شعر در مورد ثروتمند و فقیر + شعر در مورد ثروتمندان و فقر و ثروت

شعر در مورد ثروتمند و فقیر

 شعر در مورد ثروتمند و فقیر , شعر درباره پولدار و فقیر , شعر درباره ثروتمند و فقیر , شعر در مورد پولدار و فقیر

با مجموعه شعر در مورد ثروتمند و فقیر ، اشعاری زیبا در مورد فقر و ثروت ، زیباترین شعر در مورد ثروتمندان واقعی در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار ثروتمند و فقیر

نیکنامی نباشد، از ره عجب

خنگ آز و هوس همی راندن

روز دعوی، چو طبل بانگ زدن

وقت کوشش، ز کار واماندن

خستگان را ز طعنه، جان خستن

دل خلق خدای رنجاندن

خود سلیمان شدن به ثروت و جاه

دیگران را ز دیو ترساندن

با درافتادگان، ستم کردن

زهر را جای شهد نوشاندن

اندر امید خوشهٔ هوسی

هر کجا خرمنی است، سوزاندن

گمرهان را رفیق ره بودن

سر ز فرمان عقل پیچاندن

عیب پنهان دیگران گفتن

عیب پیدای خویش پوشاندن

بهر یک مشت آرد، بر سر خلق

آسیا چون زمانه گرداندن

گویمت شرط نیکنامی چیست

زانکه این نکته بایدت خواندن

خاری از پای عاجزی کندن

گردی از دامنی بیفشاندن

شعر از پروین اعتصامی

⇔⇔⇔⇔

دروغ می‌گویند

تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپیده‌دَمی

کوه و جاده و دریا چیست

دریا و دشنام و کلمه کدام است

من خودم این حروفِ مُرده را

به مزامیرِ زندگی باز خواهم گرداند.

⇔⇔⇔⇔

من یک شاعرم

مرد ثروتمندی نیستم

سوار هیچ اسب سفیدی نشده ام

و خیلی ها

در این دنیا از من

بلند قد تر و خوشتیپ تر هستند

اما هیچ مردی نمی تواند

مثل من

قلم دست بگیرد

و روی کاغذ از تو

بتی زیبا بتراشد

⇔⇔⇔⇔

مثل عکس ماه در برکه

در منی و

دور از دسترس من

سهم من از تو

فقط همین شعرهای عاشقانه است

و دیگر هیچ

ثروتمندی فقیرم

مثل بانکداری بی پول

من فقط آینه ی تو هستم

شعر در مورد ثروتمند و فقیر

قناعت

تنها ثروت واقعی است

⇔⇔⇔⇔

و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟

آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.

پس امروز به دست خویش عطا کنید ،

باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان

⇔⇔⇔⇔

هیچ ثروتی چون عقل،

و هیچ فقری چون نادانی نیست.

هیچ ارثی چون ادب، و هیچ پشتیبانی چون مشورت نیست.

⇔⇔⇔⇔

ثروت،

ریشه شهوت هاست

⇔⇔⇔⇔

یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز

بدست آورد الماسی دل افروز

نهادش در میان کیسه‌ای خرد

ببستش سخت و سوی مخزنش برد

درافکندش بصندوقی از آهن

بشام اندر، نهفت آن روز روشن

بر آن صندوق زد قفلی ز پولاد

چراغ ایمن نمود، از فتنهٔ باد

ز بند و بست، چون شد کیسه آگاه

حساب کا رخود گم کرد ناگاه

چو مهر و اشتیاق گوهری دید

ببالید و بسی خود را پسندید

نه تنها بود و میانگاشت تنهاست

نه زیبا بود و می‌پنداشت زیباست

گمان کرد، از غرور و سرگرانی

که بهر اوست رنج پاسبانی

بدان بیمایگی، گردن برافراشت

فروتن بود، گر سرمایه‌ای داشت

ز حرف نرخ و پیغام خریدار

بوزن و قدر خویش، افزود بسیار

بخود گفت این جهان افروزی از ماست

بنام ماست، هر رمزی که اینجاست

نبود ار حکمتی در صحبت من

چه میکردم درین صندوق آهن

جمال و جاه ما، بسیار بودست

عجب رنگی درین رخسار بودست

بهای ما فزون کردند هر روز

عجب رخشنده بود این بخت پیروز

مرا نقاد گردون قیمتی داد

که بستندم چنین با قفل پولاد

بدو الماس گفت، ای یار خودخواه

نه تنهائی، رفیقی هست در راه

چه شد کاین چهر زیبا را ندیدی

قرین ما شدی، ما را ندیدی

چه نسبت با جواهر، ریسمان را

چه خویشی، ریسمان و آسمان را

نباشد خودپسندی را سرانجام

کسی دیبا نبافد با نخ خام

اگر گوهر فروش، اینجا گذر داشت

نه بهر کیسه، از بهر گهر داشت

بمخزن، گر شبی چون و چرا رفت

نه از بهر شما، از بهر ما رفت

تو مشتی پنبه، من پروردهٔ کان

تو چون شب تیره، من صبح درخشان

چو در دامن گرفتی گوهری پاک

ترا بگرفت دست چرخ از خاک

چو بر گیرند این پاکیزه گوهر

گشایند از تو بند و قفل از در

تو پنداری ره و رسم تو نیکوست

ترا همسایه نیکو بود، ای دوست

از آن معنی، نکردندت فراموش

که داری همچو من، جانی در آغوش

از آن کردند در کنجی نهانت

که بسپردند گنجی شایگانت

چو نقش من فتد زین پرده بیرون

شود کار تو نیز آنگه دگرگون

نه اینجا مایه‌ای ماند، نه سودی

نه غیر از ریسمانت، تار پودی

به پیرامون من، دارند شب پاس

تو کرباسی، مرا خوانند الماس

نظر بازی نمود، آن یار دلجوی

ترا برداشت، تا بیند مرا روی

ترا بگشود و ما گشتیم روشن

ترا بر بست و ما ماندیم ایمن

صفای تن، ز نور جان پاک است

چو آن بیرون شد، این یک مشت خاک است

شعر از پروین اعتصامی

⇔⇔⇔⇔

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

شعر در مورد ثروت و فقر

ما ثروت را چیزی در نظر می گیریم

که به درستی استفاده شود، نه چیزی که در موردش فخر فروخته شود.

در مورد فقر، هیچ کس لازم نیست از آن شرمسار باشد:

شرم واقعی در این است که هیچ اقدام عملی برای رهایی از آن انجام ندهی.

⇔⇔⇔⇔

مصیبت واقعی فقرا،

فقر آرزوهایشان است.

⇔⇔⇔⇔

 یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز

بدست آورد الماسی دل افروز

نهادش در میان کیسه ای خرد

ببستش سخت و سوی مخزنش برد

⇔⇔⇔⇔

 به عهد او که دادیم باد عهدش

کمینه ثروت آمال مالست

⇔⇔⇔⇔

 با کرم او الف که هیچ ندارد

در سرش اکنون هوای ثروت شین است

⇔⇔⇔⇔

 ای جوانمردی که در ایام تو

هست کمتر ثروت آمال مال

⇔⇔⇔⇔

زیر خط فقر تو نان و پنیری خورده ای؟

کودکت را دست خالی سوی دکتر برده ای؟

زیر خط فقر در سرما شبی خوابیده ای؟

دست پینه بسته یک کارگر را دیده ای؟

زیر خط فقر از درمانده گی خندیده ای؟

با شکست عزت نفست، مدام جنگیده ای؟

زیر خط فقر در سطل زباله گشته ای؟

با خجالت و نداری سوی خانه رفته ای؟

زیر خط فقر با فقر تفکر ساختی؟

زیر دست قلدران زندگی ات را باختی؟

چشم امید ز یاری خلایق بسته ای؟

حس نمودی از تضاد طبقاتی خسته ای؟

زیر خط فقر از پل خودکشی تو کرده ای؟

زیر دست کارفرما حس نمودی بَرده ای؟

مستاجر بودی درون دخمه ای سرد و نمور؟

مادرت را دیده ای که از دیابت گشته کور؟

پدر معتاد و بیکاری که با سیگار و دود

تن طفل خویش را سوزانده و کرده کبود

چه خبر داری تو از احوال بچه های کار

کودکی که جای تحصیل می برد هر سوی بار

زیر خط فقر امشب یکنفر جان می دهد

زندگی نکبتش را سوت پایان می دهد ..

شعر درباره ثروتمند و فقیر

 با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

⇔⇔⇔⇔

 ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت

ز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر

⇔⇔⇔⇔

 خود سلیمان شدن به ثروت و جاه

دیگران را ز دیو ترساندن

⇔⇔⇔⇔

 توان و توش ره مرد چیست، یاری زن

حطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان

⇔⇔⇔⇔

 ثروت من بود این خلقان، از آن

اینهمه بر سر زدم، کردم فغان

⇔⇔⇔⇔

 در همه هست و نیست، از تری و تازگی

نیست نهانخانه ای ثروت جان ترا

⇔⇔⇔⇔

 اهل عقبی همت از وی یافته

مالداران ثروت ای وی یافته

⇔⇔⇔⇔

 از ثروت سپهر کواکب کند حدیث

از نزهت بهار شقایق دهد خبر

⇔⇔⇔⇔

 گرفتم آنکه ز ثروت همی شد هرقل

سرودم آنکه ز شوکت همی شدی چیپال

⇔⇔⇔⇔

 گر به مال و ملک و ثروت فردمی

من دهانت را پر از زر کردمی

⇔⇔⇔⇔

 منادی کرد تا آزاد و بنده

ز اهل ثروت و ارباب ژنده

⇔⇔⇔⇔

 جاوید همی بخشد و از مایه نکاهد

رشح قلمت ثروت اصناف امم را

⇔⇔⇔⇔

 راستی را چو الف هیچ نداری زین ذوق

گر ترا مکنت شین است و ترا ثروت تیست

⇔⇔⇔⇔

 بسکه از لطف و عطا عزت و ثروت بخشد

عالم آرا دل و دست تو بهر بی سر و پای

⇔⇔⇔⇔

غرورم

با ثروتم از دست رفت

⇔⇔⇔⇔

این مایه ستم روا نمیداشت

میبود گر آگه از دل من

چون آینه روی دوست «ثروت»

پیوسته بُوَد مقابل من

⇔⇔⇔⇔

بهترین ثروت آن است

که انسان به وسیله آن آبروی خود را حفظ نماید

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.