دوشنبه , 12 آوریل 2021

شعر پدر شهریار

شعر پدر شهریار ، شعر پدر مولانا و سعدی و شهریار قنبری + شعر در فراق پدر

شعر پدر شهریار ، شعر پدر مولانا و سعدی و شهریار قنبری + شعر در فراق پدر همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

استاد شهریار شاعر نامی و معاصر ایران زمین است که طرفداران بسیاری زیادی دارند. در این مطلب اشعار شهریار در مورد پدر را برای شما گردآوری کرده ایم.

شعر پدر شهریار

در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم

اشک‌ریزان هوس دامن مادر کردم

اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت می کرد

پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم

بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی

که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

چشم را حلقه‌صفت دوخته بر در کردم

جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی

گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم

شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال

آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم

⇔⇔⇔⇔

شعر پدر شهریار ترکی

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گل ، سرخ و رز قرمز و لاله و نرگس و شقایق و گل محمدی و زرد

شعر پدرم شهریار

آن دل بازتر از دست کریمم یارب

چون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیم

عهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدر

بارم از دیده به دامان همه درهای یتیم

یاد بگذشته چو آن دور نمای وطن است

که شود برافق شام غریبان ترسیم

یا به آهو روشان انس وصفا ده یارب

یا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیم

سیم و زر شد محک تجربه گوهر مرد

که سیه باد بدین تجربه روی زر و سیم

دردناک است که در دام شغال افتد شیر

یا که محتاج فرومایه شود مرد کریم

نشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغن

“روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”

دولت همت سلطان قناعت خواهم

تا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیم

هم از الطاف همایون تو خواهم یارب

در بلایای تو توفیق رضا و تسلیم

نقص در معرفت ماست نگارا ور نه

نیست بی مصلحتی حکم خداوند حکیم

شهریارا به تو غم الفت دیرین دارد

محترم دار به جان صحبت یاران قدیم

⇔⇔⇔⇔

شعر پدر شهریار

چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری

که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق

به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی

⇔⇔⇔⇔

شعر پدر استاد شهریار

حیدربابا ، همیشه سر تو بلند باد‬

حیدربابا ، سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !‬

‫از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد‬

‫دؤرت بیر یانون بولاغ او ْلسون باغ اوْلسون !‬

‫از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

‫بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !‬

‫دنیا همه قضا و قدر ، مرگ ومیر شد

دوْنیا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ایتیمدی‬

‫این زال کی ز کُشتنِ فرزند سیر شد ؟

دوْنیا بوْیی اوْغولسوزدی ، یئتیمدی‬

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ورزش ، و سلامتی و تندرستی کودکانه و ورزش صبحگاهی ورزشکاران

شعر درباره پدر شهریار

پدر حضورت

در کنارم سنبل شادابی و نشاط من است.

پدر احساس ازادی و رهایی میکنم

وقتی دست نوازش بر سرم میکشی،

نگاهم میکنی و بوسه ای بر صورتم میکاری.

احساس غرور میکنم.

⇔⇔⇔⇔

شعر در جستجوی پدر شهریار

چو برخیزد صدای نامه برها

دلم در لرزه افتد از خبرها

کسی حال مرا داند که او هم

پدر باشد ولی دور از پسر ها

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد پدر شهریار

پدر، پر افتخارترین شخص برای من ،

کسی که تمام زحماتش را نثار من کرد

و خود را به غربت داد

تا من آینده ای روشن داشته باشم باشد

روزی که به من افتخار کنی دوستت دارم …

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ذوالفقار ، اشعار زیبا و جدید در وصف ذوالفقار از مولانا و حافظ

شعر ترکی پدر از شهریار

پدر همان یار قدیمی من

پدر همان نور افتاب من

پدر صدای تو در گوشهایم

دائم زمزمه میکند

نباشد روزی

که ان صدا را نشنوم….

⇔⇔⇔⇔

شعر ترکی شهریار در مورد پدر

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،

نه مرگ ،

نه ترس ،

سرم فقط

برای بوسیدن دست های تو

خم می شود

روزت مبارک پدر

⇔⇔⇔⇔

شعر در جستجوی پدر شهریار

پدر معنا ،

پدر درک است

پدر تنها ،

که امیدش فقط تَرک است

پدر بی مدعا،

اما پراز عشق است

پدر پر محتوا،

اما چرا بِشکست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شمع ، و گل و پروانه و شمعدانی و تاریکی از سعدی و حافظ

شعر در جستجوی پدر استاد شهریار

ســـَــر ســُـفره چیزی نبود . . .

یــخ در پــارچ

و

پدر هــر دو آب شــدند !

چــه دنــیای بی رحمــیست

⇔⇔⇔⇔

شعر استاد شهریار درباره پدر

گفــت :

با پدر یه جمـــله بســـاز

گفتــم:

من با پدر جمله نمیســازم ،

دنیــــــــامو می سازم

⇔⇔⇔⇔

شعر استاد شهریار برای پدر

پدر یعنی عشق، آرامش

یعنی گذشت

یعنی باش تا من هم

باشم

دوستت دارم پدرم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد یزد ، اشعار کوتاه و زیبا و کودکانه و عاشقانه درباره یزد

شعر استاد شهریار در مورد پدر

خورشید هر روز

دیرتر از پدرم بیدار می شود

اما زودتر از او به خانه بر می گردد

به سلامتی هرچی پدره . .

شعر پدر شهریار ، شعر پدر مولانا و سعدی و شهریار قنبری + شعر در فراق پدر

شعر پدر شهریار

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در

در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را

یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی

این کلّه ی پوک و سر و مغز پکرم را

هم وطنم بار غریبی به سر دوش

کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز

چون شد که شکستند چنین بال و پرم را

رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف

تسکین دهم آلام دل جان بسرم را

گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب

تکرار کنم درس سنین صغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل

زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره ی مادر

کانِ گهرم یابم و مهد هنرم را

تا قصّه ی رویین تنی و تیر پرانی است

از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی

می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه ی مأنوس که در کام

باز آورد آن لذّت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فروکشت

از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه اموات فضایی همه خاموش

اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و برخ گردنشسته

یعنی نزنی در که نیابی اثرم را

در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش

کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را

ای داد که از آن همه یار و سر وهمسر

یک در نگشاید که بپرسد خبرم را

در جستجوی پدر

⇔⇔⇔⇔

شعر پدر شهریار ترکی

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

⇔⇔⇔⇔

شعر پدرم شهریار

گفته‌‌ام بارها و می‌گویم

بی‌وجودش حیات مکروه است

همه‌ عمر تکیه‌‌گاهم بود

پدرم نام کوچکش کوه است

امید صباغ نو

⇔⇔⇔⇔

شعر پدر شهریار

… پدرم بنده قدیم تو بود

عمر در بندگی به سر بردست

بنده‌زاده که در وجود آمد

هم به روی تو دیده بر کردست

خدمت دیگری نخواهد کرد

که مرا نعمت تو پروردست…

(بخشی از یک قصیده در مدح)

سعدی

⇔⇔⇔⇔

شعر پدر استاد شهریار

مباش جان پدر غافل از مقام پدر

که واجب است به فرزند احترام پدر

اگر زمانه به نام تو افتخار کند

تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر

رهی معیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *