برای هم بگوییم هر آنچه در سر داریم
شاید خدا خواست و محرم اسرار شویم

⇔⇔⇔⇔

ماه نور افگـن من، چـون تو پدیدار شدی
مردم چـشــــــم مرا قـــبله ی دیدار شدی
آمدی تا به جهــــــان دلبر یکــتـا باشی،
لیک دیدم که خــودت محــو رخ یار شدی
ای که از میکـــــدهء یار نشان می طلبی!
ز چه از مسجد و از مدرسه بیزار شدی؟
درِ میخانه بدیدم که همه بی خــــــــبران،
تو به میخانه رسیدی و خود هشیار شدی
از خـُم بادهء ساقـیِ الـست نوشـــــــیدی؟
زآنکه اندر حرمش، محـــرم اسرار شدی
غیر حق هیـچ ندیدی و «انالحـق» گفــتی
همچومنصور جرس دادی وبر، دار شدی
لب خشکــیده «سائس» بنگـــر، باده بده
ای که بر خال لب یار گــــــرفتار شدی

بیشتر بخوانید : اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو و دکلمه ها و شعر سیگار

شعر درباره محرم اسرار

سِر سار و گَهی هوایِ مِهر ، در سَر دارم

اِمسال دَمادَم حال و هوایِ مُحرم دارم

سَحرگاه و سوی ماه و هوایِِ دِگر دارم

سوی راه و صد آه کی مَرهمِ درد دارم

مَرهمِ دردَم سوی دل آی دردِ دل دارم

همدمِ دل اِمسال حال و هوایِِ دِگر دارم

رو سوی حَرم اِمسال هم حِس و حال دِگر دارم

محَرم اَسرار اِمسال مُحرم حال و هوایِِ دعا دارم

⇔⇔⇔⇔

عاشق شدم و محرم اینکار ندارم فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم
آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم وان بخت که پرسش کندم یار ندارم
بسیار شدم عاشق و دیوانه ازین پیش آن صبر که هر بار بد این بار ندارم
یک سینه پر از قصه‌ی هجر است ولیکن از تنگ‌دلی طاقت گفتار ندارم
چون راز برون نفتدم از پرده که هر چند گویند مرا گر به نگهدار ندارم
جانا چودل خسته به سودای تو دارم او داند و سودای تو من کار ندارم
خون‌ریز شگرفست لبت سهل نگیرم مهمان عزیز است غمت خوار ندارم
مرگم زتو دور افگند اندیشه‌ام اینست اندیشه‌ی این جان گرفتار ندارم
خون شد دل خسرو ز نگهداشتن راز چون هیچ کسی محرم اسرار ندارم

⇔⇔⇔⇔

حــبّـــذا! ای دل ترا دلـدار و دلبر داشتن
مرحبا! ای جان ترا سردار و ســــرور داشتن

گرچــه کارم عشق بازی نیست لیکن میــتوان
همـــت فـــــــرهاد را اندر سر وبر داشـتن

دلبری دارم که از شــــوق رخـش دیوانه وار
همچو واعظ در مساجـــد وعظ و منبـــر داشتن

ایکه گشتی مَحــرم اسرار عشق، حرفــم شنو!
عشق را طبع بلـند است همچو اخــــتر داشتـن

داشتی داد انالحق میزدی منصــــــــور وار
گفت بر تو آنکــه دعوی کرد، دلـــبر داشتن

(سائسا) گوهــر شناسی نیست انـدر کار عشق
عشق پردازی که باید همچـــو جوهــــر داشتن

بیشتر بخوانید : اشعار محمد سلمانی ، شعر محمد سلمانی در بیت رهبری در حضور رهبر

شعر در مورد محرم اسرار

«ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست»
بیقراریم بگو نقطه پرگار کجاست
از تب دوری خورشید فتادیم از تاب
آتش عشق کجا٬معبد احرار کجاست
صبر ایوب نداریم و تحمل تا کی؟
با شهنشاه جهان وعده دیدار کجاست
دل دیوانه به هر کوچه رسد میپرسد
«منزل آن مه عاشق کش عیارکجاست»
تا که از شمس جدا شد قمر عالم تاب
بر لبش پیر مغان یار وفادار کجاست
مادر آب ز ره آمده و میپرسد
یوسف بر ستم گرگ گرفتار کجاست
ای نسیم سحری از چه فرو بستی لب
دل بی تاب چه شد محرم اسرار کجاست

⇔⇔⇔⇔

جانا که فرو مانده ،در این کار جهانی

بایـد به خـدا ، باز گـذاری که بـدانی

سِری است در این کار و در این فکر نهانی

تا مَـحرم اسـرار نـباشی ، تو نـدانی

الطاف خـدا جـوی ، که شاید بـتوانی

خود را زِ فروماندگی خود ، بـِرهانی

از خون خلایق بـکَشن ، خط نـهانی

باید زِ همین خط ،تو همین درس بخوانی

دَرست بدهـد ، باد هوسبـازی مخلـوق

درسی بخوان ، از صفحه ی خلاق جهانی

از باد هوسبـازی مخلـوق ، حـذر کن

آن باد هوس را ، نَبـُوَد غیـر زیانـی

بر بنـد به بازوی خود ، از علـم نشانـی

اسلامس و علم و عمل و قلب و زبانـی

چون نوح(ع) گر از زشتی مردم ، نگرانی

تکرار کنـی ، نکته ی نیکی که بدانـی

آن خطبه که جرجیس ،بـخواندس شنیدی

جرجیس صفت،خطبه به مردم تو بخوانی

اسلام چه نیکو است ، همان نام و نشانش

بر بنـد زِ اسلام ، به خـود نام و نشانی

بـشناس حسـن ، معنـی اسلام و معانـی

اسلام نـموده ، تو گـر این نکته بـدانی

⇔⇔⇔⇔

جز تو ای یار کسی محرم اسرار نبود
راه وصل تو بجز درهم و دینار نبود
دل و دین رفت دگر بر سر تار مویت
طمع وصل تو جز پرده ی پندار نبود
راز دل با تو بگفتم که مگر یار شوی
جز تو ای یار کسی آدم هشیار نبود
خبرم نیست ز خود تا که بدیدم رویت
دل عاشق دگر از خویش خبر دار نبود
بسته ام عهد که بوسم لب شیرین ترا
چه توان کرد اگر رشته ی زنار نبود
چه ستم ها که نمودی به من عاشق زار
هیچ کس همچو تو ای یار ستمکار نبود

بیشتر بخوانید : اشعار محسن عاصی ، شعر های پست مدرن و بهمن بکش

مـن عـاشـق دیــوانــه ام ، آگَـه ز اَســرارم کنیـد

در بستـر افتـاده دلــم ، از خــواب بیــدارم کنیـد

همـراه دل بیرون شدیم ، نا خوانده مهمانت شدیم

هـرچند که مستیـم حالیـا ، امشب هـوشیـارم کنیـد

شاید شود وقت وداع ، یک دلِ خامـوش بی صدا

گـر نفسی مانـده بـه شُکـر ، مَحـرِم اَسـرارم کنید

در چـرخش روز و شبـیم ، تا تــو صدایـم بکنـی

حـال خـوشــی دارد دلــم ، آمـاده دیــدارم کنیـد

ما عاشق دیوانه ایـم ، هرشب در این میخانـه ایم

تنهـا تویـی ای مهــربان ، با عشق مهمـانم کنیـد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.