شعر در مورد لیلی ، اسم لیلی و شعر عاشقانه با اسم لیلا

شعر در مورد لیلی

شعر در مورد لیلی ، شعر عاشقانه با اسم لیلی ، شعر کوتاه در مورد لیلا

شعر در مورد لیلی ، شعر عاشقانه با اسم لیلی ، شعر کوتاه در مورد لیلا همگی در سایت پارسی زی. امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد لیلی

 ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی

ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لیلی و مجنون

 عقل مجنون در کف لیلی سپرد

جان وامق در لب عذرا نهاد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لیلی جان

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟

 که او حکایت یک روح در هزار تَن است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لیلی و لیلا

سگ لیلی به جز لیلی نگردد آشنا با کس

وگرنه آهوی وحشی به مجنون رام می گردد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلی

عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد

لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بی خوابی شب و عاشقی از شاملو ، حافظ ، سعدی و مولانا

شعر در مورد لیلی جان

 مگر مجنون شناسد، حال من چیست؟

که در هجران لیلی مبتلا شد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلی

حدیث عاشقی بر من رها کن

 تو لیلی شو، که من مجنونم ای دوست

⇔⇔⇔⇔

با چنان سلسله زلف که لیلی دارد

حق به دست دل مجنونست که دیوانه شود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلی

تو از سلاله لیلی من از تبار جنون

اگر نه مثل همیم اشتباهمان که یکی است

⇔⇔⇔⇔

فرو خوان قصه شیرین و خسرو

که زو لیلی و مجنون هست مسجول

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره اسم لیلا

ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

تو مجنون ساز از عشقت مرا افسانه اش با من

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لیلی

گوش مجنون و حلقه لیلی

سر محمود و آستان ایاز

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره اسم لیلی

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده

پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را !

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لیلی و مجنون

عشق مجنون و خوبی لیلی

گفته اند و شنوده ای خیلی

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در مورد اسم لیلا

آن قدر که من عاشق و مجنون تو بودم

لیلی من ِبی کس و دیوانه نبودی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لیلی دلها

ماییم درون سوخته، بیرون شده ای چند

در سلسله لیلی و مجنون شده ای چند

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره ی اسم لیلا

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد*

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلی

هر ساعتم اندرون بجوشد خون را

و آگاهی نیست مردم بیرون را

الا مگر آنکه روی لیلی دیدست

داند که چه درد می‌کشد مجنون را؟

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره اسم لیلا

بیابان بود و ما بودیم و مقصد منزل لیلی

نیفتادم زپا تا عقل را از پا بیندازم!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لیلی خانم

مجنون بخوان مرا

تا قاب بگیرم صدایت را‌!

⇔⇔⇔⇔

شعر اسم لیلا

اگرچه لیلی و مجنون حدیث عشاق است

ولی حکایت ما شد حکایتی دیگر

⇔⇔⇔⇔

شکوفه های انار را ببین

در برف زمستان!

دور از تو

فقط بید مجنون نیست.

⇔⇔⇔⇔

شعر با اسم لیلا

قیس در کعبه به دنبال یکی می گردد

تا رسانی مگر ای خوب به لیلی ش بیا

⇔⇔⇔⇔

اشتباه نکن

رفتنت فاجعه نیست برایم

من ایستاده می میرم،

چون بیدهای مجنون…!

⇔⇔⇔⇔

شعر برای اسم لیلا

بیا! برای تو شعرهای ساده می خوانم

فقط نپرس که لیلی زن است یا مردست!

⇔⇔⇔⇔

چشم گریان تو نازم ، حال دیگرگون ببین

گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلا

تو از لیلی نسب داری و من از نسل مجنونم

از این بهتر چه خواهی نسبت اجدادی ما را

⇔⇔⇔⇔

ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

تو مجنون ساز از عشقت مرا افسانه اش با من

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه برای اسم لیلا

عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد

لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد

⇔⇔⇔⇔

 قصر نمازت چه؟ ای مسافر مجنون

کعبه لیلی است قصد کن به اقامت

⇔⇔⇔⇔

شعری با اسم لیلا

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند

افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده

⇔⇔⇔⇔

 به حسن طلعت لیلی نگاه می نکند

فتاده در پی بیچاره ای که مجنونست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تهمت ، ناروا و افترا زدن به دیگران و غیبت و عشق از مولانا و سعدی

شعر در باره اسم لیلا

دل مقید سلمان، اسیر آن لیلی است

که در سلاسل زلفش، هزار مجنون است

⇔⇔⇔⇔

 در عهد لیلی این همه مجنون نبوده اند

وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه با اسم لیلا

تو لیلی نیستی

من اما

مجنون حرف هات می شوم

⇔⇔⇔⇔

 چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی

مدعی بود اگرش خواب میسر می شد

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف اسم لیلا

هر دوره گردی “لیلی” نیست

هر رهگذری “مجنون

و تو شریک زندگی هرکسی نخواهی شد

⇔⇔⇔⇔

 عشق لیلی نه به اندازه هر مجنونیست

مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در مورد اسم لیلا

لیلی ِ تو بودن

متهم‌ام می‌کند

به چشم‌های ِ سیاهی که نداشته‌ام

⇔⇔⇔⇔

 ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره اسم لیلا

الا مگر آنکه روی لیلی دیدست

داند که چه درد می‌کشد مجنون را؟

⇔⇔⇔⇔

 لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست؟

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره اسم لیلی

 لیلی که شد مجنون ازو دور از خرد سد مرحله

کو تا ز عشق روی تو سد ره ز مجنون بگذرد

⇔⇔⇔⇔

 بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره محمود و کف پای ایاز است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلا

 تو هیچ مجنون ندیدی که با دو لیلی ساخت

چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی

⇔⇔⇔⇔

 برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلی

 آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون

هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون

⇔⇔⇔⇔

 در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره ی اسم لیلا

 آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن

صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا

⇔⇔⇔⇔

اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا

بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا

بدانک سد عظیم است در روش ناموس

حدیث بی‌غرض است این قبول کن به صفا

هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون

هزار شید برآورد آن گزین شیدا

گهی قباش درید و گهی به کوه دوید

گهی ز زهر چشید و گهی گزید فنا

چو عنکبوت چنان صیدهای زفت گرفت

ببین چه صید کند دام ربی الاعلی

چو عشق چهره لیلی بدان همه ارزید

چگونه باشد اسری بعبده لیلا

⇔⇔⇔⇔

شعر به اسم لیلی

 عیب مجنون مکن ای منکر لیلی که ز دور

حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست

⇔⇔⇔⇔

زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا

زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی

زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور

زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا

زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال

زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی

چو جان سلسله‌ها را بدرد به حرونی

چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا

علم‌های الهی ز پس کوه برآمد

چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا

چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را

بزن گردن آن را که بگوید که تسلا

⇔⇔⇔⇔

شعر برای اسم لیلی

 گر نیاید بر زمین پایش ز شادی دور نیست

در ره لیلی زند چون پای مجنون آبله

⇔⇔⇔⇔

گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کند

گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا

جان را تو پیدا کرده‌ای مجنون و شیدا کرده‌ای

گه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا

⇔⇔⇔⇔

شعر به اسم لیلا

 لیلی و موی او بر او، آن کس که دیدش مو به مو

داند که زنجیر از چه رو بر گردن مجنون بود؟

⇔⇔⇔⇔

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن

ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی

⇔⇔⇔⇔

شعر با اسم لیلی

 چو جان سلسله ها را بدرد به حرونی

چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا

⇔⇔⇔⇔

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم

دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم

نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار

عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناه

ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی

ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم

من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست

صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن

تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر با کلمه لیلی

 صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون

فریادکنان پیشت کای معطی بی حاجت

⇔⇔⇔⇔

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جهان ، هستی فانی و جهان بینی و جهان سوم بدون خشونت

شعر با نام لیلی

 مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی می رمد

بر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند

⇔⇔⇔⇔

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف اسم لیلی

 لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت می خورند

خسرو و شیرین به عشرت جام راوق می زند

⇔⇔⇔⇔

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

اگر طلوع کند طالعم همایون است

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است

شکنج طره لیلی مقام مجنون است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلی

 تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلی

تو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد

⇔⇔⇔⇔

المنه لله که در میکده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی

وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره محمود و کف پای ایاز است

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم

تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید

از قبله ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلا

 لیلی و مجنون به هم می بوده اند

پیش ازین خوش روزگاری بوده است

⇔⇔⇔⇔

بگیر لیلی شب را کنار ای مجنون

شبست خلوت توحید و روز شرک و عدد

شبست لیلی و روزست در پیش مجنون

که نور عقل سحر را به جعد خویش کشد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلا

 مجنون هزار نامه ز لیلی زیاده داشت

وحشی که همچو یار فراموشکار تست

⇔⇔⇔⇔

هزار لیلی و مجنون ز بهر ما برساخت

چه صورتست که بهر خدا خدا سازد

گر آهنست دل تو ز سختی‌اش مگری

که صیقل کرمش آینه صفا سازد

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره اسم لیلا

 بود از مجنون به لیلی لاف یکرنگی دروغ

در میان گر احتیاج قاصد و مکتوب بود

⇔⇔⇔⇔

صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد

به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت

به دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد

به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت تو

به خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد

به حق دل لطیفی خوش و مقبل و ظریفی

که بر او وظیفه تو ابدا مقرر آمد

که خلیل حق که دستش همه سال بت شکستی

به خیال خانه تو شب و روز بتگر آمد

تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلی

تو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد

به جهانیان نماید تن مرده زنده کردن

چو مسیح خوبی تو سوی گور عازر آمد

چه خوش است داغ عشقت که ز داغ عشق هر جان

ز خراج و عشر و سخره ابدا محرر آمد

به سوار روح بنگر منگر به گرد قالب

که غبار از سواری حسن و منور آمد

ز حجاب گل دلا تو به جهان نظاره‌ای کن

که پس گل مشبک دو هزار منظر آمد

دو سه بیت ماند باقی تو بگو که از تو خوشتر

که ز ابر منطق تو دل و سینه اخضر آمد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره اسم لیلی

 لیلی تمام گوش و ندیمان بزم خاص

ذکر اسیر بادیه قطعا نمی کنند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد چال گونه ، متن و عکس نوشته و تبریک روز جهانی چال گونه لپ

آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود

چون رسیدش چشم بد کز چشم‌ها مستور بود

شادی شب‌های ما کز مشک و عنبر پرده داشت

شادی آن صبح‌ها کز یار پرکافور بود

از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می‌رسید

تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود

هر طرف از حسن او بدلیلیی کاسد شده

ذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود

دل به پیش روی او چون بایزید اندر مزید

جان در آویزان ز زلفش شیوه منصور بود

شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندرآر

کوری آن کس که او از عشرت ما دور بود

ساقیی با رطل آمد مر مرا از کار برد

تا ز مستی من ندانستم که رشک حور بود

نقش شمس الدین تبریزیست جان جان عشق

کاین به دفترهای عشق اندر ازل مسطور بود

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در مورد اسم لیلا

 عشق لیلی سخت زنجیریست مجنون آزما

این کسی داند که زنجیری بود در گردنش

⇔⇔⇔⇔

مطربم سرمست شد انگشت بر رق می‌زند

پرده عشاق را از دل به رونق می‌زند

رخت بربندید ای یاران که سلطان دو کون

ایستاده بر فراز عرش سنجق می‌زند

اولیا و انبیا حیران شده در حضرتش

یحیی و داوود و یوسف خوش معلق می‌زند

عیسی و موسی که باشد چاوشان درگهش

جبرئیل اندر فسونش سحر مطلق می‌زند

جان ابراهیم مجنون گشت اندر شوق او

تیغ را بر حلق اسماعیل و اسحق می‌زند

احمدش گوید که واشوقا لقا اخواننا

در هوای عشق او صدیق صدق می‌زند

لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت می‌خورند

خسرو و شیرین به عشرت جام راوق می‌زند

شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان

تیر زهرآلود را بر جان احمق می‌زند

رستم و حمزه فکنده تیغ و اسپر پیش او

او چو حیدر گردن هشام و اربق می‌زند

کیست آن کس کو چنین مردی کند اندر جهان

شمس تبریزی که ماه بدر را شق می‌زند

هر که نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد

روح او مقبول حضرت شد اناالحق می‌زند

ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق

گر چه منکر در هوای عشق او دق می‌زند

منکرست و روسیه ملعون و مردود ابد

از حسد همچون سگان از دور بق بق می‌زند

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره ی اسم لیلا

 پیش لیلی کیست تاگوید ز استیلای عشق

بازگشت از کعبه مجنون رند و رسوا همچنان

⇔⇔⇔⇔

گرمابه دهر جان فزا بود

زیرا که در او پری ما بود

مر پریان را ز حیرت او

هر گوشه مقال و ماجرا بود

عقلست چراغ ماجراها

آن جا هش و عقل از کجا بود

در صرصر عشق عقل پشه‌ست

آن جا چه مجال عقل‌ها بود

از احمد پا کشید جبریل

از سدره سفر چو ماورا بود

گفتا که بسوزم ار بیایم

کان سو همه عشق بد ولا بود

تعظیم و مواصلت دو ضدند

در فسحت وصل آن هبا بود

آن جا لیلی شدست مجنون

زیرا که جنون هزار تا بود

آن جا حسنی نقاب بگشود

پیراهن حسن‌ها قبا بود

یوسف در عشق بد زلیخا

نی زهره و چنگ و نی نوا بود

وان نافخ صور مانده بی‌روح

کان جا جز روح دوست لا بود

در بحر گریخت این مقالات

زیرا هنگام آشنا بود

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره اسم لیلا

 ناقه لیلی به سرعت رفت و از آشفتگی

راه گم کردست مجنون ای جرس فریاد کن

⇔⇔⇔⇔

مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند

نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند

ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی

حال دل بی‌هوش را هرگز نداند هوشمند

بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند

زان باده‌ها که عاشقان در مجلس دل می‌خورند

خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می‌کند

فرهاد هم از بهر او بر کوه می‌کوبد کلند

مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی می‌رمد

بر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند

افسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوش

ای گنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکند

این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما

زین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چند

عالم چو سرنایی و او در هر شکافش می‌دمد

هر ناله‌ای دارد یقین زان دو لب چون قند قند

می‌بین که چون در می‌دمد در هر گلی در هر دلی

حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند

دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگو

بی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کند

من بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام رو

خوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند

⇔⇔⇔⇔

شعر اسم لیلا

 لیلی وش من به حال زارم بنگر

مجنون زمانه از برای تو شدم

⇔⇔⇔⇔

سه روز شد که نگارین من دگرگونست

شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست

به چشمه‌ای که در او آب زندگانی بود

سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست

به روضه‌ای که در او صد هزار گل می‌رست

به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست

فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم

از آنک کار پری خوان همیشه افسونست

پری من به فسون‌ها زبون شیشه نشد

که کار او ز فسون و فسانه بیرونست

میان ابروی او خشم‌های دیرینه‌ست

گره در ابروی لیلی هلاک مجنونست

بیا بیا که مرا بی‌تو زندگانی نیست

ببین ببین که مرا بی‌تو چشم جیحونست

به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن

اگر چه جرم من از جمله خلق افزونست

به گرد خویش برآید دلم که جرمم چیست

از آنک هر سببی با نتیجه مقرونست

ندا همی‌رسدم از نقیب حکم ازل

که گرد خویش مجو کاین سبب نه زان کونست

خدای بخشد و گیرد بیارد و ببرد

که کار او نه به میزان عقل موزونست

بیا بیا که هم اکنون به لطف کن فیکون

بهشت در بگشاید که غیر ممنونست

ز عین خار ببینی شکوفه‌های عجیب

ز عین سنگ ببینی که گنج قارونست

که لطف تا ابدست و از آن هزار کلید

نهان میانه کاف و سفینه نونست

⇔⇔⇔⇔

شعر با اسم لیلا

 دل تو خونین، لب تو خندان، دلداده یا دلبری

ز روی لیلی، ز قلب مجنون، خندان و خونین تری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ثواب ، مجموعه اشعار درباره ثواب و شعر با کلمه ثواب

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت

لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی‌آلت

صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون

فریادکنان پیشت کای معطی بی‌حاجت

انگشتری حاجت مهریست سلیمانی

رهنست به پیش تو از دست مده صحبت

بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی

کو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت

ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او

وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت

ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه

چرنده و پرنده لنگند در این حضرت

ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی

هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت

از نیست برآوردی ما را جگری تشنه

بردوخته‌ای ما را بر چشمه این دولت

خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته

هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت

در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند

در جزو ببین کل را این باشد اهلیت

در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را

ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت

خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید

خاکی ز کجا یابد بی‌روح سر و سبلت

کف می‌زن و زین می‌دان تو منشاء هر بانگی

کاین بانگ دو کف نبود بی‌فرقت و بی‌وصلت

خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد

از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت

⇔⇔⇔⇔

شعر برای اسم لیلا

 مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

⇔⇔⇔⇔

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند

عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اسم لیلا

 چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد

چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید

⇔⇔⇔⇔

ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش

رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش

هرگز ندیدست آسمان هرگز نبوده در جهان

مانند تو لیلی جان مانند من مجنون خوش

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه برای اسم لیلا

 چشمم از زاری چو فرهادست و شیرین لعل تو

عقلم از شورش چو مجنونست و لیلی روی تو

⇔⇔⇔⇔

سیدی انی کلیل انت فی زی النهار

اشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار

لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباح

لیلتی دار قرار دونها دار القرار

ربنا اتمم لنا یوم التلاقی نورنا

ربنا و اغفر لنا ثم اکسنا ذاک الغفار

انما اجسامنا حالت کسور بیننا

حبذا یا ربنا من جنه خلف الجدار

ربنا فارفع جداراء قام فیما بیننا

ربنا و ارحم فانا فی حیاء و اعتذار

⇔⇔⇔⇔

شعری با اسم لیلا

 بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون

اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

⇔⇔⇔⇔

ای جان جان جان‌ها جانی و چیز دیگر

وی کیمیای کان‌ها کانی و چیز دیگر

ای آفتاب باقی وی ساقی سواقی

وی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر

ای مشعله یقین را وی پرورش زمین را

وی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر

ای مظهر الهی وی فر پادشاهی

هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر

هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی را

هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر

زان عشق همچو افیون لیلی کنی و مجنون

ای از سنات گردون سانی و چیز دیگر

ای نور صدرها را اومید صبرها را

بر اوج ابرها را رانی و چیز دیگر

ای فخر انبیا را وی ذخر اولیا را

وی قصر اجتبا را بانی و چیز دیگر

ای گنج مغفرت را وی بحر مرحمت را

من غیر درگهت را شانی و چیز دیگر

چشمی که غیر رویت بیند ز بهر زینت

باشد در این جریمت زانی و چیز دیگر

ای اصل اصل مبدا وی دستگیر فردا

گشتم به دست سودا عانی و چیز دیگر

پرست این دهانم بر غیر تو نخوانم

چون هست غیر گوشت فانی و چیز دیگر

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره اسم لیلا

 عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

⇔⇔⇔⇔

توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم

زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم

مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جان

صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم

بس بی‌سر و پا عشقی که عاشق و معشوقم

هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم

اندیشه پرنده زین سوخته پر گشته

که من قفس تنگم که جعفر طیارم

⇔⇔⇔⇔

ندارد پای عشق او دل بی‌دست و بی‌پایم

که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم

میان خونم و ترسم که گر آید خیال او

به خون دل خیالش را ز بی‌خویشی بیالایم

خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند

به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم

منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی

ز من گر یک نشان خواهد نشانی‌هاش بنمایم

همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره

شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم

ز شب‌های من گریان بپرس از لشکر پریان

که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم

اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید

من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم

رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش

در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم

که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی‌سوزد

و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی‌شایم

رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم

که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.