شعر در مورد شیر جنگل ، در وصف شیر نر در قفس و شغال

شعر در مورد شیر جنگل

شعر در مورد شیر جنگل ، در وصف شیر نر در قفس و شغال

شعر در مورد شیر جنگل ، در وصف شیر نر در قفس و شغال همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شیر جنگل

سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم

که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت‌ها

تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان

که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت‌ها

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شیر جنگل کودکانه

سلطان جنگل هستم

شیر درنده هستم

با حیوانات موزی

همیشه در جنگ هستم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد باغ ، میوه و چای ایرانی و ارم و باغ گل و باغ وحش

شعر در مورد شیر جنگل

وای اگر کفتارها رفتار کفتاری کنند

یا که گرگان لحظه‌ای اندیشه هاری کنند

یا شغالان از سگان قلاده‌ها را بُگسلند

یا که روباهان دوباره فکرِ مکاری کنند

با پلنگ و ببرها هم گر در افتادند،… هیچ

وای اگر این شیر را درگیر بیداری کنند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شیر جنگل

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد

به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

بگذار اعتراف کنم ، اعتراف تلخ ؛

این شیر پیر نیز توان خطر نداشت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شیر سلطان جنگل

یاری چنان چون «ویس» می خواهم که با عشق

انگیزه اش در کار سودا سر به سر باشد!

«شیری»که با آمیختن با «آهو»یی مغموم

مصداق رویا گونه ی شیر و شکر باشد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بهشت ، گمشده و زیر پای مادران است و بهشت و جهنم

شعر درباره شیر جنگل

قلب تو ، قلب پرنده

پوستت اما ، پوست شیر

زندنون تنو رها کن

ای پرنده پر بگیر

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه درباره شیر جنگل

تو غزالی یا شیر

هرچه هستی

هرکه هستی

با طلوع خورشید

باید

دویدن آغاز کنی

و همین قانون است

برای من و تو

و برای خورشید.

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد شیر جنگل

شبح و یک قفس و یک زنجیر

شبح و ناله ی یک عاشق پیر

ناله ی عاشق پیری ناکام

در قفس، بسته به زنجیر چو شیر

گوش کن هلهله ی کفتاران

در پی اش خیل ِ شغال و روباه

آن طرف، لاشخوران منتظرند

بر لب ِ شیر ، نبینی جز ، آه

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پدر از دست رفته ، روی سنگ قبر و پدر فوت شده

شعر کودکانه در مورد شیر جنگل

ای شیر ای نشسته تو غمگین و سوگوار

ای سنگ سرد سخت

تا کی سوار پیکر تو کودکان کوی

یکباره نیز نعره بکش غرشی برآر

تا دیده ام تو را

خاموش بوده ای

در ذهن همگنان

بیگانه بوده ای و فراموش بوده ای

در نو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟

در تو کنون مهابت از یاد رفته است

در تو شکوه و شوکت بر بادرفته است

باور کنم هنوز

کز چشم وحش جنگل

هر غرش تو باز ره خواب می زند ؟

باور کنم هنوز

از ترس

خشم تو

شبها پلنگ از سر کوهسار دوردست

دست طلب به دامن مهتاب می زند ؟

از آسمان سربی

یکریز و تند ریزش باران است

از چشم شیر سنگی

خونابه سرشک روان است

ای شیر سنگی ای تو چنین واژگونه بخت

ای سنگ سرد سخت

همدرد تو منم

من نیز در مصیبت تو گریه می

کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه در مورد شیر سلطان جنگل

شیر را

شرمنده ی چشمان آهوها مخواه

یا نهان کن خویشتن را

یا مرا زنجیر کن

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شیر سلطان جنگل

شعر و ترانه،

چشمک و ابرو،

صیاد یک شیر است یا آهو

آماده‌ام،

تیر و کمانت کو؟

صیدم کن ای آهو!

کمین کافی است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پنجره ، قدیمی و فولاد و باران و گلدان از شاملو و سهراب سپهری

شعر درباره ی شیر سلطان جنگل

تا کی بنشینیم و در این حال بمانیم؟

از وضع کنونی بخدا دل نگرانیم

از هر روشی هم شده باشد پس از امروز

باید عطش سینه ی خود را بنشانیم

ای مرد ترین مرد! نگهبان دلت باش

وقت است بدانی – خودمان نیز بدانیم!

– دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید –

هی فکر نکن مردی و ما تازه جوانیم !

ای دزد سر گردنه ی عشق – کجایی

روباهی وُ ما شیر ژیان سبلانیم!

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه درباره شیر سلطان جنگل

آشیان در دل ما کرده وطن نام تو بس!

به تلاطم شده اهریمن از آرام تو بس

نحسی سیزده را ضرب ِ صد ار بشماریم

میشود فهم چنین کرد که: آلام تو بس

ای گران وصله ی جانم که بزرگی و سترگ!

چون شکر باد ز “فرهنگ وفا” کام تو بس

سفلگان با تو مروت ننمودند ای خاک!

از شغالان نرَمد شیر خوش اندام تو بس

“آریوبرزن ِ” نام آورت ای خاک کجاست؟

به فرومایه دهد درس ز اقدام تو بس

حد پامیر تو را با مژه روبیم به غرب

از پلیدی بزداییم کف و بام تو بس

از خرافات و پلشتی به میان، فاصله شد

ما گره خورده به خویشیم ز الهام تو بس…

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی شیر جنگل

تا چشمِ تو را دید ،

دلم بندِ دلت شد

چون شیر که بر چشمه ی آهویِ تو

بند است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پسرم ، شعر و متن زیبا و کوتاه درباره تولد پسرم

شعر در مورد شیر جنگل

هر روز خورشید طلوع میکند

در آفریقا

غزلک بیدار است

غزلک میداند ـ میفهمد

باید از شیر سریعتر بدود

تا که کشته نشود

تاکه خورده نشود

هرروز خورشید

در آفریقا طلوع میکند

شیر هم بیدار است

شیر هم میفهمد

باید از آن غزال

تیزتر بدود

که نمیرد از گرسنگی

این جبریست برای جنگل

قانون برای امروز

برای هرروز

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.