شعر در مورد دوست از فریدون مشیری ، شعر درباره دوستی و رفاقت از مولانا

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری ، شعر درباره دوستی و رفاقت از مولانا

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری ، شعر درباره دوستی و رفاقت از مولانا همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار …

جواب می شنوم !

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره دوست از فریدون مشیری

این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو

بیشتر بخوانید : شعر در مورد چال گونه ، متن و عکس نوشته و تبریک روز جهانی چال گونه لپ

شعری در مورد دوست از فریدون مشیری

بالله، که بجز یاد تو،

گر هیچ کسم هست

حاشا، که بجز عشق تو،

گر هیچ کسم بود

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره دوست از فریدون مشیری

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

« دوستی » نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را

-دانسته-

بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار،

هر سخن ، هر رفتار،

دانه هایی ست که می افشانیم

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

– شادی روح تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان

گلباران باد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری

من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام

سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین

باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،

چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست

بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،

شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند

من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،

این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن

من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جهان ، هستی فانی و جهان بینی و جهان سوم بدون خشونت

شعر زیبا درباره دوست از فریدون مشیری

این کیست

گشوده خوش تر از صبح

پیشانیِ بیکرانه در من..؟!

از شوقِ کدام گل

شکفته ست

این باغِ پر از جوانه در من..؟!

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دوست از فریدون مشیری

لب بسته و پر سوخته،

از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود،

بسم بود

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره دوست از فریدون مشیری

بیمار خنده‌های توام،

بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی،

گرم تر بتاب

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تهمت ، ناروا و افترا زدن به دیگران و غیبت و عشق از مولانا و سعدی

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

 الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

 بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

 بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره دوست از فریدون مشیری

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در زندگی سبز است

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دوست از فریدون مشیری

آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد

چشم من روشن روی تو سپید

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید

دل پر درد فریدون مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بی خوابی شب و عاشقی از شاملو ، حافظ ، سعدی و مولانا

شعری درباره دوست از فریدون مشیری

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت

غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر

تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی

به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره دوست از فریدون مشیری

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم

ولی افسوس و صد افسوس

زابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ثنا ، شعر و متن و عکس نوشته عاشقانه در مورد اسم ثنا

شعری در مورد دوست از فریدون مشیری

شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش!

منم مجنون آن لیلا ، که صد لیلاست مجنونش!

غم عشق تو را نازم ، چنان در سینه رخت افکند؛

که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش . . .

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری ، شعر درباره دوستی و رفاقت از مولانا

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری

«دوستت دارم» را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است.

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست،

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید.

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

«دوستم داری» را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره دوست از فریدون مشیری

بنشین

مــــرو

که در دلِ شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرفِ

عشــق و

سکــوت و

نـگاه نیست

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دوست از فریدون مشیری

دل من دیر زمانی‌ست که می‌پندارد؛

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و یاس،

ساقه تُرد ظریفی دارد…

بی‌گمان سنگ دل است

آن که روا می‌دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته بیازارد…

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره دوست از فریدون مشیری

زندگی

گرمی دل‌های به هم پیوسته‌ست

تا در آن دوست نباشد،

همه درها بسته‌ست…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.