شعر در مورد تفرش ، شعر زیبا و کوتاه نظامی در مورد شهرستان تفرش استان مرکزی

شعر در مورد تفرش

شعر در مورد تفرش ، شعر زیبا و کوتاه نظامی در مورد شهرستان تفرش استان مرکزی

شعر در مورد تفرش ، شعر زیبا و کوتاه نظامی در مورد شهرستان تفرش استان مرکزی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد تفرش

ای تو خا نک ای رو ستا ی پدرو مادری
تو برایم دلنشینی همچون مهرخواهری
دشت هایت گرچه خشک ازبی آبی است
توبرایم ازصفای جنگل های شمالی بهتری
می کنم من درهوای دیدن توباز سیروسفر
توبه نزد من چو ن کشورم مهتری وسروری
آرزویم این است که باشی برقرار وماندگار
توکنی تا آخردنیا مرادرصفای مهرت رهبری
می کنم من برآب وخاک واجدادم صدافتخار
تا به شورووفایی ماندگارجاودانه ازمن دلبری

رودزیبایت هرگزنمی بایدرودازخاطرت کوکی
گرچه اکنون درخشکسالی لاجرم بر سرمی بری

ای تو خا نک افتخارم،ایمان ،اقتداروشوروباورم
ای که هستی در روزگارتلخ چون زهرتنها یا ورم

افتخارم این بوده ،هست وخواهد بود کزخانک ام
چون به تفرش می رسد اجدادم دراوج نام آوری
روزگا رکودکی خوش بگذ شت و در شادی نزد تو
میکنم آن روزگارشوق کودکانه رابانا مت یاداوری
خوش بود آن کوه ها ودشت هاوآن قنات ات تا ابد
می کنم باخا طرات کودکی درفکرت صدها زندگی
می خورم صد ها تا سف برجوانان ات که بی یاوری
می دهند ات تفسیرنا مطلوب ونا منا سب با ناداوری
توخانک هستی هستی ام د رکل عمرم دراین جهان
باغروروافتخارت می کنم درکنارت زندگی وهمرهی
بی تو من مجنون سر می نهم بردشت وکوه وچشمه ها
گربه خواهی بی من ازدوستدارانت به یغما دل رابری
دل بدستت داده ام تا دل ستانم با شی وباشم باتوبرقرار
توبرایم سلطان آرامش بوده وچون قرص خواب آوری
من که گردا بی پریشان ام د رنزد تو می گردم خموش
می دهی برپریشانی ام آرامشی مستحکم باخوش باوری

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تفرش

اگر دربسترم خارش بگیرم

روم جایی که آرامش بگیرم

دلم می خواهد از استان مرکز

پرستاری هم از تفرش بگیرم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کازرون ، شهر گلن و شعر نصرالله مردانی در مورد کازرون با لهجه کازرونی

شعر در مورد شهر تفرش

دوستان شرح یک دلباخته را گوش کنید
داستان فداکاریهای او را گوش کنید

طبیب بود و حاذق ، زادگاهش تفرش
وثوق می گفتند پروانه را دور شمعش

شمع او بود طفلان جا مانده از درمان
بر سر کودکان، دست او بود رایگان

روزگاری می رفت سوی مطبش با فولکس
ساده پوش بود نه با ماشین پر زرق و لوکس

عشق کودکانه او شد سبب راستی و شهرت او
زر و سیم و قصر سلطانی نبود در اندیشه او

محکی بود بهر عشق انسانها
داستان او گشت شهره آفاقها

مسیح گونه جان می داد بر جان ها
جانهای جا مانده از پیکرها

بذل عشق اش راهنمای مادرایران
فرشته ای بود مادر تِرزای ایران

صد حیف که نشناختیم قدرش را
افسوس که سیر ندیدیم رویش را

رفت آرام از میان ما انسان ها
نامش شد به نیکی ثبت در دفترها

ای تو مپندار که عشق او از دلها برود
نقش یاد او زین جامعه بیرون برود

درود جاودانه بر پروانه ما، عشق ما، وثوق ما
محترم مهرِ ما، هرگز نروی از دل ما و یاد ما

⇔⇔⇔⇔

شعر نظامی در مورد تفرش

سلام ای مهربانانْ ،در غزل های پر از شورم
سلام ای چلچراغانِ سرای شعر کم نورم

منم” عرفان “که هستم خاک پای عاشقی هاتان
بخوانید این غزل را از دلِ بیمار و رنجورم !

“رضا” جان ،مهربانتر از تمام عطرِ گُلهایم
تویی سلطانِ قلبم ،ای چراغ قلب محجورم

برای جستن اشعارِ استادانه ات هر دم
زِ “تفرش” تا کرج می گردم و خوشحال و منصورم!

تو ای “آرش” که هستی گوهر انگشتر قلبم
کمانگیری تو در این کوچه باغ شعرِ کم زورم!

تو ای بانوی شالیزار،ای هودیسه ء شاعر!
بگو شعری و مستم کن،که بی دریا و مخمورم!

تو ای” فکری” که هستی اسوه ء افراغِ اندیشه
بیا فکری بکن بر حال این افکارِ نا جورم !

تو ای استاد اشعارم ،”کریم ِ اصلِ لقمانی”
من از شاگردیت ،سرمستم و شادان و مغرورم!

“سعادت” جان ،تو ای اکسیژنِ نابِ” نَفَس” هایم
تو را می خوانمت ،حتی اگر در سینه ء گورم!

تو ای سید عزیزی ،بشکن آن بتهای چوبین را
من از جادوی اشعارت ،همیشه مات و مسحورم!

تفو بر رسمِ دنیا ،بختِ بد ،هجران و تنهایی!
تویی همشهری و من از نگاهِ عاشقت دورم !

تو ای “دادا” که در آن ماورایت ،مستِ پروازی
“زلالِ” شعرِ تو می شویَدَم ،ای شورِِِ مستورم!

از اینکه عارفانی چون شما را در دلم دارم
به خود می بالم و در جمعتان خرسند و مسرورم

من آن “عرفان” سرمستم که خاک پایتان هستم
منم سربازتان اینجا ،که گفته امپراطورم ؟؟؟؟!!!!

⇔⇔⇔⇔

شعر نظامی درباره تفرش

به تفرش دهی هست تا نامِ او نـــظامــی از آنـــجا شــده نامجو

نظامی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهر عشق ، از مولانا و حافظ و شعر امید به زندگی از مولانا

شعر در مورد تفرش

ز اهل تفرش است آن گوهر پاک ولی در گنجه چون گنج است در خاک

شیخ بهایی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تفرش

زخاک تفرش است آن گوهر پاک

ولی در گنجه مدفونست در خاک

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر تفرش

آب خدابخش و هوای گیان

یک طرف و دولت صاحبقران

غیر غم دوست بدل غم مباد

سایه بیدش ز سرم کم مباد

نان جو و یک کف از آن آب سرد

با دلی از عشق لبالب ز درد

جام جهان جام نما بوده است

معنی شاهی دل آسوده است

شعر : از آصادق هجری تفرشی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهر شهریار ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان شهریار استان تهران

شعر نظامی در مورد تفرش

تفرش ای شهر ادیبان زمان تفرش ای خوشروترین شهر جهان

هردو قسمت با شکوه و دلفریب شرق تو فم است و غربت طرخوران

نام تو در هر زمان در هر مکان شهرتت باشد بلند اندر جهان

کوههایت بر فلک سر بسته اند آسمان آبی ات بر مردمانت مهربان

مردمانی با ذکاوت ،با ادب داری اند ر خود همیشه جاودان

مردمی دلسوز و کارا ومتین هر کجا باشند صادق ، میزبان

اهل تفرش جملگی دین پرورند پیرو خط ولایت این زمان

وحدت است سرلوحه کار همه با تعامل می شود گل شهرمان

ای مدبر چشم خود درویش کن شهر مردان خدا شد گلستان

افتخارت در جهان جد مقام رهبری عالمانی چون حسابی وسحاب اندر جهان

تفرشی برخود ببال و فخر کن در ادب در علم پیشی بایدت چون عالمان

شهر من مظلوممانده در وطن تفرشی همت بلند آر ا ین زمان

با نگاه خود به آیند نگر چون شود تدبیر در نسل جوان

دست می یابیم با لطف خدا بر بلندای همه کون و مکان

ای عزیزان حرف را کوته کنم پس دعا بهر ظهور آن امام مهربان

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی تفرش

اگر خواهـــی صفا،تفرش سفر کن
نگاه بر کوه و دشت و بوم و بر کن

همه دانند که تفرش مهد علم است

تلاش از بهر علم با صبروحلم است

ببین آن مسجد شــــش ناو او را

شبیه خوانی شکست پشت عدو را

از آن دکتر حسابی که چه هاکرد

جهـــان با علم خود از غم رها کرد

تمـــام باغ و باغات پر ز اشــــجار

همانا تفرشی خوش دارد افــــــکار

اگر چه جاده اش پر پیچ و خم هست

ولیکن تفرشی نیز خوش قدم هست

بگویم مردمش غمخوار باشــــند

به وقت سختی هم یار باشــــــــند

ســــلام بر توده فرهنــــــــگیانش

چگـــــونه من توانم وصــف بیانش

ترا صادق نشاید شعر ســـرودن

همان به که ترا خامـــــــوش بودن

به کرمان می بری زیره تو این بار

پر کاهت رها گشته به جویبــــــــار

شـــوم خاموش، بخواهم از خداوند

سرافرازی جمع، چون کوه الونــــد

شعر توسط ص-س

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تفرش

مردمی صاحبدل و صاحب نظر دارد اراک / پایگاهی ویژه در علم و هنر دارد اراک

جایگاهی برتر و بالاتر از اینش سزد / زانکه صد فرهیخته در هر گذر دارد اراک

 خطه ٔ قائم مقام است و امیر است و ادیب٭ / غیر از آنان نیز صدها نامور دارد اراک

عالمان دینی و فرزانگان میهنی / خیرخواه و چاره اندیش و قدر دارد اراک

 گرچه خود شهری جوانست و عروس شهر هاست / روستاهایی کهن در دور و بر دارد اراک

 پهلوانانی درون غارهایش خفته اند٭ / رازهایی در دل کوه و کمر دارد اراک

از دلاور مردهایش وز زنان شیردل / داستان ها ٬ گاه احساس خطر دارد اراک

 از فراهان کویری تا به شرای٭ دواب / نقطه نقطه گنج هایی زیرسر دارد اراک

خوشنویس و شاعر و اهل قلم ٬ اهل هنر / کلک زرین ٬ شعر تر ٬ در و گهر دارد اراک

هم ادیب و هم محقق ٬ حافظ فرهنگ خویش / صاحب اندیشه و صاحب اثر دارد اراک

 خبره در نقاشی و استاد موسیقی بسی / خالق سبک و اثر ٬ اعجازگر دارد اراک

گرچه در گردونهٔ علم و هنر در گردش است / در سیاست نیز سیری مستمر دارد اراک

 از پزشک و از مهندس٬ از وکیل و از وزیر / حاذق و ماهر٬ امین و دادگر دارد اراک

 قهرمان در رشته های گونه گون ورزشی / افتخارآور ز دختر تا پسر دارد اراک

 صنعت و صنعتگر و دانشگه و دانش پژوه / معدنی از معرفت٬ پر سیم و زر دارد اراک

 شهرتی دارد به هرجا٬ فرش پر نقشش هنوز / فرش باف بی نشان و ساده٬ گر دارد اراک

 نامرادیهای دوران بس تحمل کرده است / در شکنج صبر٬ امید ظفر دارد اراک

 تاک هایش ریشه کن شد با کلنگ اقتضا / زخمهایی بر تن از دست بشر دارد اراک

 گر مصون از پنچهٔ آفت بماند٬ باز هم / باغ ها در حومه اش پر باروبر دارد اراک

شهروندان اراکی را اگر چه بهره نیست / صنعت پر بهره٬ کشت پرثمر دارد اراک

بیشتر بخوانید : شعر در مورد درچه ، شعر در مورد شهر درچه و اصفهان از حافظ و هاتف اصفهانی

شعر درباره تفرش

گرچه سهم کارگر چون برزگر جز رنج نیست / کاروان هایی ز گنجش در سفر دارد اراک

همچنان شمعی که سوزد خویش و بخشد روشنی / بهر جمعی سود و بهر خود ضرر دارد اراک

 خرده کم گیرید٬ کز مهمان نوازی های اوست / غیر بومی گر ز بومی بیشتر دارد اراک

هر رقم فرهنگ خواهی بر سر بازار هست / اختلاطی از دو جنس خیر و شر دارد اراک

هر که آید بشکند شاخی و چیند میوه ای / چون درختش در مسیر رهگذر دارد اراک

دارد از هر کس که دل بر او بسوزاند سپاس / آتش تکفیر کی بر خشک و تر دارد اراک؟

گرچه بر شایسته سالاریست رنگ اعتبار / منزوی٬ شایستگانی معتبر دارد اراک

پی کنید اسب نفاق و یکه تازی کم کنید / جاده ای نا امن و راهی پر خطر دارد اراک

برفراز آسمان عشق میهن٬ عشق دین / بس کبوتر های خونین بال و پر دارد اراک

از رگ اسطوره هایش خون مظلومی چکید / زان همه نامردمی٬ خون در جگر دارد اراک

می توان فهمید کاو را ٬شکوه ها در سینه است / ازرخش پیداست کاندر دل شرر دارد اراک

دود آه از کورهٔ قلبش رود تا آسمان / ز آتشی کافتاده بر جانش خبر دارد اراک

گر هوای خشک دارد این زمان عیبش مکن / در فضایش در مقابل سرب تر دارد اراک

راه رشدش وا بود٬ ام کمی وا مانده است / با تمام حسن٬ عیبی مختصر دارد اراک

او هنوز امیدبخش است و هنوز امیدوار / زانتهای شب نگاهی بر سحر دارد اراک

بیش از اینش انتظار است از جوانمردان خویش / بر دو دست همت و غیرت نظر دارد اراک

سید مهدی میر محمدی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر تفرش

مرحوا حال مونا خوب رعایت کِردی!

زنده ایما پُرِ اوقات فراغت کِردی!

با تونُم آی بلا برده که هی افتادی

چه عجب پاشدی اَجات و حریکت کِردی

موقه ی کارِ خُنهَ دس به کتابی آما

برَ کارای دیه تا شده همت کِردی

نه یه وخ اشکنه پختی نه لواسی شسی

هم یه سر ،تنگ دلُم نشتی و اذیت کِردی

مثه عمه ت قِر و غربیله نیا .قنج ناکن

یه نگایی به سر و رِخت و قیافه ت کِردی؟

همه جا پر شده ؛ دیدن که پریشو٘ رفتی

تو گذر با مش و میک آپ قیامت کِردی

دوس و دشمن ،وِت و وتّ،طعنه نثارم کِردن

خودتا خوب بَرَم مایه ی خجلت کردی

نا خوشی بِفتَه به جونت ،مدلینگی تو مگه

که فک و پتّ و لب و لوچه مرمت کردی

جِزّ جیگر زده ،هف ساعته گوشی دسته

طرفت کیه که باش انقده صوبت کردی

زیر چشمات مثه هر دفه چال اِفتاده

خسه ای! اَ سَرِ شِو٘ تا دم صب چت کِردی

کی بِشِت گفت بَری عکس مونا سند کنی

تو گروپت، به خیالت که محبت کِردی

مو که همقد تو بودُم پسرُم خرسی بود

تو به کلّ اَ شوئر اعلن بِرائت کردی

پسر خاله زری خواس بیا گفتی نه

همه چی هر چی بگی داش، حماقت کردی

یا همی اوس غضنفر مگه چش بود که تو

به دلِش عین یه خمپاره اصابت کردی

مو پیِ خیر و خوشیتُم به خدا آما تو

بیشتر خون به دلُم کن اگه فرصت کِردی

شاعر : مصطفی مشایخی

⇔⇔⇔⇔

شعر نظامی در مورد تفرش

هنوز آن چشم شهلا یادم آید

هنوز آن روی زیبا یادم آید

هنوز آن لعل خندان نگه سوز

هنوز آن چشم گویا یادم آید

هنوز آن ژاله ها کانشب فشاندی

ز چشم مست شهلا ، یادم آید

که من نوشیدمت اشک و تو گفتی :

بنوش آری گوارا،یادم آید

هنوز آن شب که سر بر دامن من

نهاده بودی آنجا ، یادم آیـد

هنوز آن شب که افشاندی برویم

دو زلف غالیه سا یادم آیــد

هنوز آن شب که میبوییدمت موی

چنان شب بوی بویا ، یادم آید

هنوز آن شب که میگفتی : مبادا

فــراموشم کنی ها ! یادم آید

هنوز آن شب که می گفتم : جوانی

تو می گفتی : دریغا ! یادم آید

سخن می گفتمت تا از جداىیی

تو می گفتی : مبادا ! یادم آید

همی افشردمت در پیکر خویش

بر و دوش فریبا یادم آید

همی افکندمت در چشم پر ناز

نگاه پر تمنا یادم آید

منت گیسوی ، بر رخ می فشاندم

تو می گفتی : خدایا ! یادم آید

هنوز آن روزها که امید دیدار

می افکندی به فردا یادم آید

که می گفتی چو می رفتم ز سویت :

مرو  یا زود باز آ ، یادم آید

که می گفتم چو می رفتی ز سویم :

مرو ، باز آ خدا را یادم آید

که می پرسید در پایان هر هجر

لبت حال لب ما یادم آید

هنوز آن دست در دست تو گشتن

به باغ و دشت و صحرا یادم آمد

قرار و وعده و سوگند و پیمان

فراموشت شد ، اما یادم آمد

حساب سال و ماهم نیست اما

گرفتار توام تا یادم آید

شعر مظاهر مصفا شاعر اراکی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خوانسار ، شعر زیبا و کوتاه در مورد خوانسار و قلیان خوانسار اصفهان

شعر نظامی درباره تفرش

مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ

جان از نتاج هرگز تن از تبار هیچ

از شهر بی کرانه ی هرگز رسیده ام

تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ

از کوره راه هرگز و هیچم مسافری

در دست خون هرگز و در پای خار هیچ

در دل امید سرد و به سر آرزوی خام

در دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچ

در کام حرف بوک و به لب قصّه ی مگر

بر جبهه نقش کاش و به چهره نگار هیچ

دنبال آب زندگی از چشمه سار مرگ

جویای نخل مردمی از جویبار هیچ

دست از کنار شسته نشسته میان موج

پا بر سر جهان زده سر در کنار هیچ

اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل

فرعی شکسته گشته پر از برگ و بار هیچ

خون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سال

در پای شغل هرگز و در راه کار هیچ

دیوانه ی خردور و فرزانه ی جهول

عقل آفرین دشت جنون هوشیار هیچ

با عزّ اقتدار و به پا بند ذلّ و ضعف

با حکم اختیار و به دست اختیار هیچ

هم خود کتاب عبرت و هم اعتبارجوی

از دفتر زمانه ی بی اعتبار هیچ

چندی عبث نهاده قدم در ره خیال

یک چند خیره کوفته سر بر جدار هیچ

عمری فشانده اشک هنر زیر پای خلق

یعنی که کرده گوهر خود را نثار هیچ

قاف آرزوی باطلم از دشت پرغراب

سیمرغ جوی غافلم از کوهسار هیچ

ناآمده نتاجی ام از پشت هول و وهم

نابافته نسیجی ام از پود و تار هیچ

گم کرده راه پیکی ام از شهر بی نشان

پیغام پر زپوچ رسانم به یار هیچ

خاموش قصه گویم و گویای اخرسم

بی پای بادپویم در رهگذار هیچ

گویایی سکوتم و بیتابی درنگ

تمکین بیقراری ام و بیقرار هیچ

صرّاف سرنوشتم و سنجم بهای خاک

نقّاد بادسنجم و گیرم عیار هیچ

بیع و شرای خونم و بیّاع داغ و درد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.