شعر در مورد طاق بستان ، شعر فارسی و کوتاه کوردی و عاشقانه در وصف کرمانشاه

شعر در مورد طاق بستان

شعر در مورد طاق بستان ، شعر فارسی و کوتاه کوردی و عاشقانه در وصف کرمانشاه

شعر در مورد طاق بستان ، شعر فارسی و کوتاه کوردی و عاشقانه در وصف کرمانشاه همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد طاق بستان

فردای ایران
روزگاری ، بهتر از این ، آرزو دارم ، عزیزان
تا نباشد خاطری ، آزرده در ، فردای ایران
اصل پابر جا شود ، در بین ایرانی ، محّبت
جنگلی سر سبز و خرّم ، گردد این ، صحرای سوزان
پرگشاید ، مرغ دلها ، پشت این ، دیوار سر بی
هم فرود آید بنرمی ، عاشقانه ، کنج ایوان
یک بغل گلهای خوشبو ، نسترن ، لادن و مینو
هدیه گردد با تواضع ، هان ! کرامت دارد انسان
باغ فردوسی که زاهد ، می خورد ، حسرت برایش
می شود از نو مرمّت ، خانه خانه ، طاق بستان
آری ایوان مدائن ، عبرت آمو ز ست ، امّا
عاقبت سامان بگیرد ، هر چه می گردد پریشان
از خرابی ها ، به آبادی رسیدن ، کار دلهاست
من نمی گویم ، بپرسید از خدا ، احوال ایشان
در براندازی غم ، یک لشگر از ، اهل محبّت
خانه آرایی نماید ،‌ بهر تشریفات مهمان
سادگی ، والاترین ، ارزش بُود ، در داوری ها
این دورنگی هم ببازد ، رنگ خود ، پیدا و پنهان
درچنان عهدی ، تبسّم ، می نشیند ، روی لبها
با سرافرازی بپایان ، می رسد هر عهد و پیمان
بی مفسر می شود ، تفسیری از ، این زندگی را
منتسب سازی ، به رفتاری درست ، ‌از روی ایمان
حاش لله ، آن که یکدم ، هر فقیری ، همچو شیدا
در چنان خوانی بماند ، همچنان ، از بی نصیبان

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره طاق بستان

تو ای کرمانشهان،ای شهر شیرین

تو گویای تمدن های دیرین

توشهری جاودان و لاله گونی

سرافرازی و همچون تیسفونی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد مرند ، شعر زیبا و کوتاه ترکی و فارسی در مورد شهر مرند

شعری درباره طاق بستان

وطن گفتی سخن آغاز کردم
به عرش کبریا پرواز کردم
صدای پرزدن ها را شنیدم
وطن را بهر عشقم برگزیدم
وطن زیباترین نام جهان است
ومهرش همچو مادر بیکران است
وطن داردبسی دیرینه قدمت
ابهت را ببین در کوه رحمت
وطن شیواترین نام زمانه
تمدن در غروب هگمتانه
وطن یعنی ستیغ طاق بستان
ارس،زاینده رود،اروند،بستان
لرستان‌ سیستان سمنان گلستان
دو آذربایجان یزدو خراسان
سپ‍‍‍‍اهان اردبیل و بختیاری
خرمشهرآبادان اهوازوساری
وطن یعنی سنندج رشت وکرمان
ابوموسی قشم وکیش و لاوان
خوشاشیرازوباغ بی زوالش
سراسرسبزه باشددر بهارش
وطن یعنی دیاراشترانکوه
شمیم نوبهارو بانگ تیهو
وطن یعنی شکوه تخت جمشید
قدرشوکت شکیباروبه خورشید
وطن یعنی شهنشهنامه خواندن
در لفظ دری درطوس راندن
وطن یعنی چورستم شیر پیکر
نبینی سربه سر درملک خاور
وطن یعنی زخصم وحیله سهراب
به بالین پدرجان دادبی تاب
وطن یعنی رخ زیبای فرهاد
که عشقش جان شیرین دادبرباد
وطن یعنی همان تیری که آرش
کندروح وتن وجان رانثارش
وطن یعنی جهان تا پایداراست
به سرداری چوکوروش وامداراست
ابرمردی که بارحم وعطوفت
بدست آورد دل هفتاد ملت
همو کز نام او دارد هویت
دموکراسی وعدل ودادورافت
وطن یعنی که درحکم وسیاست
نبینی چون مصدق با کیاست
وطن یعنی امیر خفته درفین
همان سرو فروافتاده ازکین
وطن یعنی درفش کاویانی
سپیدوسرخ وسبزش جاودانی
وطن یعنی بمیرم تا نمیری
به تنگستان ودشتستان دلیری
وطن یعنی جنوب وپایداری
دلیری رادمردی استواری
وطن یعنی شب دل بیقراری
شب قدروقنوت وروزه داری
وطن یعنی وضودرآب مجنون
شهیدان وطن غلتیده درخون
وطن یعنی به کارون شعرخوانی
برای مام میهن جانفشانی
وطن یعنی به خون قامت ببستن
کمر بر فتح خرمشهر بستن
وطن یعنی به هرقوم وزبانی
ز هرخطه زهر ایل و تباری
لر و کرد و بلوچ و بختیاری
کنیم درراه میهن جان فشانی
وطن یعنی همه آزادگی ها
رهایی از کمندبردگی ها
وطن یعنی جدایی ازمن و تو
همیشه همدل و همراه و رهرو
وطن یعنی عبور از سد تحریم
شکست توطئه باعلم وتعلیم
وطن فر و شکوهت آرزویم
ازاین ره طرف دیگرمن نپویم
وطن دامان پاکت لاله گون باد
و کاخ دشمنانت سرنگون باد

⇔⇔⇔⇔

شعر کردی درباره طاق بستان

زگهواره ز گوران قلعه شاهین

ز سر میل کرند و قصر شیرین

ز پاطاق و ز ریجاب و ز سرپل

بروید در بهاران لاله و گل

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد طاق بستان

اقرار دل
آسمان جای غریبی ست،نمیدانستم
عاشقی کار عجیبی ست،نمیدانستم

در سرا پرده عشاق،نظر باز خداست
و عبور از همه عشق سرآغاز خطاست

دل سپردن به دل یار بسی عرفانیست
غرقه و مست و پریشانی من،روحانیست

تو که بودی،زکجا آمدی و نور شدی
که برای دل رنجیده من، شور شدی

در پی یافتنت، مثل دل آواره شدم
مثل بغض شب تو،مست می ساره شدم

عاقبت رد نگاهت ناز دل را راز کرد
طاق بستان شکوه عشق را آواز کرد

شبنم گلبرگهای چشم من تقدیم تو
بوستان لاله های سرخ دل تسلیم تو

بیشتر بخوانید : شعر در مورد مراغه ، شعر ترکی و فارسی کوتاه و زیبا در مورد شهر مراغه

شعر عاشقانه در مورد طاق بستان

ز کوه بیستون و طاق بستان

شده کرمانشهان چون باغ و بستان

به طاق بوستان و طاق گرا

به ایوان مداین طاق کسری

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره طاق بستان

عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند
قفسهای مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی نامور بلبل خوش‌سرای
پسر صبحدم سوی بستان شتافت جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت
بخندید کای بلبل خوش نفس تو از گفت خود مانده‌ای در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته کار ولیکن چو گفتی دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبان بسته بود ز طعن زبان آوران رسته بود
کسی گیرد آرام دل در کنار که از صحبت خلق گیرد کنار
مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش به عیب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرایند مگمار گوش چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش

سعدی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد طاق بستان کرمانشاه

قفسهای مرغ سحر خوان شکست

که در بند ماند چو زندان شکست؟

نگه داشت بر طاق بستان سرای

یکی نامور بلبل خوش سرای

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قهدریجان ، شعر زیبا و کوتاه درباره شهرستان قهدریجان

شعر در مورد طاق بستان

تندیس من است اینکه بر دیوار بنشسته
تندیس نیای من
چه فرق می کند من یا نیای من؟
چه فرق می کند، جاودانی مراست…
جاودانی ماراست…
نقش فخر ماست اینکه بر دیوار…
نقش شادی های دیروز است.
***
آه سردار می بینی؟
ذره ذره رنگ می بازیم
من و خاک… من و تو… من و ما..
چه قدر جاودانگی بد است!
راستی سردار کدامین دست شوم
بر ما تازیانه ی سکوت زد
که سنگنگاره هامان از ما پرحرف ترند؟!!!
***
اینک در برابرت ایستاده ام
اینک در برابر هزاران سال ((ما))
ایستاده ام…
ایستاده ام و تو در اندیشه ایی ژرف….
به چه می اندیشی سردار؟
به هزاران سال پشت سر ؟
یا هزاران قرن پیش رو؟…
با من بگو سردار
این نقش هزاران رنگِ بی رنگِ زمان
تا به کی بر پیکر تاریخ می ماند؟
بگو سردار
سرنوشت ماست این؟!
سرنوشت مردمم…؟
بگو مارا چه پیش آمد
که نه گفتار ما نیک است و
نه کردارمان نیکو!
بگو سردار این ملت ، چه در پندار خود دارند؟

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره طاق بستان

پسر صبحدم سوی بستان شتافت

جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت

بخندید کای بلبل خوش نفس

تو از گفت خود مانده ای در قفس

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره طاق بستان

جنایت خاموش
سپیده از سفر شب به شهر بر میگشت
برای تازه شدن آفتاب پر میزد
نگاه دختر گیسو طلایی خورشید
به شکر رفتن شب خانه خانه در میزد

صدای پنجره ها را هوای تازه گشود
سکوت شب پره ها لاله را به حرف آورد
گلی که روزه شب میگرفت وقت سحر
برای بردن یک کاسه نور ظرف آورد

ولی هنوز میان دل دو همسایه
شیوع فاصله در هر قدم مسلم بود
کمی قفس همه سهم کفتران غریب
هزار متر تجمل کلاغ را کم بود

در این معادله گنگ مبتذل یک مرد
کنار آخور یک خوک زندگی میکرد
بخاطر زن و نوزاد چند ماهه خویش
شبیه عقربه با سر دوندگی میکرد

کشید دست نوازش به خواب کودک و رفت
ازآشیان اجاری به جنگ فقر آن مرد
خبر نداشت که روح پلید موجر پست
حریم حرمت او را اجاره خواهد کرد

کمی گذشت و هوا روشن از سیاهی شد
به کوچه رفت برای خرید مادر طفل
حرارت هوس خوک پیر بالا رفت
خزید سایه ی بی عصمتی به بستر طفل

سحر کجا شب هفتاد و پنج ساله کجا
یک آسمان تب شهوت دو جرعه نور.سه صفر
پلنگ و پنجه وآهو و زخم و خون . دیگر
چه حاشه چه اشاره چه خط چه نقطه چه صفر

خبر نه زلزله بود این جنایت خاموش
تمام شهر از این حادثه به خود لرزید
ولی همه نگران کلاه خود بودند
و عمق فاجعه را هیچکس نمیفهمید

عبور میکنم از روز های این شکلی
دو باره کودک ده ساله میشوم .یک شب
پدر بزرگ به من گفت ای پسر اینجا
دیار شرم و شکوه است وشهر شیر عرب

نبودی و نشنیدی پدر بزرگ که ما
علی شعار علی کش شدیم بعد ازتو
بجای شهد شرافت فریب ها خوردیم
و پوریای ولی کش شدیم بعد از تو

کجاست غیرت مردان مرد ایرانی
کجاست روح کور اوغلی و رستم دستان
شبیه خاله زنک ها پر از ادا شده ایم
کجاست ریشه این دردهای سر گردان

غرور شرقی ما را چه چیز در ماکشت
صدای مشرقی ما چراعوض شده است
دروغهای حقیقی چه واقعیست مگر؟
اساسنامه ی رنگ خدا عوض شده است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهر غریب ، شهر غربت مولانا و شعر دوری از دیار غربت و تنهایی

شعر کردی درباره طاق بستان

بگذار زهد بی نمک، هل تا فرود آید فلک

هر رخنه کآید یک به یک، بر طاق ویران آیدت

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد طاق بستان

آه ای بلیغ سبز
ای سهل ممتنع
ای سوره ی نگاشته بر پرنیان شب
ای آیه ی نوشته به لوح سحرگهان
ای چامه ی سروده به مدح چهار فصل
ای دفتر گشوده بر اوصاف
آسمان
ای بر حروف موج تو ، هر مرغ نقطه ای
ای از پیام ابر تو ،‌ هر قطره ، آیتی
ای از غم غیاب و حدیث حضور تو
هر لحظه بر صحیفه ی ساحل ، حکایتی
ای سبز ،‌ ای فصیح
ای مطلع بلند تغزل
ای معنی عمیق حماسه
ای زادگاه واژه ی خورشید
ای تکیه گاه قافیه ی ماه
ای آیت
رسایی و شیوایی بیان
ای بحر با دو معنی و یک صورت
ای محمل تبانی الفاظ
ای مجلس سماع معانی
ای مفصل گسستن و پیوستن کلام
ای معنی شکستن اوزان
ای جمله ی دراز درخشان
گنجیده در میان هلالین شرق و غرب
ای حرف ربط جنگل با کوه و کهکشان
ای شهر واژگونه ی آفاق
با
آن کتیبه های نگونسار
با آن کتیبه های پر از شوکت و شکست
پوشیده از خطوط و نقوش ستارگان
ای آسمان سبز معلق
ای هم تو طاق بستان ، هم باغ باستان
ای شعر ،‌ ای عصاره ی جوشان
سیال تر ز شیره ی جادویی حیات
در ریشه ی درخت
در من ، طنین بانگ ترت را فرو فکن
ای شیر
،‌ ای نجیب خروشان
افشانده یال در وزش بادهای سخت
جسم مرا فروکش ، روح مرابنوش
نای مرا به دندان بخراش و برخروش
زنجیر انقیاد مرا از زمین بکن
وین زورق وجود هراسنده ی مرا
بر صخره ی طلایی خورشید درشکن
ای پستی ، ای بلندی ،‌ ای خوف ،‌ ای خطر
ای سبز ،‌ ای خزر

نادر نادرپور

⇔⇔⇔⇔

شعر کردی در مورد طاق بستان

طاق ابروی تو طاق است بخوبی زانرو

تا در آن طاق چو زاهد بنماز آمده ایم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهر شلوغ ، شعر کوتاه و زیبا درباره شلوغی شهر تهران و تنهایی

شعر کوردی در مورد طاق بستان

بیا و چهره از مه برکن ای مه
دلم را رهنمایی کن در این ره
.بیا و طاق بستان دلم باش
خریدار مهستان دلم باش
.بیا و رونق در خانه ام باش
بیا و خوان در کاشانه ام باش
.بیا و زندگانی را چو خورشید
بیا و رونقی از بهر امید
.بیا و طالع ما را نگه کن
بیا و رهنمایی بین ره کن
.بیا و مهر را در قلب آور
بیا و از برای عشق ,ساغر
.بیا شهزاده ی در قصه هایم
ز تو از این تباهی ها جدایم
.بیا عاشق کنیم آرای مردم
به جانانی که هستش ناله ی خُم
.بیا و عشق را تاج سرم کن
بیا در عشق خود خاکسترم کن
.بیا و آرزویم را براور
رهایم کن نشستن کنج این در
.برایم مثل خورشید گیاهی
منم مجنون سودای نگاهی
.برایم ای بهارم، ماه پاره
برایم رونقی از جان دوباره
.برایم رونقی در ماه هستی
برایم روشنی آگاه هستی
.بیا آسوده از زنگ تباهی
مرا ای روشن عشق الهی
.بیا تا عازم دریای عشقش
بیا تا در دل دفتر مشقش
.به تو از قلب می گویم مه دل
که هستی ای گلم پادشه دل
.بیا تا آرزوهامان نمیرد
بیا تا عشقمان هم جان بگیرد
.بیا عاشقترین آوای عالم
بیا دارنده ی کرسی خاتم
.بیا لیلی در قعر نگاهم
بیا اتمام گردد سوز آهم
.بیا تا زندگی را عاشقانه
بسازیم و کنیم آنرا روانه
.بیا و عشق را بر من نمایان
بیا ای حور پاکیزه ای انسان
.بیا و عاشقانه پاک باشیم
بیا و صاف و ساده ,خاک باشیم
.بیا مانند مه در آسمانم
بیا خورشید شو تا جاودانم
. بیا و از نهان آوای من باش
بیا و جام سرمستی تن باش
.بیا عاشق شویم عاشق بمانیم
سرود عشق را ما نیز خوانیم
.بیا دنیای بی مثلی بسازیم
بیا بر قلبهای خود بنازیم
.بیا و آتش عشقی بپا کن
ز عشقت دفتر مشقی بپا کن
.بیا گلهای شادی رانگه کن
بیا و غصه هایم را تبه کن
آشنای راه من ،من با توام
لیلی در چاه من ،من با توام
با توام تا آشنای عشق دوست
با تو عشقم در میان راه اوست
با تو جانم در میان نسترن
با تو در غربت همانا در وطن
آبشار عشق داری بر سرت
بوی عطر یاسمن در هر دَمت
با تو شب یلدای خود را گم کند
با تو عشق اندر دل مردم شود
با تو روحم تازه چون بوی نسیم
با تو من هم از تبار ذوالکریم
با تو عشق آز روی من پیداشود
قطره ی عشقم ز تو دریا شود
با تو عشقم در میان کعبه است
با تو هستم در میان کعبه مست
با تو جانی از دوباره می شوم
گردن هستیست یاره می شوم
با توآوای خوش رود،منم
با تو با تو جان هر آنچه را بود ،منم
با تو من دریای عشقم ای رهم
از دیار عشق تو پادشهم
با تو در حیرت ز لطف و رحمتش
با تو دورم از میان آتشش
با تو درمان تمام عشق ،من
با تو یلدای به جام عشق ،من
آسمانی از برای خواب من
در شبی تو عشق من مهتاب من
آرزوی دیدن ماهم ز تو
آشنای بیرق راهم زتو
آب در چشمه ز رویت می زند
بر سر و دستم کز آن جان می چکد
آرزو دارم شه در آین زمین
با تو گُل ای اولین و آخرین
آفرین ایزدی آنگه که ساخت
طینت آدم در آنجا خصم باخت
آدمی و از بَرَت حوّا شدم
اولّین و آخرین یارت منم
آدمیّت در زمینم با تو است
از نگارم می شوم هردم چو مست
آفرین می گویمت ای سرنوشت
ای تو راز آدمیان را نوشت
ای سلوک دیگران در دست تو
وی همای راه یزدان مست تو
ای شکر ریزان محفلهای اُنس
جای پایت رهنمای پای اُنس
باز از روی تو شرمم آیدش
بیش از این از بهر جانم شایدش
باز بر تخت چمن تو گل شدی
کز برای گل یاس، مُل شدی
باز بوی توست در هوای آب
دل برای تو شده همی خراب
ای هوای خوب تو در این دلم
ای تمنّایی به حل مشکلم
ای تمنّای وجود یاس خوش
من ترا می دانمت الماس خوش
بهر تو اشعار،من سروده ام
ز اول کلام مست بوده ام
عاشقت گشتم هوادار نسیم
ای پناهندگی هر آنچه بیم
ای سوار جای جای سینه ام
من ترا دارم همی بی کینه ام
من هوای یاس از تو دارمش
بیرق الماس از تو دارمش
تو برای دل من هوای خوش
عشق را هستی ،ردّپای خوش
پای جان من به عشق بسته است
گر رَوی قلب منت شکسته است
ای که هستی تو درون حوریان
تو هدیه ای ز کوی جان جان
پاکی و ساده دلی پای تو است
در هوای ایزدی جای تو است
تو ترنّم بهاری صنمم
تو درختی و کنارت چمنم
پهلوان کیمیای عشق،تو
ای بهانه ردّپای عشق،تو
ای سرود هستی میان من
ای کبوترم خوش است جان من
ای هوای خوش زمهریر جان
من بر هوای تو رَطل گران
من طلای سفره ی توام بدان
من تلألویی ز تو رَطل گران
من همای خسته در درون تو
عاشق طُرّه ی نیلگون تو
عاشق مرهم درد خسته ام
من ترا نداشتم شکسته ام
پُر انتظار از وجود تو
شکنم بدان من از نبود تو
من از آوای دلت برون شدم
چو تو بودیم چه نیلگون شده
تو هوادار نسیم سحری
تو مرا به پشتوانه می بری
تو ترانه گوی راز سُنبُلی
تو برای دل من خودت گلی
تو صفای مَروی عرش خدا
هر که خسته می شود ترا صدا
ثانیه هوای توست پر زده
آن تویی قدم قدم بیامده
پای سست من ،میان عشق تو
زُرَقی بهر دفتر مشق تو
من هوای دوست را نَفَس کشم
دست ،از هر آنچه خار و خس کشم
به تو از هوای عاشقی دهم
به تو کیمیای لایقی دهم
به تو عشق را کرانه می کنم
ز تو عشق را ترانه می کنم
پر مزن کبوترم ز عشق من
تو بیا بهر دفتر مشق من
پر پرواز من از وجود تو
مست گردم ز هوای عود تو
جم ترا به مثل جام بیندت
تو بدان طلسم عاشقی یَدَت
جان من هوای توست می دمد
تو مرا نشان بده ز خوب و بد
ارغوان بدون خار است،بیا
غم تمام شد ،بهار است بیا
جم ترا به سرّغیب می برد
از برای دل تو ،زری خَرَد
جم ز جام خود تمام می کند
وحش را جم است رام می کند
جشن پر سرور شادی از تو است
من هوای توست،می شوم چه مست
من ترا درون خواب دیده ام
تو، به سر در دلم کشیده ام

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.