شعر در مورد مازندران ، به زبان محلی از شاعر مازندرانی و ادبیات بومی مازندران

شعر در مورد مازندران

شعر در مورد مازندران ، به زبان محلی از شاعر مازندرانی و ادبیات بومی مازندران

شعر در مورد مازندران ، به زبان محلی از شاعر مازندرانی و ادبیات بومی مازندران همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعری از فردوسی درباره ی مازندران

که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گلست 

به کوه اندرون لاله و سنبلست 

هوا خوشگوار و زمین پرنگار 

نه گرم و نه سرد و همیشه بهار

نوازنده بلبل به باغ اندرون

گرازنده آهو به راغ اندرون

همیشه بیاساید از خفت و خوی

همه ساله هرجای رنگست و بوی

گلابست گویی به جویش روان

همی شاد گردد ز بویش روان

دی و بهمن و آذر و فرودین

همیشه پر از لاله بینی زمین

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خودم ، را دوست دارم و خودمراقبتی و تولد و مرگ خودم

شعر در مورد مازندران

گل اینجا، بلبل اینجا ، بوستـان اینجا

دل اینجا، دلبر اینحا ، دل ستان اینجا

زمینش سبز و کوهــش سبز و صحرا سبـــز

بسی زیبا ، بهــــــار جاودان اینجــا

اگر دل خسته ای رو سوی اینجا کــــــن

حبیب اینجــا، سرای بیـــــدلان اینجـا

بُود این خــــــــــاک خوب مهد ادیبان

ز طالب تا امیـــــــر نکته دان اینجا

بهـــرجا بنگری لطف خـــــــدا بینــی

وفا اینجا ، دیــــــار عاشقـان اینجا

نمی دانم بهشت است ؛یا جنان اســــــت

ولــــی نی کم از آن مازنــــدران است

دیار رادمردان و دلیـــران است اینجـا

کُنام و جایگاه شیرمــــردان است اینجا

همه خاکش پر از عشق و امــــــید است

مکان عشــــــق و ایمــــان است اینجا

گـــــل لاله دراین بُستـــــــان بروید

محل رویش مردان میــــــدان است اینجا

چنان دل چسب و زیبا باشد این خــــاک

که هر بیننده حیــــــران است اینجــا

هوایش خوش ، زمینش مشک خیــــــز است

بماند جاودانه قلب ایـــران است اینجا

نمی دانم بهشت اســــت ؛ یا جنان است

ولـــی نی کم از آن مازنــــدران است

بها با عطـــــــر نارنج هم زمان است

گـــل و سر سبزی اش هر جــا عیان است

به تابستان اگــــر دل خسته باشــــی

بیا اینجا که اینجا یک جهـــــان است

خـــزانش برتر از صــــدها بهـار است

تــــــو گویی چون بهار عارفــان است

زمستــانش ، لطیف چون برف پـــاک است

چنان زیبـــــا که خارح از بیـان است

همـــه ماه و همه روزش شکیـــــل است

که خود از بهتــــــرین های زمان است

نمی دانم بهشت است ؛ یا جنان اســــت

ولــی نی کـــــم از آن مازندران است

همه شهرش در ایران بی قــــــرین است

چو اختر در میـــــــان سرزمیــن است

بُود چشــــــم امید ما به بابــــــل

که خوب اســــــت و عزیزو برترین است

ز ساری و ز قائم شهر چــــــــه گویم

مثــــــال رامسر خود بهتــــرین است

بـــرو آمل ببیـــــــن زیبایی اش را

که شهر طالـــــــب ِعشق آفریـــن است

تجلی گاه علم ؛ بابلسر اینجــــــاست

دل « گوهر» به او عاشق تـــــرین است

نمی دانـــــم بهشت است ؛ یا جنان است

ولــــی نی کـــم از آن مازنداران است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مازندران به زبان محلی

در اوج موج گرما، باغ محشر است
سرشار رنگ و رایحه
با رویت روایت زندگی-
آزادی بیان زیبای جوانی.

چراغهای گل و میوه کلید خورده، برخط و روشن شده-
در این آتشبازی شاد– بیات ترک و اصفهان، نزدیک؛
آواز دشتی و افشاری ز دور-
خوانند پرندگان، خنیاگر وزغ، رقص سمور.
باغ برهنه ا ست – داغ و سخی.
کجا رفتند مشت بنفش سنبل، چشم عسل نرگس، دل تپنده لاله؟
از نوباوگان بهار ِ رفته
با ابریق ملون میوه و گل
خوشه های غوره – گسی تمام؛ ترش، آب برداشته-
زبان، سرگردان در بزاق دهان با شراب پاییز خیام براه.
چغاله بادام و نمک ساییده سفید حاضر یا وعده ی سرخرمن مغز روغنی.
۲
تیر است. نار به ُ گل نشسته با وقار؛
مرداد آب بردارد، سرخ؛
شهریور این کیسه های شهد شیرین شوند.
افتخار باغ
نونهال انجیرضلع جنوبی است- با انگشتانه سبز شیردار، ماه بعد شهد دار.
در همسایگی نار و مو- هر کدام با مشت شیرین امانی-
کجا بر کج شاخه، کجاوه آشیانه ُبوَد؟
جوی خشگ با یاد روان تر بهار باران
زوج مماس ماهی برای رسیدن به رود
در بربط چشمه و بیشه.
بوته تمشگ با مشت ُپر ِِ نوچ
در پُرز نگین سیاره های سرخ و سبز
چون لقمه هایی برای خاله سوسکه در چنگ ابوعطا.

گل، زیبایی روز است
بو، سوی او در شب؛
میوه، تداوم گل.
هر فصل روزهایی از خاطرات گذشته داشته؛
با شبهایی از فصول در راه.
باغ سرمشق نقش قالی،
احیای قالی بزرگ ۴ بعدی زنده اصفهان است.
در شاخه، برگ،بوته ا ش- چهچه سار وسسک؛
عطر، رنگ، نور، حرکت.
باغ ِ تابستان، با برنامه روشن میوه چینی بر تومار پیچک.
۳
پرنده و پروانه درصف طویل خوشبختی دخول
در مخمل باز گل، اختلاط کنند.
خانواده عیالوار قد و نیم قد داودی،
گویا تخم ۲ زرده کرده، سرفراز.
پرستو با پر به منقار، غزل متقارن در هوا منقوش کند.

تابستان باغ غرق گل است – گنج عیان علی بابا
در زیر فواره آب، رنگین کمان نور.
با رنگهای دلپذیر رباب، ارغنون، سنتور، تار
رها ز قیم مدعی عود
با الحان باربدی: کبک دری، سبزه در سبزه، شادروان مروارید،
سروستان ماه، ، نیمروز، شبدیز، آرایش خورشید.
در پرستش ثانیه های کبیسه نور
دلسوزی جوی نشط نشاط نمور
با رایحه ی مست زیرچشمی خورشید
تبسم نیلوفربه نافرمانی مدنی سحر.
کوکب کوک با کبکبه ساعت صورت
به آهاری رنگ و وارنگ، ورود نور وعده دهد.
اختر با برگ پهن لوزی موز، با کیان گل هندوانه ای،
عکس خود در استخر تماشا کند.
عدل ظهر سیخ گلایول کباب دل و قلوه و جگر
بر سفره رنگین باغچه دود کرده
درختان را بدوار انداخته.
در نسیم عصر، لاله عباسی و اطلسی سق معطر نشان دهند.
پیچ امین الدوله سنجاقهای رایحه برپیرهن نشان کند.
یاس با ظرافت بلوغ لاغر دختر بالا بلند
با پروانه های ثابت سفید عطر بر تور سبز پیراهن.
۴
تیر است؛ ارکسترفیلهارمونیک پرنده، گل، عطر، نوید میوه
در آوندها جنب و جوش صمغ در بیشه از ریشه تا برگ-
برهبری پرتوان خورشید
مینوازد ۴ فصل را-
جقه ی جوانه بهار
شکوفانی بی تاب
منگوله میوه های خزان، در نای وسنج سوگوار باد،
حریر زمهریر سفید بهمن
نرمای نسیم بوسه بر گل زند.
نوای ۳، ۴، راست ۵ گاه،
از بیات دور، شور در ماهور غوغا کند!
این موسیقی دریاست نه جو!
انگشتان نسیم بر تارهای معطر یاس.
۵
طول وطن هر آن، هر گوشه آن، ۴ فصل سال
قطار کنار هم قرار دارد.
عرض آن از اتراق فوج پلیکان و فلامنکوی بلوچ و زابلی مهاجر بشمال
از بیستون گذشته، تا جنگل و گندم زاران کردستان.
از کرانه های نخل خزر، لطافت لاهیجان، سیاهی جنگل مازندران،
برکت گیلاس سیاه خراسان، بادام و عسل سبلان،
شیبهای سرگیجه ی زاگروس و لرستان،
جالیزهای پر محصول کناره های زاینده رود.
از سیارات سرخ مدار منظومه نار ساوه، پسته خندان رفسنجان،
دوایر نارنج و خطوط قوی نخل شیراز،
تا آتش تناوب کشتیهای نفت خلیج فارس، مشعل گازهای جاودان میدان پارس.
۶
طبع طبیعت طالب عدم تقارن بوده
دروغ و مصلحت ندارد
پاک، برهنه، رک.
روز، مشت توطئه شب باز کند.
پرندگان، راز راستی عشق تکرار کنند.
تنه های خشگ پیر بهتان زنند به باغ:
تشویش اذهان و آشوب دشت.
باغ در پرستش زیبایی و شهوت زندگی
وعده شراب سفید، سرخ، صورتی است.
شهد شادی بهرسو پراکند
تا سرمست و یاشاسین- تمام موجودات
در شهر پایکوبی کنند.
تا اکسیر حیات، اثیر خماری و خواب در تناوب آیند.
این سنت باغ است از ازل
بی نیاز از محتسب منصوب.
رقص و آواز باغ را نتوان با حکم حبس ساکت کرد؛
با گزش پشه و ناخنک مگس نامطبوع.
باغ با جهان ارتباط سرمدی دارد.
نظام قانونمند ابدی باغ فارغ از تنگی نظر و نفس است:
پراز جوانی، عشق، زیبایی، شادی می باشد.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خیانت ، به عشق و وطن و دوست و نامردی یار

شعر در مورد مازندرانی

من ابلیس را نزد کاووس دیدم
که مستانه برخاست با ارغنونش
چنان رقص رقصان به میدان در آمد
که پا کوفت بر سایه ی سرنگونش
چنان کاخ شاهی پر از بانگ او شد
ه در لرزه افتاد سقف و ستونش
سرود نخستین آن ارغنون زن
طنینی خوش انداخت در خاطر من
که مازندران شهر ما یاد بادا
همیشه بر و بومش آباد بادا
گلستان او : در زمستان گل آرد
بیابان او : سوسن و سنبل آرد
هوا : ژاله باران ، زمین : لاله زاران
نه گرم و نه سرد و همیشه بهاران
چو پایان گرفت آن ترانه
من از گردش چشم کاووس خواندم
که راهی به مازندران می گشاید
سپس دیدم او را که
هنگام مستی
در اندیشه ی فتح آن سرزمین ها
به نطقی خیالی دهان می گشاید
من اما بسی ناشکیباتر از او
همان شب ، از آن مجلس خسروانه
به دنبال ابلیس رفتم که شاید
ز مازندران باز یابم نشانه
ولی گم شدم در سیاهی
که شب : تیره گون بود و ره : بیکرانه
وز اعماق آن تیرگی ها ، چراغی
مرا رهنمون شد به شهری یگانه
به شهری که در صبح نمناک غربت
چو رنگین کمان می درخشید نامش
به شهری که خورشید مغرب نشین را
گریزان تر از عمر ،‌دیدم به بامش
به شهری که می آمد و دور می شد
روان یا : دوان بر خطوطی موازی
قطار شتابنده ی صبح و شامش
من از هجر خورشید چندان نخفتم
که بیماری آورد بیداری من
چنان روزها را به شب ها رساندم
که با غفلت آمیخت هشیاری من
سفرنامه ی من چنین بود ، آری
که از کاخ کاووس در اوج مستی
به اقلیم نادیده ای دل سپردم
که ابلیس
مازندران خوانده بودش
ولی ناگهان پا به شهری نهادم
که تقدیر مانند گویی بلورین
در آن تیرگی سوی من رانده بودش
من از کشور خویش دل بر گرفتم
ولی بهتر از او نجستم دیاری
چنان ریشه در خاک او بسته بودم
که بی او به سویم نیامد بهاری
سرانجام رفتم به جایی که دیگر
نیارستم از خود سخن گفت با کس
چنان بامدادش دروغین برآمد
که فریاد کردم : خدایا ، همین بس
چنان ماه را در شبش مرده دیدم
که گفتم طعامی است در خورد کرکس
مرا باور آمد که از خانه ی خود
به دلخواه ابلیس دورم ازین پس
من امروز کاووس شوریده
بختم
که گم کرده ام راه مازندران را
به رستم بگویید تا برگشاید
طلسم فروبسته ی هفتخوان را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مازندران از شاعر مازندرانی

ای خوشا مازندران در فصل گلجوش بهاران
در کنار همزبانان مهربانان دوستداران
می برد دل را به شهر عشق ها دلداگی ها
موج دریا لطف صحرا عطر جنگل بوی باران
بوی گلپر دل رباید با نسیمی در چمن ها
عطر پونه روح می بخشد به تن در جوکناران
برکه در دالان جنگل چشمه در آغوش بیشه
جلوه گر عکس درختان در صفای چشمه ساران
دل به رقص آرد ز مستی در هوای صبح جنگل
بانگ مرغان غزلخوان
های و
هوی آبشاران
دلربا زیبا فریبا سینه می ساید به دریا
مرغ ماهی خوار صدها فوج مرغابی هزاران
کوه تا کوه است نرگس ساقی چشم تو خواهم
تا که بنشینم به عشرت مست در بزم خماران
در میان بستر گل تا بیاسایم زمانی
بانگ لالایی بر آید از نوای جویباران
لیکن از دیدار رنگ
ارغوان ها یاسمن ها
ناگهان آید به خاطر روی سرخ شرمساران
از میان برگها و شاخههای برکشیده
می پرد مرغ خیالم تا دیار بی قراران
می روم در کومه ها و کلبه های بی پناهان
در شب بی مادران بی غمگساران شیر خواران
می روم با داغ دل بر تربت باران که آنجا
لاله می کارند
بر گور جوانان لاله کاران
بینم آنجا مادری بی خام و مان آشفته گیسو
می کند با ضجه ها گور پسر را بوسه باران
تا پریشان می کند گیسوی خود را بید مجنون
می چکدد در خاطرم اشک پریشان روزگاران
می رسد از رفتگان در بیشه ها فریاد رحلت
وز درون صخره ها بانگ سم اسب سواران
گوی های کاج را چ.ون بر صلیب شاخه بینم
ناگهان آید به یادم سرنوشت سربداران
ای بهار غم افزا ای لاله ها ما داغداریم
با خزان خاطر یاران چه سودی از بهاران ؟
گریه کن ای آسمان غمزده ای ابر غمگین
از مروت بر شب اندوه ما اشکی بباران

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد استان مازندران

بنازم قـــدرت پــروردگارم

بهشت دوم است مازندرانم

زخاکِ پاک و نابش بی نظیر است

زبحر و شـالـیـزارش دل پذیر است

لب ساحل پراز احساس عشق است

نـسـیمش مـثل رویــای بهشت است

زکـوه و جــنگـل و دریـــاکـنـارش

ز رود و چـشمه و ان ســبزه زارش

همه جا بوی عـشق و زنـدگانیست

نشان از قـدرت و بـوی خـداییست

شمال هرجای آن سـبزو بهاریست

شـمالی هـستم و ایـن افـتخـاریست

⇔⇔⇔⇔

شعری زیبا در مورد مازندران

دمــاوندِ مازنــدران،بی نظیـــر
ســوادکـــوه وآمل،نکا، بهنمیـر

مشاهیر چو رنگین کمان،زر نگار
ظهیــرو ابو سهل،امیــر پازوار

جوانانِ خوشدل چو آب زلال
پلنــگانِ کارآفـــرینِ شمـــال

وطن دوست ودلسوزومهمان نواز
که سازونوا،لهجه اش جان نواز

زنانش مطیع و بسوز وبساز
مــدیر وهنرمندو آینده ساز

بدان هموطن جنگل بی چنار
نمی شه نگهبانِ شهر وکنار

خزر تا به جنگل ،عقــابی بمان
پروبالِ کرکس بریــز بی امان

به آفتاب سوزان قسم،لطف یار
بروبومِ مــازند کنـد سایه سار.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حرف بیهوده ، حرف مفت مردم + حرف زدن و عمل نکردن

شعر در مورد ادبیات بومی مازندران

چی باوم لال باوم بهتره ناوم
(از چی بگم.لال بشم بهتر از اینه که چیزی نگم)
بهتره شه زندونی دل ناوم
(شایدم بهتر باشه از دل زندانی شدم چیزی نگم)
بهتره شه خدا جا گپ بزنم
(بهتره با خدای خودم حرف بزنم)
قصه ی عاشقی ورق بزنم
(و داستانی از یه عشق و ورق بزنم)
امشو آسمون ستاره بارونه
خدا مه دلبر بله برونه
(خدایا امشب آسمونت ستاره بارونه وبله برون دلبرمه)
سر راه اسمه جمع کمه چودار
شه بچه محلونه کمه خبردار
(سر راه می ایستمو و جوون های چوب بدست و
و تمام جوون های محله و دور خودم جمع میکنم)
عروس راه من بند کمه من بند
گمه ته عاشق و هسمه ته در بند
(راه عروس و بند می آرمو فریاد میزنم
که من عاشق و دلداده ی توام)
مرزون آباد* مله مه آبادیه
این چودار جوونان مه محلینه
(من از آبادی مرزون آبادمو
این جوون های چوب بدست بچه محلامن)
خون بپا کننه با مه اشاره
اگر که نا باوین ندارمه چاره
(با یک اشاره ی من خون بپا میکنن
و اگر شما به من نه بگید چاره ای جزء این ندارم)
دومه امشو ونه بله برونه
اگر کیجا ندین آدم کشونه
(میدونم که امشب بله برونه دخترتونه
ولی اگر دختربه من ندین خون بپا میشه)
بزن للوا للوا بهاره*
ون مهریه ده سال کشت و کاره
(ساز خوش بزن که ساز خوش مثل بهاره
و مهریه اش هم ده سال سود حاصل از کشت و کارمه)
جواب باته پیر ندمه تره
اگر حتی هدی صد سال مهریه
(ولی پدر عروس جواب داد که دختر نمیدم
حتی اگه صد سال سود حاصل از کارتو مهریه بدی)
فردا برو میدون تو با شه چودار
منم راهی کمه داماد و ون یار
(فردا با تمام جوون های محلت بیا به میدون
منم داماد و تمام رفیقاشو به میدون میفرستم)
اشون بعد نماز بیمه ته محله
سر راه بشتنی آهنی تله
(فردای اون شب بعد نماز صبح اومدیم به محلتون
ولی شما ناجوان مردی کردید و سر راه تله هایی از آهن گذاشتید)
آهنی تله ره لو هاکردمه لو
مه لینگ بورده تله دل بیه کئو
(جوون های محلم روی تله های آهنی پا گذاشتند
و منم پاهام در تله افتاد ولی از درد عشق قلبم ایستاد)
اون شو مرزون آباد چه داشتی صفا
مه جشن مرگ بیه باقیسه دوا
(اون شبش مرزون آباد چه صفایی داشت
مراسم تشعیع جنازه یه عاشق بود و درمان زخم دوستانش)

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره مازندران

گل اینجا، بلبل اینجا ، بوستـان اینجا
دل اینجا، دلبر اینحا ، دل ستان اینجا
زمینش سبز و کوهــش سبز و صحرا سبـــز
بسی زیبا ، بهــــــار جاودان اینجــا
اگر دل خسته ای رو سوی اینجا کــــــن
حبیب اینجــا، سرای بیـــــدلان اینجـا
بُود این خــــــــــاک خوب مهد ادیبان
ز طالب تا امیـــــــر نکته دان اینجا
بهـــرجا بنگری لطف خـــــــدا بینــی
وفا اینجا ، دیــــــار عاشقـان اینجا

نمی دانم بهشت است ؛یا جنان اســــــت
ولــــی نی کم از آن مازنــــدران است

دیار رادمردان و دلیـــران است اینجـا
کُنام و جایگاه شیرمــــردان است اینجا
همه خاکش پر از عشق و امــــــید است
مکان عشــــــق و ایمــــان است اینجا
گـــــل لاله دراین بُستـــــــان بروید
محل رویش مردان میــــــدان است اینجا
چنان دل چسب و زیبا باشد این خــــاک
که هر بیننده حیــــــران است اینجــا
هوایش خوش ، زمینش مشک خیــــــز است
بماند جاودانه قلب ایـــران است اینجا

نمی دانم بهشت اســــت ؛ یا جنان است
ولـــی نی کم از آن مازنــــدران است

بها با عطـــــــر نارنج هم زمان است
گـــل و سر سبزی اش هر جــا عیان است
به تابستان اگــــر دل خسته باشــــی
بیا اینجا که اینجا یک جهـــــان است
خـــزانش برتر از صــــدها بهـار است
تــــــو گویی چون بهار عارفــان است
زمستــانش ، لطیف چون برف پـــاک است
چنان زیبـــــا که خارح از بیـان است
همـــه ماه و همه روزش شکیـــــل است
که خود از بهتــــــرین های زمان است

نمی دانم بهشت است ؛ یا جنان اســــت
ولــی نی کـــــم از آن مازندران است

همه شهرش در ایران بی قــــــرین است
چو اختر در میـــــــان سرزمیــن است
بُود چشــــــم امید ما به بابــــــل
که خوب اســــــت و عزیزو برترین است
ز ساری و ز قائم شهر چــــــــه گویم
مثــــــال رامسر خود بهتــــرین است
بـــرو آمل ببیـــــــن زیبایی اش را
که شهر طالـــــــب ِعشق آفریـــن است
تجلی گاه علم ؛ بابلسر اینجــــــاست
دل « گوهر» به او عاشق تـــــرین است

نمی دانـــــم بهشت است ؛ یا جنان است
ولــــی نی کـــم از آن مازنداران است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خانه ، کاهگلی و قدیمی پدری و مادربزرگ و دوست

شعر درباره مازندران کوتاه

مازندران ، ای بهشت آسمونی
مازندران ، دشت پاک ِ مهربونی

چون همیشه خسته ای از ظلم دیروز
مازندران جاودان باشیو پیروز

روی هر گوشه ی خاکت لاله زاره ، لاله زاره
موج دریا هنوزم یه بیقراره ، بیقراره

بوی بارون میده اون لباس کوچه
تو زمستونم تنت روییده غنچه

ای تنیده از زمین مانند البرز
ای همیشه استوار مث ِ دماوند
سنت ِ ببر ِ شکست نخورده ی تو
اسم مازیار بودو زندونه بی بند

چشم طالب اگه زهره رو ندیده
ولی از شهر غریب عشق تو داره
انگاری بغض امیر پازواری
عشق لیلا رو تو شعرم جا میزاره

بوی نارنجو چنار قد کشیده
طبرستان خود ِ عشقی خود ِ عشقی
کفنم خاکتو دور خود پیچیده
طبرستان خود ِ عشقی خود ِ عشقی

چون همیشه خسته ای از ظلم دیروز
مازندران جاودان باشیو پیروز

⇔⇔⇔⇔

شعر مازندرانی در مورد شهدا

تویه یک میدون خاکی ، با دو بنده ای از ایران
داره با حریف میجنگه ، مردی از خطه ی شیران

قاعده بازی ِ مردیست ، ببر اون مازندرانی
ساکته اما کشیده ، نعره های پهلوانی

یه خمو ضربه ی فنی ، راه پیروزی چه بازه
ولی مرد قصه ی ما ، انگاری میخواد ببازه

آخه اون یه جایی دیده ، اشک و گریه ی یه مادر
از خدا طلب گرفته ، خواسته پیروزی آخر

خواسته تا حریف میدون ، گرچه ببر و پهلوونه
پای این جوون تنهاش ، روی سکو ها بمونه

میدونی یه وقتی آدم ، رو زمین تو آسمونه
اونی که یه کشتی گیره ، خاک بشه یه پهلوونه

بازوهاشو برده بالا ، عرق خودش رو پاک کرد
حریفو گرفته اما ، حبیبی خودش رو خاک کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره مازندران به زبان محلی

خورشید جام خسرو ایران به جرعه ریز بر خاک اختران مجزا برافکند

تاج و سریر خسرو مازندران ز رشک خورشید را گداز همانا برافکند

خاقانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خانواده ، خوب و شاد و سالم + خانواده شوهر و زن

شعر مازندرانی در مورد مادر

هوای شب تراوت آشیان است،

خیالم آهوی رم در عنان است.

اگرچه می رسم تا باغ مطلب

دلم در بیشه مازنددران است.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مازندران سرسبز

شِـــمالیمِــه شِـــمالیمِــه ؛ مِـــه دِل غَم داینِـــه غـــم
مِـــه مِـــلک مازِرُونــه ؛ چِـــش وارِشِ نَم داینِـه نَــم

امیــــریُ و کــَتُولــیِ خُــونــِّــش ؛ مـِـه اَرمـُـــونـِــه
اینتــــا کــه گِــمِّــه افتِخـــارِ مِــــه مازِرُونــِـــــــه

شـِــمالیمـِـه شـِــمالیمه ؛ مــِـه سامـُـون بـِهـِشتـِــــــه
مـِهمُــون نـِـوازی ؛ اَمـِــه مَــردِمـُـون ســِــرِشتــِــه

شـِـه دِلِ رِه دارِنـــِّـه رُوخِــنـِــه ی هــــِـــرازِ واری
وِنـِـــه مـَــرکـِــزِ استـان هم هـَــسِّــه امـِـه ســـــــاری

دِمـــــاوند رِ که هـِـــدار هاکِــنی سـُـوی ( آمــِـــــــل )
رَسـِـــنــی بـه لار وُ پــِلـُـــور تــا بـِـه خـِـدِ ( بـابــِـــل )

رَج بَـزَنـّــی کـِـلــه ور ؛ شـُــونـّـی اَمـِـه ( قائِمشهـــــر )
اَمـِـه مَـلِـه تـا شـِـه مـَـلـِه تـَـجِـنـّـی شـَــــر بـه شـَـــــر

شـُونی چـِـشمه کیـلِه؛ ( عباس آباد ) و ( کـَـندِلـُـــوس )
( نور) و( نوشهـر) ؛( نکا)؛ شونی سـُـوِ (چالــــــوس)

آسا گـِـمـِـه مـِـه مازِرُون چـِـه نـُــوم نـُـوما داینـِــــــه
(رامـسـَـر)نـُـوعــارُوس؛آمـِـل رِه هم دُومـا دایــنِــــه

مـِـن که گـِـمـِـه هـِـوارِه نـَـم نـَـمِ وارش خـِـشـــِـــه
پاییز وَچِـه مِـــه وُ مــِـه نـُـوم هـَـسِّـه زِلـفـِـشـِــــــه

فصلِ جـِـدایــــی که بـُـوُنـِــه آمـِـل رِه یاد بیــــار
اَی بـِـــرو این ورا ؛ این بــِـهــار و اون بـِـهـــار

★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎´`*•.¸‎★

« ترجمه »

۱ – شمالی ام و شمالی و دل من پر از غم است

سرزمین من ؛ مازندران و دو چشمـم همچو باران است
( گریان )

۲ – آوازهای امیری خوانی و کتولی آرامشبخش جان من است
و این دو سبک آوازی ؛ افتخار این دیار (مازندران )می باشد

۳ – شمالی ام شمالی ؛ سرزمین من بهشت است

و مهمان نوازی جز سرشت و خصلت های مردمان دیار من است

۴ – دل مردمانش همچون آبهای جاری رودخانه ی هراز
( آمـُـل ) پاک و زلال است

که مرکز استان آن ؛ شهـر ساری ست

۵ – کوه دماوند را که شروع مسیر قرار دهی به سمت آمـُـل
می رسی به منطقه ی لار و پلور ( آمـُـل ) تا به سوی شهربابل ( شهر بهارنارنج )

۶ – گذر می کنی از رودخانه ی هراز( آمـُـل ) تا شوی راهی شهر قائمشهر

می روی از محله من تا محله خود ؛ شهـر به شهـر ( به مازنی : شــَـر به شــَـر )

۷ – می روی به منطقه ی زیبای چشمه کیله ( چشمه رود ) ؛ بعد شهر زیبای عباس آباد و تفریحگاه کندلوس و باز می روی به شهرهای نور , نوشهـر , نکا تا به چالوس

۸ – حالا می گویم که مازندران من چه اسم و آوازه ای دارد که شهر رامسر شده عروس مازندران و آمـُـل داماد آن

۹ – من که می گویم هوای بارانی صبح مـِـه آلود مازندران و نم باران نشسته بر (زُلـف ) مو را دوست دارم و عاشق نم نم بارانم
برای این است که زاده ی فصل پاییزم و زِلفِشــه هست نامم

۱۰ – فصل جدایی و خداحافظی که می شود آمل را به یاد بیاور باز هم بیا به این دیار ؛ این بهار و آن بهار هر سال

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مازندران

مِنزِل مازِرون اَلبِرز دیوار

خِزِر مِه آبِرو بَرکِتِ دادار

هِوا شِوار وِنه خاکِه اَمِه مار

 خِدایا تِه اَمه مار خارخاری دار

خانه ام مازندران البرز شده

 دیوار آن آبرویم شد خزر از برکت دادار آن

هوایش نرم بارانی و خاکش مادرمان

خدایا تو نگهداری کن از این مادرمان

مجید صالحی ملقب به صالح

وَنوشِهْ رِه گِمـِّهْ چییِهْ تِهْ دامِنْ چاکْ ؟

 نُوروُز بییَموُ نَظِر دارْنـی سُویِ خاکْ

تُوپَنْجْرُوزِهْ عُمْرْدارْنی،تِرِهْ چییِهْ باک؟

 هَرْکَس بِدَنی کَم بِزیسْتِهْ،هَسِّه پاکْ

گویم بنفشه را ، ز چه شد دامن تو چاک

نوروز آمد نظرت هست سوی خاک

این پنجروز عمر ترابهر چیست باک؟

 هرکس که کم بزیست در عالم هموست پاک

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مازندران زیبا

قالی سَرْنیشْتی،کُوبِ تِریرِهْ یادْدار

ْ اَمسالِ سیری،پارِوَشنی رِهْ یاد دارْ

اَسبِ زینْ سِوارْ دُوشِ چَپی رِهْ یادْ دارْ

 چَکمِهْ دَکِردی،لینگِ تَلی رِهْ یادْ دارْ

یاد کن چون روی فرشی ،بوریا

 نیمدار را سیرگشتی یاد کن،

 بودی گرسنه پار رازین سواری یاد کن زنبیل

وکوله بار را چکمه پوشا! یاد کن پای پیاده خار را

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.