شعر در مورد حماقت ، مردم و بشر از حافظ و سعدی و مولانا و شاملو

شعر در مورد حماقت

شعر در مورد حماقت

شعر در مورد حماقت مردم و بشر ، جمله و متن زیبا در مورد حماقت ، شعر در مورد حماقت از حافظ و سعدی و مولانا در سایت پارسی.باما با خواندن این مطلب زیبا و خواندنی همراه باشید.

شعر در مورد حماقت مردم

بفکن از پشت خویش جهل و بدانک

جهل ماری است سخت زشت و ثقیل

⇔⇔⇔⇔

علم نور است و جهل تاریکی

علم راهت برد به باریکی

جهل خواب است و علم بیداری

زان نهانی و زین پدیداری

اما جلاالدین مولوی جهل را از عجز بدتر می‌داند:

اوحدی مراغه ای

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت بشر

هیتلر موسلینی استالین ناپلئون همه احمق بودند !

کدام مرد عاقلی بجای بافتن موی معشوقه اش عمرش را صرف جنگ می کند

⇔⇔⇔⇔

عجز نبود از قدر ورگر بود

جاهلی از عاجزی بدتر بود

مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت

عشق یعنی که تو از آنِ کسی باشی و من

عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم !

چه غمی بیشتر از اینکه تو جایی باشی

بشود دور و برت باشم و جرات نکنم!

⇔⇔⇔⇔

گر جاهل با تو نشیند تو را زخم زند.

جاهل اربا تو نماید همدلی

عاقبت زخمت زند از جاهلی

دوستی جاهل شیرین سخن

کم شنو کان هست چون سم کهن

گرگ اگر با تو نماید روبهی

هین مکن باور که ناید زو بهی

مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت مردم

حسادت می کنم به حماقتم برابر تو

به عشقم نسبت به تو

به فناشدنم در تو

⇔⇔⇔⇔

کیمان زمانه راست گفتند
که جاهل گردد اندر عشق غافل
نگار خویش را گفتم نگارا
نیم من در فنون عشق جاهل

منوچهری دامغانی

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد حماقت

با دو عالم عشق را بی‌گانگی

اندر او هفتاد و دو دیوانگی

⇔⇔⇔⇔

کرد فضل عشق انسان را فضول
زین فزون‌جویی ظلوم است و جهول
جاهل است و اندر ین مشکل، شکار
می‌کشد خرگوش شیری در کنار
کی کنار اندر کشیده شیر را
گر بدانستی و دیدی شیر را

مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت

پس جواب او سکوت است وسکون

هسـت با ابله سخن گفتن جنون

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ثریا ، استاد شهریار + شعر در مورد اسم ثریا

عـقـل با شـــد راه بنـد هـر خــطـا

 جـهــــل باشـــد منشـأ جـور و جـفا

 عقـــل را با کـــثرت گفــتار نیست

لب فـــرو بستن نشـان عاقلی است

⇔⇔⇔⇔

شعر طنز در مورد حماقت

می چنانت کند به نادانی

که بز ماده را پَری دانی

⇔⇔⇔⇔

جهل جاهـــل سـینه ها را می درد

عقــــل عاقـــل کــینه ها را می خرد

عاقــــلان بــر قلب مـردم حاکـمند

جاهــــلان بر خــــون مــردم طالبند

عاقــلان با خــــود پسـندی دشمنند

 جاهــــلان با چـــاپلوســــان همدمند

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت مردم

نیک‌نامی خواهی ای‌دل با بدان صحبت مدار

خود‌پسندی جان من برهان نادانی بود

⇔⇔⇔⇔

تا نباشى به دانش ارزانى

دادِ خود از زمانه نستانى

نیست اندر جهان ز من بشنو

هیچ دردى چو درد نادانى‏

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره حماقت

دو چیز را پایانی نیست:

یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان.

البته در مورد اولی مطمئن نیستم

⇔⇔⇔⇔

گر از جهل یک فعلِ خوب آمدى

مرو را ستاینده، بستایدى‏

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی حماقت

در تو صیادیست با آب و دانه

و هزار چاقوی تیز

و در من

حماقتی است گنجشک وار که

آسوده ام میکشاند بر بام تو

⇔⇔⇔⇔

با بدان کم نشین که درمانى‏

خو پذیرست نفس انسانى‏

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف حماقت

 که باشد این سخن عین حماقت

مشو مستغرق شین حماقت

⇔⇔⇔⇔

سخنگوى هر گفتنى را بگفت‏

همه گفتِ دانا ز نادان نهفت‏

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف حماقت

 این تمنی هم ز بی عقلی اوست

که نبیند کان حماقت را چه خوست

⇔⇔⇔⇔

بفکن از پشت خویش جهل و بدانک

جهل ماری است سخت زشت و ثقیل

⇔⇔⇔⇔

شعر حماقت

 اقلیم گرفته در حماقت

تعلیم نکرده در دبستان

⇔⇔⇔⇔

علم نور است و جهل تاریکی

علم راهت برد به باریکی

جهل خواب است و علم بیداری

زان نهانی و زین پدیداری

⇔⇔⇔⇔

شعر حماقت مردم

 کرد واعظ از حماقت در چهش

عاقبت گردید شیطان رهش

⇔⇔⇔⇔

عجز نبود از قدر ورگر بود

جاهلی از عاجزی بدتر بود

⇔⇔⇔⇔

شعر راجب حماقت

 کرده با چشمت تعصب موسیا

از حماقت چشم موش آسیا

⇔⇔⇔⇔

اگر جاهل با تو نشیند تو را زخم زند.

جاهل اربا تو نماید همدلی

عاقبت زخمت زند از جاهلی

دوستی جاهل شیرین سخن

کم شنو کان هست چون سم کهن

گرگ اگر با تو نماید روبهی

هین مکن باور که ناید زو بهی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت

 از قلب مفتی نگردد بی تعلم هیچ کس

علم باید تا کند درد حماقت را دوا

⇔⇔⇔⇔

حکیمان زمانه راست گفتند

که جاهل گردد اندر عشق غافل

نگار خویش را گفتم نگارا

نیم من در فنون عشق جاهل

⇔⇔⇔⇔

شعر نو حماقت

 گرد فضول و رخصت و تاویل کم دوان

چون عنکبوت تار حماقت چرا تنی

⇔⇔⇔⇔

کرد فضل عشق انسان را فضول

زین فزون‌جویی ظلوم است و جهول

جاهل است و اندر ین مشکل، شکار

می‌کشد خرگوش شیری در کنار

کی کنار اندر کشیده شیر را

گر بدانستی و دیدی شیر را

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جاده ، برفی و بی انتها زندگی و عشق و تنهایی

شعر برای حماقت

 از حماقت بود چو شهماتم

به از این ساختن سرا ماتم

⇔⇔⇔⇔

جاهل آسوده فاضل اندر رنج

فضل مجهول و جهل معتبر است

سفله مستفنی و غنی محتاج

این تغابن ز بخشش قدر است

همه جور زمانه بر فضلا است

بوالفضول از جفاش ز استر است

⇔⇔⇔⇔

شعر در باب حماقت

 کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت

دلبر خود را به دیناری فروخت

⇔⇔⇔⇔

دست از 

چرا و چاره و چمچاره

می شویم و زل می زنم به جهل رابطه

بیخودی متاسف نباش

تو آمده بودی که بروی اصلا!

تو چه می دانی چه ترسی ست

ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟

تو چه می دانی

چه ها که نمی کند این ترس؟

بیخودی لبخند نزن.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت مردم

 از حماقت ترک دولت گفته ام

درس بی کاران غفلت گفته ام

⇔⇔⇔⇔

چون تو در عشق از سر جهل آمدی

خواب خوش بادت که نااهل آمدی

⇔⇔⇔⇔

شعر راجع به حماقت

 ای پسر با مهتران کمتر ستیز

وز حماقت آب روی خود مریز

⇔⇔⇔⇔

ای زن به اتفاق ، کنون می کوش

کز تنگنای جهل برون ایی

بند نفاق پای تو می بندد

این بند رابکوش که بگشایی

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف حماقت

 هرکه او از یاد حق غافل بود

از حماقت در ره باطل بود

⇔⇔⇔⇔

 از زر اندود صفاتش پا بکش

از جهالت قلب را کم گوی خوش

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت مردم

 این تمنی هم ز بی عقلی اوست

که نبیند کان حماقت را چه خوست

⇔⇔⇔⇔

 مگر جهل درداست و دانش دواست

که دانا چنین از جهالت بری است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت

 این به تقلید از پدر بشنیده ای

از حماقت اندرین پیچیده ای

⇔⇔⇔⇔

 گر بیابند ز تقلید حصاری به جهالت

از تن خویش و سر این حکما گرد برآرند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد حماقت

 ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز

زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی

⇔⇔⇔⇔

 گفتن نتوانند، چو گوئی ننیوشند

کز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره حماقت

 فلک تکلیف جاهت گر کند فال حماقت زن

که غیر از گاو نتواند کشیدن بار دنیا را

⇔⇔⇔⇔

 اندر سرت بخار جهالت قوی است

من درد جهل را به چه درمان کنم؟

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی حماقت

 تو و حماقت و انکار حرف هر یاری

من و معارف این کار جمله در کار است

⇔⇔⇔⇔

 کشته شدت شمع دین کنون به جهالت

خیره ازان مانده ای تو گمره و شمعون

⇔⇔⇔⇔

شعر حماقت عشق

اگر که امیدم را تو می کشی

گناه تو نیست ، که حماقت های من است

قافله ام را در پهنای صحرا گم کرده بودم

و در عمق چشمان تو خود را می جستم

⇔⇔⇔⇔

 تو ای کشته ی جهالت سوی او شو تا شوی زنده

که از جهل تو حجت سوی تو آمد نمی یارد

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف حماقت

گفتند به پاریس می‌آیی

پیراهنی نو خریدم

خودم را با حماقتم معطر کردم

با سادگی‌ام آراستم

و منتظرت ماندم

⇔⇔⇔⇔

 ای گشته دل تو سیه از گرد جهالت

با این دل چون قار تو را جای وقار است؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت

می‌توانی بنشینی و

حماقت‌های زندگی‌ات را

یکی یکی پیش رو بگذاری و بشماری

این خنده‌های بی‌شماری را در پی خواهد داشت

اگرچه کمی تلخ

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جوانی ، از دست رفته و نوجوانی و پیری و گذر عمر

 کز بادیه ی جهالت جز سوی او مفر نیست

زیرا که جاهلان را جز در سقر مقر نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت مردم

جنونم را پایانی نیست

عقلم را نیز

حماقت های بسیارم را نهایتی نیست

ای مردی که بی پروایی ام

خشمگینت می کند

⇔⇔⇔⇔

 نه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز کارش

کز حریصی و جهالت همه در خواب و خمارند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد حماقت

عجب حماقتی مر تکب شدم

برداشتن سر پوش آتشفشان

آتشفشانی که

سالها خاموش است

⇔⇔⇔⇔

وقت آن است که از خواب جهالت سر خویش

برکنی تا به سرت بر وزد از علم نسیم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت

شهادت می‌دهم

غیر از تو

زنی نیست

که حماقت مرا تاب بیاورد

و بر دیوانگی‌ام صبور باشد

آن‌ چنان ‌که تو صبوری کردی

⇔⇔⇔⇔

 ای چرخ امت را قمر بحر زبانت را گهر

تیغ جهالت را سپر ابروی کزو بر جان مطر

⇔⇔⇔⇔

شعر طنز در مورد حماقت

 رهبران تو رهزنان تواند

کم این مشتی احمق خر گیر

⇔⇔⇔⇔

 هم ز جهل تو سوخت حاصل تو

عمر چون پنبه، جهل چون شرر است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت مردم

 غرقه شدیئی به پیش کشتی

گر نیستیی به غایت احمق؟

⇔⇔⇔⇔

 بشکن به سر بی خردان در به سخن جهل

زیرا که سخن آب خوش و جهل خمار است

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره حماقت

 در جنتی که وعده نعمت شنیده ئی

آدم کجاست اکثر سکانش احمق اند

⇔⇔⇔⇔

 از تو زایل نگشت علت جهل

چون طبیبیت کرد عزرائیل

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی حماقت

 احمق، کتاب دید و گمان کرد عالم است

خودبین، بکشتی آمد و پنداشت ناخداست

⇔⇔⇔⇔

 جهل بلندی نپسندد، چه است

عجب سلامت نپذیرد، بلاست

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف حماقت

 یک ره به دو باده دست کوته کن

این عقل دراز قد احمق را

⇔⇔⇔⇔

 معماری عقل چون نپذرفتی

در ملک تو جهل کرد معماری

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف حماقت

 احمق است آنکه ما و حق گوید

مرد عاشق نگوید این حاشا

⇔⇔⇔⇔

 بما جهل زان کرد دستان که هرگز

نکردیم با عقل همداستانی

⇔⇔⇔⇔

شعر حماقت

 خودپرستی و ما و من گوئی

راه گم کرده ای ایا احمق

⇔⇔⇔⇔

 به خار جهل، پای خویش مخراش

براه نیکبختان، آشنا باش

⇔⇔⇔⇔

شعر حماقت مردم

 ما و حق گر عقل گوید گو بگو

من نگویم قول احمق می شنو

⇔⇔⇔⇔

 جهل باشد فراق صحبت دوست

به تماشای لاله و سمنی

⇔⇔⇔⇔

شعر راجب حماقت

 پیش احمق نه ز عجزست مرا خاموشی

طرف بحث به نادان نشدن دانایی است

⇔⇔⇔⇔

 روا داری از جهل و ناباکیت

که پاکان نویسند ناپاکیت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت

 گر خدا خواهی بیا یکرنگ باش

نه چو نادانان احمق دنگ باش

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جهل ، نادانی و خرافات مردم و انسان از مولانا

 در ظلمت حیرت ار گرفتار شوی

خواهی که ز خواب جهل بیدار شوی

⇔⇔⇔⇔

شعر نو حماقت

 مرگ حقست و حیات جان حق است

هرکه این معنی نداند احمق است

⇔⇔⇔⇔

 خواهی یابی ز علت جهل شفا

قانون نجات از اشارات مجوی

⇔⇔⇔⇔

شعر برای حماقت

 همیشه کشتی احمق غریق طوفان ست

که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست

⇔⇔⇔⇔

 عیبم مکن، ای خواجه که در عالم معنی

جهل است خردمندی و دیوانه خردمند

⇔⇔⇔⇔

شعر در باب حماقت

 شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان

تیر زهرآلود را بر جان احمق می زند

⇔⇔⇔⇔

 در پرده پوشی ام چه کنی کوشش، ای رقیب

جهل است چاک دامن دیوانه دوختن

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت مردم

 غیر احمق به فهم این نرسد

عارت آید از این لت انبانی

⇔⇔⇔⇔

 با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

⇔⇔⇔⇔

شعر راجع به حماقت

 گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

⇔⇔⇔⇔

 پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم

غایت جهل بود مشت زدن سندان را

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف حماقت

 ما و حق گفتن معاذالله چو ما بی ما شدیم

از حق ای یاران قفا بر فرق احمق می زنیم

⇔⇔⇔⇔

 مرا هر آینه خاموش بودن اولیتر

که جهل پیش خردمند عذر نادانست

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت مردم

عکسی از آنجانب گرفتم

 و با این عکس یک لحظه ای عبث ز زندگی ات را

 تثبیت کرده ام

 اما ، در این میان حماقت خود را نیز

 تایید کرده ام

⇔⇔⇔⇔

 به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت

هنوز جهل مصور که کیمیایی هست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت

 عذر احمق بتر از جرمش بود

عذر نادان زهر هر دانش بود

⇔⇔⇔⇔

 عالم طفلی و جهل حیوانی بگذاشت

آدمی طبع و ملک خوی و پری سیما شد

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد حماقت

 مرغ بی وقتی سرت باید برید

عذر احمق را نمی شاید شنید

⇔⇔⇔⇔

 جمال معرفت از خواب جهل بیداریست

بجوی جوهر خود تا جلا توانی یافت

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره حماقت

 چون خیالت نامد از تزویر او

وز فساد سحر احمق گیر او

⇔⇔⇔⇔

 خود ستوده است هر که اهل بود

خودستایی نشان جهل بود

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی حماقت

 دیده بینا از لقای حق شود

حق کجا همراز هر احمق شود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جدایی ، از دوستان و معشوق و عشق و یار

 زود فراموش شود سوز شمع

بر دل پروانه ز جهل و عما

⇔⇔⇔⇔

شعر حماقت عشق

 تو خر احمق ز اندک مایگی

بر زمین ماندی ز کوته پایگی

⇔⇔⇔⇔

 دم جهل و دم غفلت برون شد

دم عشق و دم غفران درآمد

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف حماقت

 خواندم آن را بر دل احمق بود

صد هزاران بار و درمانی نشد

⇔⇔⇔⇔

 فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل

میان دو به تنازغ بماند مردم زاد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت

 ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت

صحبت احمق بسی خونها که ریخت

⇔⇔⇔⇔

 کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت

جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت مردم

 یادم آمد قصه اهل سبا

کز دم احمق صباشان شد وبا

⇔⇔⇔⇔

 ز جهل توبه و سوگند می تند غافل

چه حیله دارد مقهور در کف قهار

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد حماقت

 ای که عقلت بر عطارد دق کند

عقل و عاقل را قضا احمق کند

⇔⇔⇔⇔

 چرا از جهل بر ما می دوانی

نه گردون را چنین ما می دوانیم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت

 این زمان این احمق یک لخت را

آن نماید که زمان بدبخت را

⇔⇔⇔⇔

 پنبه در گوش کند کوبنده

که من از جهل نمی افشارم

⇔⇔⇔⇔

شعر طنز در مورد حماقت

 گرچه مشغولم چنان احمق نیم

که شکر افزون کشی تو از نیم

⇔⇔⇔⇔

 جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری

تا که از مشرق جان صبح برآید روشن

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره حماقت مردم

 شاه را در خانه بیذق نهد

این چنین باشد عطا که احمق دهد

⇔⇔⇔⇔

 بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماند

بر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره حماقت

 چون جواب احمق آمد خامشی

این درازی در سخن چون می کشی

⇔⇔⇔⇔

مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است

زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی حماقت

 گفت او را نیست الا درد لوت

پس جواب احمق اولیتر سکوت

⇔⇔⇔⇔

 گشتی تو سوار اسب چوبین

از جهل به حمله می شتابی

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف حماقت

 احمق ار حلوا نهد اندر لبم

من از آن حلوای او اندر تبم

⇔⇔⇔⇔

 بجز از روح بقایی بجز از خوب لقایی

مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف حماقت

 پرهیز کن از جهل به آموختن ایراک

جهل است مثل عورت و پرهیز ازار است

⇔⇔⇔⇔

 در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است

نادان علم اهل است دانای علم عامی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت

 از تو زایل نگشت علت جهل

چون طبیبیت کرد عزرائیل

⇔⇔⇔⇔

 در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است

نادان علم اهل است دانای علم عامی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد حماقت مردم

 جهل بلندی نپسندد، چه است

عجب سلامت نپذیرد، بلاست

⇔⇔⇔⇔

 جمله عشاق را یار بدین علم کشت

تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی

⇔⇔⇔⇔

شعر راجب حماقت

 جهل باشد فراق صحبت دوست

به تماشای لاله و سمنی

⇔⇔⇔⇔

 ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز

زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی

⇔⇔⇔⇔

 مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگر

زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.