شعر در مورد بوشهر ، شعر کوتاه محلی بوشهری در مورد دریا و بارون از منوچهر آتشی

شعر در مورد بوشهر

شعر در مورد بوشهر ، شعر کوتاه محلی بوشهری در مورد دریا و بارون از منوچهر آتشی

شعر در مورد بوشهر ، شعر کوتاه محلی بوشهری در مورد دریا و بارون از منوچهر آتشی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد بوشهر

با تو بودن خوبست

و کلام تو

مثل بوی گل در تاریکی است

مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است

بوی پیراهن تو

مثل بوی دریا نمناکست

مثل

باد خنک تابستان

مثل تاریکی خواب انگیزست

گفتگو با تو

مثل گرمایبخاری و نفس های بلند آتش

می برد چشم خیالم را

تا بیابان های دورترین خاطره ها

که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها

اهتزازی دارند

که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند

نوشخند تو

می برد گرگ نگاهم را

تا چراگاه چالاکترین آهو ها

می برد آرزوی دستم را

تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو

این پهنه پاک زیبا

مثل دریایی تو

انده انگیز و غرور آهنگ

مثل دریای بزرگ بوشهر

که پر از زورق آزاد پریشانگرد است

مثل زورق پر از مرد است

مثل ساحل که پر از آواز ست

مثل دشتستان

که بزرگ و بازست

تو ظریفی

مثل گلدوزی یک دختر عاشق

که دل انگیز ترین گلها را

روی روبالشی عاشق خود می دوزد

با تو بودن خوبست

تو چراغی من شب

که به نور تو کتاب تن تو

و کتاب دل خود را که خطوط تن تست

خوش خوشک می خوانم

تو درختی من آب

من کنار تو آواز بهاران را

می خندم و می خوانم

می گریم و می خوانم

با تو بودن خوبست

تو قشنگی

مثل تو مثل خودت

مثل وقتی که سخن می گویی

مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه

مثل تصویر درختی در آب

روی کاشتانه در چشمان منتظرم می رویی

منوچهر آتشی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد باغ ، میوه و چای ایرانی و ارم و باغ گل و باغ وحش

شعر درباره بوشهر

من از خراسان و

تو از تبریز و

او از ساحل بوشهر

با شعرهامان شمع هایی خرد

بر طاق این شبهای وحشت بر می افروزیم

یعنی که در این

خانه هم

چشمان بیداری

باقی ست

یعنی در اینجا می تپد قلبی و

نبض شاخه ها زنده ست

هر چند

با زهر سبز آلوده و از وحشت آکنده ست

این شمع ها گیرم نتابد

در شبستان ابد در غرفه ی تاریخ

گیرم فروغ فتح فردایی نباشد

لیک

گر کور سو

گر پرتو افشان

هر چه هست این است

یاد آور چشمان بیداری ست

وز زندگانی

گرچه شامی شوکران آکند

باری نموداری ست

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد بوشهر

“گرمیِ دستت تداعی می کند” بوشهر “در مرداد را”

طعم لبهایِ تو هم شیرینیِ خرمای سعد آباد را

راستی…گفتند صیادم تویی،از، این چه بهتر می شود؟

کفترِ جلدت نمی خواهد بفهمد معنیِ آزاد را

مطمئنم چون مسیحی…کاش یک امشب مسیحایی کنی

تا دهی با دست و لب هایت شفا این کور مادر زاد را

نیست یادم کی،کجا ،من آمدم دیدار چشمانت ولی

تا بگویم با تو فهمیدم کمی معنای یک دلشاد را

گفته بودی هر که عاشق می شود عقل از سرِ او می پرد؟

راست گفتی،کرد بی شک شور شیرین ،کوه کن فرهاد را

سرگشته

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد استان بوشهر

بغض می گیرد مرا وقتی نگاهم می کنی

یا نگاهی بر خطِ بختِ سیاهم می کنی

مادری نازا فقط داند چه دردی می کشم

نیش مردم را ببین…دردی به ما، هم می کنی

وعده دادی آخرش یک بوسه مهمانم کنی

با همان یک وعده آیا رو به راهم می کنی؟

هیچ کس از چاه من آبی نمی نوشد خدا

پس چرا داری مرا در قعر چاهم می کنی؟

ترس دارند از زلیخا جراتِ گفتن که نیست

مثل یوسف بی خطا…کودک گواهم می کنی؟

سرگشته

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر بوشهر

شبهای بعد از تو کسی اینجا مرا نشناخت

شب بود و بدمستی و یک فنجان پر از سیگار

شبهای بعد از رفتنت تنهای تنها بود

شعری که می پژمرد در یک جوهر خودکار

از حال این شبها فقط خانه خبر دارد

کتری بدون آب ،ظرف شام روی گاز

افسردگی های پتو بر روی رویاها

ساعت ،زمان،دلواپسی،با چشمهایی باز

آبان زرد جای مانده روی گلدانها

آبی که من پشت سرت با بغض میریزم

بوشهر را من با تمام سردی اش بی تو

جا میگذارم در خیال گرم تب ریزم

ً”خوبی؟”مگر هم میشود بد بود و بد تا کرد

با اخرین معشوقه از چشمان سبز یشم

“خوبم خدا را شکر ” ،این هم عمق تنهایی

این خوب بودن بی تو یعنی هیچ… یعنی پشم

این خوب بودن بی تو یعنی دلخورم از تو

یعنی بیا، برگرد ،بمان …دیگر نرو جایی

اصلن گمان کن خوب خوبم ،فرق هم دارد؟

حالی که خوش یا بد شود تنهای تنهایی؟

اصلن گمان کن خوب خوبم ،عشقمان پس چه؟

یعنی فقط حالم برای تو خطر دارد

خوبم به جان تو ،به جان دوست دارم هات!

این چشمها بی خود همیشه بغض تر دارد

درگیر تو وقتی نباشم خوب خوبم …هی

اما مگر هم میشود عشق تو را رد کرد

من کشته ی این حال و احوال خرابم باز

تهمت بزن،آشوب کن ،هی سرد شو هی سرد

بوشهر را من با تمام شرجی اش با تو

قی میکنم از خاطرات واژه هایی زرد

هر جا که هستی خوش به حال شهر و آدمهاش

اما اگر دلتنگ بودی پیشمان برگرد

(چمران احمدی)

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بهشت ، گمشده و زیر پای مادران است و بهشت و جهنم

شعر کوتاه در مورد بوشهر

بلبل

از دور شنیدم صدای بلبل و سار

خوش به وقت موسم گل و گلزار

مو رفتم باغ گل تا او بوینم

چه زیبا دلبری همچون او یار

*** *** ***

بیا سیل کن گل باغ بهار را

به چشم دل مدارا کن نگارا را

اگر روزی تو با دلبر نشینی

بکن یادی همی دشمن زیار را

*** *** ***

هوای ساحل بوشهر گوارا است

پراز دلبر و یار و نگارا است

شبی را ساحل دریا بیایی

بوینی موج دریایش دلارا است

*** *** ***

سلام بر همه کاکا و ددیلم

دیر و دیر سر و تون ایزنم

نی ترم گرفتاری کاری رو بهونه کنم

اما همی عشق بوی گل روی زیباتون

بهونه ی دوس داشتن منه

دوستون دارم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دریای بوشهر

باز دل عاشقانه می جوید

هُرم مرداد بندر بوشهر

سرفراز و بلند وبی پروا

نخل های تناور بوشهر

غربت من غروب عاشورا

وقت آتش گرفتن دریا

نوحـه خـوان نگاه بخشـویت

می‌دمد در سراسر بوشهر

پای دلتنگ یاد وخاطره ها

کوچه کوچه به شروه و هیهات

جستـــجوی تمـام عمــری که

رفتــه بر باد لیمـــر بوشهر

تنگی سینه یزله می خواهد

کل کل جشن مردم بندر

دل به رقص ازصدای نی همبـون

با هلل یوس دلبر بوشــهر

مثل اشکـون ظهـــر عاشـــورا

سنج ودمام و سینه و غوغا

تا طنـــین صـــدای واحــــد را

حک کنددربرابر بوشهر

یا ابوفاضــل ! ای جوانمــــردان !

تیر آمد به سینه ی عباس

لعنت ازحلق خلق بر پا شد

درپسین گاه محشر بوشهر

بی تو چون قایقی نشسته به گل

بی صدای هُبیس جاشوها

کس نگیرد مرازخاک وطن

تا که برجاست سنگر بوشهر

⇔⇔⇔⇔

شعر محلی در مورد بوشهر

همــــوطنم زیر خــــاک خفته یارب دادگری پیـــدا نیست

بوشهرم ویــران شد و از هــــــموطن خــبری پیـدا نیست

پارس دریایم خون می گرید زغم این شبـــها همچو مادر

غم درون سینه ام غوغا به پا کرده و غم بری پیدا نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد بوشهر

لالالالا؛ گل پرپر

بهار از آسمون پر شد

زمین لرزید و بلعید و

چشای خستَمون تر شد

غمِ مردِ جنوبی رو

چرا هیچکی نمی فهمید

خدایا کاشکی ؛ ای کاشَم

زمین هر گز نمی لرزید

زمین لرزید و سوزوندش

تمومه ارزوهامو

به چه دردی گرفتارم

بدین خورشید فردامو

من از درد نبودن ها

دارم از درد می پیچم

تمومه خوابم کابوسِ

خدایا بی تو من هیچم

حسودِ این زمین انگار

نمی خواد دل خوشی هامو

دل دفترچه هام تا شد

شکستن دل تنهامو

آهای ای نخل خوابیده

چگونه خوشه هات خون شد

تمومه کاه گلی هامون

چگونه ساده ویرون شد

دل دیوار و برداشتن

رخ آیینه خط خورده

گلای باغچه مون پژمرد

دلِ بیچاره رنجیده

دلِ بیچاره رنجیده

(( بوشهر تسلیت ))

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پدر از دست رفته ، روی سنگ قبر و پدر فوت شده

شعری در مورد استان بوشهر

از دل خانه صدای ضربان می آید

بوی نم ناک ترین خاک جهان می آید

امشب این خانه تمام عضلات اش زخمی است

دوش ِخرما بن ِ آن سوی حیاط اش زخمی است

نخل ها سر به هم آورده و هم بغض شدند

حرف هایم همه گی کنج دلم بغض شدند

امشب این داغ، تمام ِ تن من را لرزاند

داغ سختی که دل میهن من را لرزاند

داغ سختی که چکیده ست به آغوش خلیج

درد تلخی که تپید از بغل گوش خلیج

امشب ِ شرجی بوشهر ،چه یخ بندان است

امشب انگار تمام وطنم گریان است

امشب ِ شرجی بوشهر، چه حزن انگیز است

سرد و بی حوصله مانند شب پاییز است

گوش کن از دل آوار صدا می آید

از همین فاصله انگار صدا می آید

گوش کن در رگ من بوی جنون پیچیده است

روی پیشانی این قافله خون پیچیده است

پدری ناله کن ِ داغ دل مردم شد

مادری دانه ی تسبیح نمازش گم شد

کودکی نخل به دوش آمده ،دنیا زده است

دختری سبزه خودش را لب دریا، زده است

کودکی پاره ی آجر به سرش خورده ولی…

مادر ی دختر دردانه ترش مرده ولی…

کاش می شد که تبر فرصت بیداد نداشت

در دل خویش زمین فرصت فریاد نداشت

امشب از دوست ترین دوست سوالی دارم

او همانی ست که می دید چه حالی دارم

این کمر بند چرا بر کمر کشور ماست

این چه خاکی ست که پیوسته به روی سر ماست؟

از دل خانه صدای ضربان می آید

بوی غم ناک ترین خاک جهان می آید

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره بوشهر

کفش های ام کجاست!

مادر؟

– کفش های انسانیت ام!…

– ایران را

تابوت ِ غم , فراگرفته است!

و…دست های مرا؛

خدا…!!

و خطر!

از بیخ ِگوش ِ« بوشهر»؛

چون گلوله ای؛

رَسته است!

– ومیکروفن ؛ از مَداح…

یکی اشک های مرا,به هرمزگان ببرد!

یکی دریا را,به خوزستان! ببرد…

یکی ,«همدان» را,به هرمزگان ببرد…

یکی ,عصاره ی حلزون ِ دلم را,به هرمزگان ببرد؟!

– که آتش گرفته است – خلیج ؛

و صورت ِ,فردای ِ,کودکانش!

یکی برخیزد!

یکی لقمه ! ازدهان,پس گیرد…

یکی دست از…وضو!,برکشد…

– که سفره ی بوشهر؛

پراز,خالیست…

⇔⇔⇔⇔

شعر بوشهری درباره باران

آه ای همیشه بندر

یابوی خسته ای که گاری بزرگ قصیل خلیج را

به سوی شوره زاران

بر شانه می کشانی و هرگز نمی رسانی

چه راه بی نهایتی

چه مژه های تلخ بلندی دارد این آفتاب

که غوا از سراب می رویاند

و زهر از بیابان می جوشاند

چه ظهر پر مخافتی

بندر

صیاد پیر خسته یک دنده

که تور سبز دریا را

غران رقص مدهش شوریده ها و شیر

بر کتف ها گره زده

با قصد روستاهای مطرود

می کشانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پنجره ، قدیمی و فولاد و باران و گلدان از شاملو و سهراب سپهری

هرگز نمی رسانی

چه اشتهای شومی دارد این آسمان

که می مکد پرنده و ماهی را

به آروارههای حریصش

و قحط می تراود

از بزاق پلیدش

بوشهر خون و قاچاق

بوشهر طاق جنی و خونی

جن قدیم خونی استعمار

بوشهر قهوه خانه و پر حرفی

بوشهر میر مهنا

دریانورد عاصی بی پروا

عیار کوچه ها و کوشک های پر خطر دریا

که ریسمان گیسوی وحشی را

بر کتف ناوهای انیران می تابانی

مغرور می کشانی

تا پیش پای بیرمی سرفراز

چون کهره های قربانی

بر خاک افکنیشان

همواره می کشانی و هرگز نمی رسانی

چه قوم بی شکوه فراموشکاری

دایدم آنچه مرد تواند داد

اما باور نمی کنند

تاریخ چه کاسب وقیح طلبکاری

بوشهر کار و بازار

بازار بوی ماهی

بوشهر شعر و شروه

بوشهر زار زار

در نوحه های بخشو ی پیرار

بوشهر شوره و شکوه

در چله های شبنم وشرجی

بوشهر بوی ماهی

و باز چه رازناک

می خواند آن غریبه شبگرد

در کنج قهوه خانه کاکی

پسین گینی ز بندر بار کردم

غلط کردم که پشت از یار کردم

رسیدم بر سر بست چغادک

نشستم گریه بسیار کردم

بوشهر !‌ آشیانه شوریدگان دریا دل

نادم به شوره و شکوه و فایز به ناله است

باکی

به دام غربت و مفتون اسیر هجر

و ‌آتشی به وادی حیرت

سوداییان بی سر و سامان خویش را

تا چند می دوانی و … هرگز نمی رسانی؟

منوچهر آتشی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره استان بوشهر

تو پیچ کیچه های شور وشادی
هنوزم دلخشم با ساز بادی
صدای موج دریا توی گوشم
داره کم کم می دزده عقل وهوشم
مو اهل یه دیاره پر غرورم
دیار شاعر و شهر شعورم
سخاوت داره خاک سرزمینم
الهی تا ابد داغش نبینم
مو عشقم ساحل و رنگ غروبش
نگاه مردم خونگرم و خوبش
دیار مو دیار پاک بوشهر
تموم ذره ذره خاک بوشهر
تو ای بوشهر تن مو پا گرفته
تو قلبم عشق دریاش جا گرفته
مو با گرمای اینجا خو گرفتم
به عشقش تا هنو جایی نرفتم
تو سینه ام عشق بوشهر هی می کوبه
نفس هام طعم تش باد جنوبه
خدا میدونه تا وقتی که زنده ام
تموم دلخوشیم ای شهر خوبه

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پسرم ، شعر و متن زیبا و کوتاه درباره تولد پسرم

شعر درباره ی بوشهر

رنگ شوریده وحلواراندیدن تابه کی ؟

جای ماهی سکن پیکو خریدن تابه کی؟

جای گوشت بره سویاوعدس خوردن بس است

از نداری طعم تلخیهاچشیدن تابه کی ؟

درکنارمنبع گازیم ولی کپسول بدوش

ازتعجب لب به دندانهاگزیدن تابه کی ؟‌

صدهزاران بار گفتن هیچ چیزارزان نشد

شکل مرغان راورای شیشه دیدن تابه کی؟

زیربارخرج خانه قامتم گشته کمان

موجران راخون مستاجرمکیدن تابه کی ؟

روزوشب تاکی به فکرقبض اب وبرق خویش

مثل تاروپودقالی غم تنیدن تابه کی ؟

روزهادرچاله خفتن همچوکفتاری کمین

مثل گرگی اهوان ازتورمیدن تابه کی ؟

جای انکه نان رسانی برسریک سفره ای

ازدم تیغ زبانت نان بریدن تابه کی ؟

باتملق باثنابامدح گفتن اینچنین

پشت خودتاکردن واینسان خمیدن تابه کی؟

تابه کی دنبال پست وجاه ومنصب یامقام

مثل ماری در پی طعمه خزیدن تابه کی ؟

همچوگاوان وخران دردشت سبززندگی

درپی پرکردن بطن وچریدن تابه کی ؟

میکشدتیروکمان صیادبهرصیدما

مثل مرغی داخل لانه تپیدن تابه کی؟

خنده برروی لبان مانمی ایدچرا ؟

جای اشک ازدیده هامان خون چکیدن تابه کی؟

هرکه امدبرسرکاری بدادش وعده ها

وعده های پوچ وتوخالی شنیدن تابه کی ؟

نیست ازماپرشکسته تر میان تایران

مرغ عاشق راپروبالش بچیدن تابه کی ؟

ازگرانی وغم نان بین چه امدبرسرم

مثل خرمالو وخرمایی لهیدن تابه کی ؟

گرکه اوضاع اینچنین باشدبگوجانابه من

انتظارصبح روشن راکشیدن تابه کی ؟

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره بوشهر

زینت خوان ملک رعیت وتجارکماچ

روشنی بخش دل وسفره افطارکماچ

چون پدیدارشودنیم رخ ماه صیام

مینمایدرخ خوش چهر ه به انظار کماچ

نان خوشمزه بوشهری شیرین شکرین

هست پیرامن او صحبت بسیار کماچ

گرده وبلبل وسنگک ودوصدنان دگر

گر بودخوشمزه گویندکه انگار کماچ

کیک فنجونی یزد ی و کلمپه ی کرمان

درحضورتوخجل مانده به بازار کماچ

وقت افطارکه گسترده شودسفره ما

می زدایدزرخت زردی وزنگار کماچ

شکرایزدکه همه عمرسلامت باشیم

گرچه شدباب دل سالم وبیمارکماچ

بین که ازشرم رخش یوخه دوصدتاگشته

لیک اماهمه جاگشته پدیدارکماچ

نیک دانی که چه پیمان شکنان بسیارند

تا ابد با تو فقط در همه جا یار کماچ

خامه گر ناز کند بر سر شیرینی تر

مسقطی جان بدهد در ره دلدار کماچ

قدمتش گر چه بود بیش دو صد سال ولی

باز مانده است دلا با تو وفادار کماچ

هیچ بهتر نبود تحفه از این شهر ودیار

گر از این سو گذری یک نه که صد بار کماچ

این قصیده بسرودم ز سر شوق که تا

بعد از این ما همه باشیم طرفدار کماچ

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر بوشهر

آتش مهر تو در سینه ما چون دریاست

مهر تاریخ تو در سینه دریا پیداست

نام تو حک ششده بر صخره و سنگ

آذرخی که به شب پرتو نورش زیباست

مثل باران تو ب آیینها می بارزی

همچو خورید که از بام ثریا برپاست

کوه الماس جنوبی که به شب تکیه زدی

نام زیبای تو بر پرچم عالم برپاست

تو نظر کرده شرجی و گل و دریایی

خاک دلخیز تو در سایه غم بی معناست

هر که زد نقش تو بر پرده دل

تا قیامت نظرش حالت شوریده ماست

جام خورسید به کف داری و مهتاب به لب

عکس خورشید به هنگام غروب زیباست

سنج و دمام تو فریاد دل هر موج است

خاک تو شاه نشین غزل هر رویاست

محسن دلواری زاده/شاعر هم استانی.

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.