شعر در مورد شهر غریب ، شهر غربت مولانا و شعر دوری از دیار غربت و تنهایی

شعر در مورد شهر غریب

شعر در مورد شهر غریب ، شهر غربت مولانا و شعر دوری از دیار غربت و تنهایی

شعر در مورد شهر غریب ، شهر غربت مولانا و شعر دوری از دیار غربت و تنهایی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر غریب

وقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد
وقتی آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا می پیچید
از تو می پرسیدم
به کجا باید
رفت ؟
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهایی هاست
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن از ورطه ستی می داد
یک نفر دارد فریاد زنان می گوید
در قفس طوطی مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد سپرد
من که روزی ریادم بی تشویش
می
توانست جهانی را آتش بزند
در شب گیسوی تو
گم شد از وحشت خویش

⇔⇔⇔⇔

کسی هست مرا درک کند؟
باز هم تنها ماندم
اینبار دیگر نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم

همه گفتند :
گریه کن ، سبک می شوی
پس کو؟
شاید گریه های من با همه فرق دارد

وباز هم فریاد می زنم
کسی هست مرا درک کند؟

احساس غربت میکنم
چرا که با تنهایی غریبه ام و تنها ماندم
درک کن در کدام مرتبه از عشق
قلبم ایستاد از طپش

درک کن گرچه نبودی آنجا
و این التماس بزرگی است

قدمم کج شد و راه را برگشتم
بی خبر از این که
رد پاهایم را شسته اند
و گم شدم در تنهایی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد لیلی ، اسم لیلی و شعر عاشقانه با اسم لیلا

شعر درباره شهر غریب

یاد آن روز بخیر

که میان من و تو

عشق

هم وسعت دریا بود

سادگی بود ولی زیبا بود

آنچه از چشم تو

تا عمق دلم جاری بود

لحظه ها آبی بود

شاعری شعر طراوت می خواند

ابر بغض می کرد

آسمان بارانی بود

بید مجنون عاشق تر بود

گل شبنم هنوز می خندید

یاد آن روز بخیر

که لبان من و تو

روی هم می رقصید

کاش دنیا با همه ی تیرگی اش

در آغوش پر مهر تو پایان می یافت

کاش هرگز نمی دیدم شب دلتنگی را

و در آن شب سرد و عبوس

حس نمی کردم

غم غربت تنهایی را …

((محمد شیرین زاده))

⇔⇔⇔⇔

آنچنان غرق شدم دراین تنهایی
که دگرنیست درسینه من ذوق نگاهی

روزگارم شده شبیه یک گیسویی
که سپردست خودش رابه پریشانی

ناله های پی درپی گریه های پنهانی
زورق وجودم رازین محیط طوفانی

گم شده ام درکوچه باغ چراغانی
باختم زندگی ام رابه پیشمانی

مرگ آغازجهان است !یاپایانش؟
به کجامیرسد این جاده ی حیرانی

قفس باز وپابسته چه فرقی دارد!
نیست درسینه من ذوق پُرافشانی

⇔⇔⇔⇔

وقتی از قتل قناری

گفتی

دل پر ریخته ام وحشت کرد ؛

وقتی آواز درختان تبر خورده ی باغ

در فضا می پیچید

از تو می پرسیدم ؛

به کجا باید رفت ؟

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غم من غربت تنهایی هاست

برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن از ورطه ی هستی می داد

یک نفر دارد فریاد زنان می گوید

(( در قفس طوطی مرد

و زبان سرخش

سر سبزش را بر باد داد ))

من که روزی فریادم بی تشویش

می توانست جهانی را آتش بزند

در شب گیسوی تو

گم شد از وحشت خویش

بیشتر بخوانید : شعر در مورد نور ، خورشید و روشنایی و تاریکی عاشقانه و کودکانه

وه که گر من باز بینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یار بار افتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را

همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را

هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را

سعدی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر غریب

وقتی که شب پا می زاره تو لحظه های بی کسیم
وقتی سکوت جون می گیره تو خلوت دلواپسیم
وقتی که تنهایی میاد بی تو بهونه گیر می شم
بی تو مثل وقت غروب از همه چیز دلگیر می شم
صدای تو، تو گوشمِ نگاه تو، تو آینه است
نبود تو برای من، یه حسرتِ یه فاجعه است
نیاز من به بودنت مثل نفس خواستنیه
نگفتی که مسافری یا که نگاهت رفتنیه
عکس تو، تو قابِ و من تشنهء بوییدنتم
بیا تو خواب من بیا، من عاشق دیدنتم
کوچ تو از خونه برام کابوس تنهایی شده
باور نمی کنم نگو، که جای تو خالی شده
فقط یه بار دیگه می خوام سر بزارم رو شونه هات
هق هق گریه مو ببین دنیا رو می ریزم به پات
سرد هوای خونه بی حضور گرمِ تو ببین..
سنگ صبور من بمون اون تکیه گاه آهنین
شهر بزرگ آرزوم بی تو به ویرونی رسید
میدونی، چشمام بعد تو یه روز آفتابی ندید
سنگین بار غصه ها دوباره روی شونه هام
گفته بودی باهام میای لحظه به لحظه پا به پام
این روزا تو نبود تو دارم صبوری می کنم
به یاد خنده های تو از گریه دوری می کنم
تو راه زندگی یه وقت خسته و درمونده میشم
از آدمکها، از همه دنیا یه هو رونده میشم
وقتی نیاز داشتنت تو سر تا پام جون می گیره
تو ذره ذرهء تنم یاد تو آروم می گیره
وقتی برای دیدنت به هر طرف سر می زنم
برای داشتن تو من دوباره پر پر می زنم
بیا تو خوابم و بگو، تو این خونه کنارمی
بیا بگو به خاطرم، یه وقتایی سر میزنی
اگه صدام کنی یه بار صد بار میام به دید نت
اگه بخوای بارون میشم رو خاک پاک بدنت
گرمی دست های تو رو، داغ نبودت تازه کرد
صداقت نگاهت و با غصه هام اندازه کرد
غربت تنهایی من ، حادثهء هجرت تو
آروم بخواب ،اما دلم باور نکرد رفتن تو….

⇔⇔⇔⇔

نرو دستم به دامانت

نگو دیگر نمی آیی

که میمیرم غریبانه

امان از درد تنهایی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شجاعت ، زن و مرد و امام حسین و امام علی کودکانه

کیست که غربت رفته را یاد کند

دل غربت زده را شاد کند

من نوشتم این سخن از بهر دوست

تا بداند این دلم در فکر اوست

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر غریب

می تپد آهسته قلبم ، در تب تنهایی ام
مثل برگی در درون استکان چایی ام
من کی ام ؟ من کیستم ؟ زین “چار عنصر” من کدام؟
ازچگونه ، ساختارِ پوچ این دنیایی ام؟
هق هق وامانده آهی ، از درون سینه ام
نقطه ی کور وجودم، فاقد بینایی ام!
*کیستم؟ شمعی خموش و مرده در دهلیز شب*
خسته از حال و هوای غربت تنهایی ام!
*گاه حتی عشق را فریادِ بودن می زنم*
راهپوی شهر شوغ وُ عالم رسوایی ام!
گاه حتی ماه را انکار می خواهم نمود
خواستار رفتن اندر عمق ِ ناپیدایی ام
ازنگاه آبی مهتاب، طرفی دل نبست
ماه هم نشنید آوای غم وُ شیدایی ام!
آمدم، ماندم ، برفتم، گفتنم این زندگی است!
درکف ِ”تابوت بر دوشان بـَرِ” فردایی ام
جرم من در این میان یک “بودن ِ” بیهوده بود
بیش از اینهم نیست در کار جهان ،دانایی ام!

⇔⇔⇔⇔

نمیدانم چرا رفتی!!!

نمیدانم چرا شاید خطا کردم!!!

وتو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا….

تا کی…..

برای چه

بیشتر بخوانید : شعر در مورد یکشنبه ، اشعار زیبا و عاشقانه در مورد یکشنبه های غمگین

نیمه شب ، باز دل تاب نیاورد
آسمان چشمهایم مه گرفت ،
بغض دیرینم شکست
واینچنین ،
عهدی که با خود بسته بودم را گسست
غم دوباره کنج دل بنشست
آواز حزین سر داد
اشک فرصت یافت تا بگریزد از چشمان من
لحظه ای بین سکوت و درد یک فریاد
صورتم ،
بین دو دستانم چنان پوشا و پنهان بود
که گوئی جای گونه از ازل ،
دستان من روئیده اند
شانه هایم سخت می لرزید
امیدم ،
باز هم از غربت تنهایی یک دل
بسان قلب یک گنجشک دربند عقاب تیز پر ، می زد
ولی اینبار نه از تنهایی خود
بلکه از خاکسترین رنگ غمی کز چشمه چشمان تو
چون موج می جوشید
و بر تنهایی قلبم فرو می ریخت
و من احساس می کردم تو تنهایی ، تو تنهایی
و من تنهایی خود را در آن لحظه ز یادم برده بودم خوب
پریشان و مشوش چون گلی در باد
به آرامی سکوتم را شکسته ،
خطی از دیوار را دنبال می کردم
واشکم ناگزیر از بین انگشتان دست ،
چون سبحه می لغزید
بناگه روی دیوار خیالم ،
نقش تو افتاد و خندید
برقی از چشمان پر مهرت جهید و
سینه ام لبریز شد از عطر امید
و من آرام آرام ،
رها گشتم ز تردید
به من گفتی : خدا با ماست ،
خدا یعنی محبت ، عشق .
یعنی زندگی همواره پابرجاست
و من مانند طفلی ،
در میان قصه ای کز چشم و جادوی کلام مهربان تو روایت بود ،
خوابم برد
و باز آهسته گفتم :
نازنینم ، خوابهای تو طلائی باد
هیچوقت غمگین نبینم ،
تا ابد ایکاش باشی شاد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر غریب

من گریزانم از این شکل حیات

و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستن

می گریزم از عشق و تو ای نازترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم

⇔⇔⇔⇔

غربت تمام عالمه وقتی نباشی

این گریه ها خیلی کمه وقتی نباشی

شب گردی های من دوباره بی هدف شد

راه تموم قصه ها از این طرف شد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تعصب ، بیجا و کورکورانه و غیرت و غرور از حافظ و سعدی و مولانا

شعری در مورد شهر غریب

خبری یا نه در ی
غیر من آخر دگری نیست
در این ظلمت غمگین
من دعا می کنم اما
چه کنم نیست کسی تا کند آمین
چه بگویم که نباید دل شاد تو بلرزد
اگر آنگونه شود حرف دلم مفت نیرزد
مرغ امید دلم حیف که پر زد
جغد غربت زده ام هیچ کجا خانه ندارم
چه امیدیست نگهدار من از مرگ حقیرم
من تنها نگران می نگرم خلق خدا را
همه باهم و من از خویش جدا آه خدا راه نجاتی
همدمی همنفسی مانده دلم در قفسی تنگ خدایا

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.