شعر در مورد یلدا ، کوتاه و عاشقانه و کودکانه از شاعران بزرگ و حافظ

شعر در مورد یلدا

شعر در مورد یلدا , شعر در مورد یلدا کوتاه , شعر در مورد یلدا کودکانه , شعر در مورد یلدا عاشقانه

با مجموعه شعر در مورد یلدا کوتاه ، اشعاری زیبا در مورد یلدا عاشقانه و کودکانه ، زیباترین شعر در مورد یلدا از حافظ در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار یلدا

 شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره

بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره

شب شادی وشـــور و مهربانی است

زمـــــــان همدلی و همزبانی است

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا، شب شعر، شب حافظ شب شور

شب یلدا، شب سرد، شب طولانی اما بی‌درد

شب یلدا، شب خرمالو، هندونه و خیار سبز

شب یلدا، کوچیکا و بزرگترا زیر یک سقف

شب یلدا، شب فال، فال حافظ، فال حال

شب یلدا، شیشه‌ها بخار دارن کرسیا گرما دارن

شب یلدا، شب آجیل، شب فندق و بسته‌های دربسته و بادومای تلخ

شب یلدا، شب قصه‌های مادربزرگ و پدربزرگ

شب یلدا، شب انار دون‌کرده و گلپر و دلار سبز

شب یلدا، شده حالا تلویزیون و دی‌وی‌دی و ماهواره‌ها

شب یلدا، همه از هم سوا شدن

شب یلدا، به‌جای بابابزرگ و مادربزرگ

یه‌ور سفره کامل جا شده تلویزیون صفحه تخت

شب یلدا اگه بود، شب یلدای قدیم زیر کرسی

فال حافظ مجمع میوه و خنده و آجیل

یادش بخیر شب یلدا، اگه شد، منو بیدار نکنید

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا همیشه جاودانی است

زمستان را بهارزندگانی است

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا شب فر و کیان است

نشان ازسنت ایرانیان است

⇔⇔⇔⇔

در یلداهای بی نهایت هر روزمان

آنقدر به دنبال

آرزوهای گم شده ی خودمان گشتیم

که روزهایمان

به کوتاهی نگاهمان شد!

آرزویم ماندگاری یلدا

در نگاهت است؛

نه فقط در شب هایت

شعر در مورد خودم

⇔⇔⇔⇔

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام . . .

متن عاشقانه

شعر در مورد یلدا کوتاه

شب یلدا و وصف بی مثالش

خداوندا مخواه ،هرگز زوالش

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا فراتر از همه شب

نبینم هیچ کس افتاده در تب

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا زحزن و غم مبراست

بساط شادمانی ها مهیاست

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا بیا روشن روان شو

به نزد شاعران همزبان شو

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا شب سال است ای دل

مرا در انجمن ، شعراست محمل

⇔⇔⇔⇔

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامت وامق کند به نادانی

حبیب من که ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را

شعر از سعدی

شعر در مورد یلدا حافظ

شب یلدا بلند است و یگانه

نمی گیرد دلم هرگز بهانه

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا کنار دوستان باش

برای ما گلی ازبوستان باش

⇔⇔⇔⇔

شب یلدا به آجیل و ترانه

بساط میوه ها در کنج خانه

شب یلدا ، انار و هندوانه

غذا سبزی پلو، ماهی بهانه

⇔⇔⇔⇔

ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﻪ ﯾﻐﻤﺎ ﺑﺮﻭﺩ

ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﮓ ِ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺯ ﮐﻒ ِ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﻭﺩ

ﻫﺮﮐﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺑﺮ ﺍﻧﮕﯿﺨﺖ ﮔﻮﺍﺭﺍﯾﺶ ﺑﺎﺩ ……

ﺩﻝ ِ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺷﻮﻗﯽ ﭘﯽ ِ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺮﻭﺩ؟

ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ !

ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ !

ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ !!

ﻣﻬﺮ ﺩﻳﺪی ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ ….

ﻳﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪ !!

ﺑﺎﺯ ﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ !!

ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮﺍﺳﺖ …

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ !!

ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ؛

ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ؛

ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻏﻢ ﺍﺳﺖ؛

ﭼﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﻭ

ﭼﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻭ

ﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ …

ﺯﻧﺪگی ﻣﻌﺮﻛﻪ ﻫﻤﺖ ﻣﺎﺳﺖ …

 ﺯﻧﺪگی ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ …

ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻼﻣﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛

ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛

ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﻬﺎﻧﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛

ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ

ﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺯ

ﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺯ …

ﺯﻧﺪگی ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭﯼ ﻣﺎﺳﺖ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ…

⇔⇔⇔⇔

یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست

میلاد هر ترانـــه زیبـای مشرقی ست

آهسته می رسند به مقصد ستاره ها

مهتـــاب گاهواره رویای مشرقی ست

⇔⇔⇔⇔

شوم از شام یلدا تیره‌تر بی

درد دلم ز بودردا بتر بی

همه دردا رسن آخر بدرمون

درمان درد ما خود بی اثر بی

شعر در مورد یلدا عاشقانه

زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست

که از خدای بر او نعمتی و آلاییست

هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمر

نیافتست اگرش بعد از آن تمناییست

هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگربار

برای خود نفسی می‌زند نه بس راییست

نه عاشقست که هر ساعتش نظر به کسی

نه عارفست که هر روز خاطرش جاییست

مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی

که هر که با تو به خلوت بود نه تنهاییست

به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود

به اضطرار توان بود اگر شکیباییست

نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست

شب فراق تو هر شب که هست یلداییست

خلاص بخش خدایا همه اسیران را

مگر کسی که اسیر کمند زیباییست

حکیم بین که برآورد سر به شیدایی

حکیم را که دل از دست رفت شیداییست

ولیک عذر توان گفت پای سعدی را

در این لجم چو فروشد نه اولین پاییست

شعر از سعدی

⇔⇔⇔⇔

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

گریه‌های سحرم را اثری پیدا نیست

⇔⇔⇔⇔

با خود از بهر تسلی شب یلدای فراق

هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط

⇔⇔⇔⇔

روزهای تیره بر شبها فزود

عمر من شد یک شب یلدای عشق

ای تهی از معرفت زحمت ببر

فیض داند قدر نعمتهای عشق

⇔⇔⇔⇔

آبروی شمع را بیهوده نتوان ریختن

صد شب یلداست در هر گوشه ی زندان ما

⇔⇔⇔⇔

هر که مجموع نباشد به تماشا نرود

یار با یار سفرکرده به تنها نرود

باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش

صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود

بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست

کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود

هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق

به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود

به سر خار مغیلان بروم با تو چنان

به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود

با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ

که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود

گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست

رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود

باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند

که در ایام گل از باغچه غوغا نرود

همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید

آری آنجا که تو باشی سخن ما نرود

هر که ما را به نصیحت ز تو می‌پیچد روی

گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود

ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی

تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود

گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند

هر که او را غم جانست به دریا نرود

سعدیا بار کش و یار فراموش مکن

مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود

شعر از سعدی

⇔⇔⇔⇔

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

مطالب مرتبط

شعر در مورد بخشششعر در مورد بیشعوریشعر در مورد بادشعر در مورد پروازشعر در مورد پرنده

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.