شعر در مورد خودبینی ، شعر کوتاه از مولانا درباره خودبینی و افراد خودبین

شعر در مورد خودبینی

شعر در مورد خودبینی ، شعر کوتاه از مولانا درباره خودبینی و افراد خودبین

شعر در مورد خودبینی ، شعر کوتاه از مولانا درباره خودبینی و افراد خودبین همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد خودبینی

گرت ملک جهان زیر نگین است

به آخر جای تو زیر زمین است

نماند کس به دنیا جاودانی

به گورستان نگر گر می‌ندانی

جهان را چون رباطی با دو در دان

کزین در چون درآیی بگذری زان

تو غافل خفته وز هیچت خبر نه

بخواهی مرد گر خواهی وگرنه

کسی کش مرگ نزدیکی رسیدست

چنین گویند کو رگ برکشیدست

تو هم ای سست رگ بگشای دیده

کز اول بوده‌ای رگ برکشیده

تو را گر تو گدایی گر شهنشاه

سه گز کرباس و ده خشتست همراه

اگر ملکت ز ماهی تا به ماهست

سرانجامت برین دروازه راهست

چو بر بندند ناگاهت زنخدان

همه ملک جهان آنجا، ز نخ دان

ز هر چیزی که داری کام و ناکام

جدا می‌بایدت شد در سرانجام

بسی کردست گردون دست کاری

نخواهد بود کس را رستگاری

بدین عمری که چندین پیچ دارد

مشو غره که پی بر هیچ دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خودبینی

 چند غرور ای دغل خاکدان

چند منی ای دو سه من استخوان

پیشتر از ما دگران بوده اند

کز طلب جاه نیاسوده اند

حاصل آن جاه ببین تا چه بود

سود بد اما بزیان شد چه سود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود بزرگ بینی

آن شغالی رفت اندر خمِّ رنگ

اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ

پس برآمد پوستش رنگین شده

که منم طاووس علیین شده

پشم رنگین رونق خوش یافته

آفتاب آن رنگ ها برتافته

دید خود را سبز و سرخ و بور و زرد

خویشتن را بر شغالان عرضه کرد

بنگر آخر در من و در رنگ من

یک صنم چون من ندارد خود شَمَن*

چون گلستان گشته ام صد رنگ و خوش

مر مرا سجده کن ، از من سر مکش

کروفر و آب و تاب و رنگ بین

فخر دنیا خوان مرا ای رکن دین

مظهر لطف خدایی گشته ام

لوح شرح کبریایی گشته ام

ای شغالان ، هین مخوانیدم شغال

کی شغالی را بود چندین جمال

آن شغالان آمدند آنجا به جمع

همچو پروانه به گرداگرد شمع

همچو فرعونی مرصع کرده ریش

برتر از عیسی پریده از خَرِیش

او هم از نسل شغالِ ماده زاد

در خم مالی و جاهی در فتاد

هر که دید آن جاه و مالش سجده کرد

سجده افسوسیان را او بخورد

گفت مَستک آن گدای ژنده دلق

از سجود و از تحیرهای خلق

های ای فرعون ناموسی مکن

تو شغالی هیچ طاووسی مکن

سوی طاووسان اگر پیدا شوی

عاجزی از جلوه و رسوا شوی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دفتر ، نقاشی و مشق و شعر و متن زیبا برای شروع دفتر عشق

شعر در مورد خود برتر بینی

ز خاک آفریـــــــدت خداوند پاک

پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

تواضع سر رفعـــــــــت افرازدت

تکـــــــــــــــبر به خاک اندر اندازدت

به عزت هر آنکو فروتر نشست

به خواری نیــــــفتد ز بالا به پســت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خود بزرگ بینی

باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیست

درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیست

کوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی است

در گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست

شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است

شیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیست

اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است

شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست

در پشیمانی چراغ معرفت روشن تر است

توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست

همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام

عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست

باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش

خاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیست

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره خود بزرگ بینی

هیچ فرصت ورای آن مطلب

که کسی مرگ دشمنان بیند

تا نمیرد یکی به ناکامی

دیگری دوستکام ننشیند

تو هم ایمن مباش و غره مشو

که فلک هیچ دوست نگزیند

شادکامی مکن که دشمن مرد

مرغ، دانه یکان یکان چیند

⇔⇔⇔⇔

شعر خودبینی

ما بدهکاریم به یکدیگر

و به تمام ” دوستت دارم” های ناگفته ای

که پشت دیوار غرورمان ماند

و آنها را بلعیدیم

تا نشان دهیم که منطقی هستیم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خودبینی

بر مال و جمال خویشتن غره مشو

کان را به شبی برند و این را به تبی

بسا نام نیکوی پنجاه سال

که یک نام زشتش کند پایمال

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خودبینی

خوش خلعتی‌ست جسم، ولی استوار نیست

خوش حالتی‌ست عمر ولی پایدار نیست

خوش منزلی‌ست عرصه روی زمین، دریغ

کآنجا مجال عیش و مقام قرار نیست

هر چند بهترین صور شکل آدمی‌ست

لیکن همه چو سرو قد گلعذار نیست

دل در جهان مبند که کس را ازین عروس

جز آب دیده خون جگر در کنار نیست

مردی که در شمار بود این زمان کجاست؟

کو را درین زمانه غم بی‌شمار نیست

غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار

کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست

زنهار اختیار مکن بهر منزلی

کآنجا به دست هیچ کسی اختیار نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر درخصوص خودبینی

آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد،

شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش دوست می دارد،

حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد،

چه قدر دوســتت دارد !

و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شرمندگی ، شعر عاشقانه شرمنده بودن و شرمنده ایم از حافظ

شعر در باب خودبینی

عدسی وقت پختن، از ماشی

روی پیچید و گفت این چه کسی است

ماش خندید و گفت غره مشو

زانکه چون من فزون و چون تو بسی است

هر چه را می‌پزند، خواهد پخت

چه تفاوت که ماش یا عدسی است

جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند

تو گمان میکنی که خار و خسی است

زحمت من برای مقصودی است

جست و خیز تو بهر ملتمسی است

کارگر هر که هست محترمست

هر کسی در دیار خویش کسی است

فرصت از دست می‌رود، هشدار

عمر چون کاروان بی جرسی است

هر پری را هوای پروازی است

گر پر باز و گر پر مگسی است

جز حقیقت،هر آنچه می‌گوییم

های‌هویی و بازی و هوسی است

چه توان کرد! اندرین دریا

دست و پا میزنیم تا نفسی است

نه تو را بر فرار، نیرویی است

نه مرا بر خلاص، دسترسی است

همه را بار بر نهند به پشت

کس نپرسد که فاره یا فرسی است

گر که طاوس یا که گنجشکی

عاقبت رمز دامی و قفسی است

⇔⇔⇔⇔

شعر خود بزرگ بینی

گاهی دلم می خواهد

وحشــیانه غرورت را

پاره کنم!

قلب ترا

در مشتم بگیرم

و بفـشارم

تا حال مرا لحظه ایی بفهمی…!

⇔⇔⇔⇔

شعر خود بزرگ بینی

مرا به قصه مادربزرگ خواب مکن

غرور حوصله ام را چنین خراب مکن

به جستجوی تو در چشم‌های من غوغاست

بیا و بخت دو دریاچه را سراب مکن

چرا در آینه تکرار می‌شوی هر شب

بس است چشم حریص مرا مجاب مکن

به بال‌های تو بستند روزهای مرا

کنون که عمر عزیز منی شتاب مکن

دو رودخانه به دریای چشم‌هایت ریخت

دو رود خسته و سرگشته را جواب مکن

⇔⇔⇔⇔

خود بزرگ بینی شعر

کاش می فهمیدی که تــــــــــو از دید من زیبا بودی ؛

دیگران حتی نگاهت هم نمی کردند ،

و تـــــــــو چه اشتباهی مغرور شدی …

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خود بزرگ بینی

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

زانک بلندت کند تا بتواند فکند

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره خود بزرگ بینی

رُخ به رُخ که شدیم

مــن مات شدم و تــو …

چون پادشاهی که از اینگونه فتحهــا زیاد دیده است

بی اهمیتـــــــ رد شدی

⇔⇔⇔⇔

شعر خود برتر بینی

بدین قالب که بادش در کلاهست

مشو غره که مشتی خاک را هست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود برتر بینی

فصل مشترک من و تو

عشقی است

که به پای غرور

قربانی می شود…!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود بینی

همیشه عاشق آدمای مغرور بودم

چون گفتن دوستت دارم خیلی واسشون سخته

ولی وقتی میگن عجیب به دلت میشینه

میدونی چرا..؟!!

چون مطمئنے از سر عادت نگفته

چون مطمئنے تیکه کلامش نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود بزرگ بینی

ز مغروری کلاه از سر شود دور

مبادا کس به زور خویش مغرور

⇔⇔⇔⇔

شعر خود کم بینی

باغبانم باغبانی خسته دل

پشت من خم گشته همچون پشت تاک

آن گل زیبا که پروردم به جان

شد چو خورشید فروزان تابناک

دست گلچینی ز شاخش

چید و رفت

پای خودبینی فشردش روی خاک

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خودبینی

چند غرور ای دغل خاکدان

چند منی ای دو سه من استخوان

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کیک ، شکلاتی و شیرینی و شعر کودکانه در مورد کیک تولد

شعر در مورد خود بزرگ بینی

رنگ خودبینی ز قلبم پاک کن

سینه ام ! آیینه ی ادراکِ من

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود برتر بینی

ایا، سرگشته دنیا مشو غره به مهر او

که بس سرکش که اندر گور خشتی زیر سر دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خود بزرگ بینی

رسالت من از عشق می آید

تا در اتاق سایه روشنم

گرفتار خودبینی آیینه نشوم

من باید خودرا بیاویزم بر مهربانی

سیب را نبینم خوشتر از گلابی

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره خود بزرگ بینی

بدین ده روزه دهقانی مشو غره که ناگاهان

چو این پیمانه پر گردد نه ده مانده نه دهقان

⇔⇔⇔⇔

شعر خودبینی

شنیدم که می گفتن عاشق (تکبری)

عاشق خودخواهی و خودبینی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خودبینی

حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود

عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خودبینی

بدو از حال و روزش با غمی گفت

که ای سرو بلند و محکم و راست

⇔⇔⇔⇔

شعر درخصوص خودبینی

تو مست جام غروری همیشه، ای زاهد

مباش غره، که رنج خمار بهتر ازین

⇔⇔⇔⇔

شعر در باب خودبینی

من

دوست داشتن را

در مرزهای خودبینی

نشان می کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر خود بزرگ بینی

به روشنی و به خوشی عیش غره مشو

که ظلمت از پس نورست و زهر زیر شکر

⇔⇔⇔⇔

شعر خود بزرگ بینی

فصل قهر و سال خودبینی گذشت

بهتر از صدها گلی ، بی خوار شو

⇔⇔⇔⇔

خود بزرگ بینی شعر

عزیز من به متاع زمانه غره مشو

که آنست داروی کیسه بران و طراران

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خود بزرگ بینی

غبار کبر و خودبینی شده غارتگر چشمت

به دنبال چه می گردی که رو بر آسمان داری ؟

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره خود بزرگ بینی

گر می‌نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره به آن مشو که می‌می‌نخوری

صد لقمه خوری که می‌غلام است آن را

⇔⇔⇔⇔

شعر خود برتر بینی

این ثروت زیبای خدادادی را

نفروش گلم!خزانه ات شعری شد

بشکن قفس غرور خودبینی را

پرواز نما ! کرانه ات شعری شد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد زجر ، کشیدن و زجر عشق و پدر و مادر زجر کشیده

شعر در مورد خود برتر بینی

دنیا به مثل چو کوزه زرین است

گه آب در او تلخ و گهی شیرین است

تو غره مشو که عمر من چندین است

کاین اسب عمل مدام زیر زین است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود بینی

بشکستم ز خود این آینه ی خودبینی

حربه در وادیه ی عشق پریشانم زد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود بزرگ بینی

تا گردش گردون فلک تابان است

بس عاقل بی هنر که سرگردان است

تو غره مشو ز شادی ای گر داری

در هر شادی هزار غم پنهان است

⇔⇔⇔⇔

شعر خود کم بینی

کاش میشد…آیینه ها را بشکنیم

تا اینقدر خودبینی نکنیم…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خودبینی

ما هر دُوان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم

امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود بزرگ بینی

آزادی آزادی آیی ببینی

همه عالم گشته در خودبینی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود برتر بینی

هرچند نداری تو ز احساس، نشانی

من عاشق لبخند توام، گرچه ندانی

مغرور و بداخلاق بشو با همه، اما

«با من به ازین باش که با خلق جهانی»

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خود بزرگ بینی

ای همه بادِ غرور و هوس و خودبینی!

که چو بر خاک وزیدی و به خود غرّه شدی

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره خود بزرگ بینی

ما بدهکاریم به هم

به تمام دوستت دارم‌های ناگفته ای که

پشت دیوار غرورمان ماند و آنها را بلعیدیم

فقط و فقط برای اینکه نشان دهیم منطقی هستیم

⇔⇔⇔⇔

شعر خودبینی

آمدم با شعرِ خود ازخواب بیدارت کنم

بشکنم دیوارِ خودبینی که دیدارت کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خودبینی

مردها پسربچه‌های قوی‌اند

که اگر در آغوششان نگیری

و ساعت‌ها پای پرحرفی‌های پسرکوچولوی درونشان ننشینی

ترک می‌خورند

و آنقدر مغرورند که

اگراین ترک هزاربار هم تمامشان کند

آخ نگویند

فقط بمیرند

آن هم طوری که آب از آب تکان نخورد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خودبینی

از کبر و خودبینی و هر چه بود نِخوَت

مثل شرابــــــــی تلخ در خود مست مستم

⇔⇔⇔⇔

شعر درخصوص خودبینی

نمی‌خواهم شماره کنم

خال‌هایی را

که بر نقره شانه ات کاشته ام

چراغانی را

که در خیابان چشمانت آویخته ام

ماهیانی را

که در خلیج‌های تو پرورده ام

ستارگانی را

که لای پیراهنت یافته ام

یا کبوترانی را

که میان سینه ات پنهان ساخته ام

که چنین کاری

شایسته ی غرور من نیست

و کبریای تو

⇔⇔⇔⇔

شعر در باب خودبینی

وقتی ایینه ها پراز خودبینی است

احساس ادمها سست تراز چینی است

⇔⇔⇔⇔

شعر خود بزرگ بینی

بردار ز پیش پرده خودبینی

زینسان که تویی اگر کنی خودبینی

⇔⇔⇔⇔

شعر خود بزرگ بینی

بره ها گرگ کند مکتب خودبینی

گر بتدبیر نبندیم دبستانش

⇔⇔⇔⇔

خود بزرگ بینی شعر

حلقه بهر دام خودبینی مساز

آنچه بردستی، بنادانی مباز

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خود بزرگ بینی

قوت خودبینی از کفایت خود

اعتقادت بدست و دینت بد

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره خود بزرگ بینی

صلاح کار او یکسر بجوید

ز نفست زنگ خودبینی بشوید

⇔⇔⇔⇔

شعر خود برتر بینی

مردان رهش میل به هستی نکنند

خودبینی و خویشتن پرستی نکنند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود برتر بینی

روزی اندر کوی خودبینی قیامت خواسته

زانکه آه دردمندان کم ز نفخ صور نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود بینی

آینه بینی و پس گویی که من خود بین نیم

چون ببینی آینه، ناچار خودبینی کنی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قلم ، نی و قلم زنی و شعر حافظ و سعدی و مولانا و دوبیتی قلم

شعر در مورد خود بزرگ بینی

هر نفس باید عبث رسوای خودبینی شدن

تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما

⇔⇔⇔⇔

شعر خود کم بینی

بهر طرف نگری شوق محو خودبینی است

دکان آئینه گرم است چارسوی ترا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خودبینی

شخص تمثال دمید از هوس خودبینی

چه نمود آینه گر کرد سکندر پیدا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود بزرگ بینی

کفری بتر از غفلت خودبینی ما نیست

در عالم دین پیشگی آئینه فرنگ است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خود برتر بینی

اندیشه خودبینی از وضع ادب دور است

آئینه نمی باشد آنجا که حیا باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خود بزرگ بینی

جهان عبرت نمیخواهد بحکم ناز خودبینی

چه سازد شخص فطرت زندگی مردن نمی بیند

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره خود بزرگ بینی

هیچکس یارب جنون مغرور خودبینی مباد

آشنائیهای خویشم از حیا بیگانه کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر خودبینی

حسن هر سو نگرد سعی نظر خودبینی است

آنچه میخواست با آئینه کند با ما کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خودبینی

آئینه چند تهمت خودبینی ات کشد

ارباب شرم جز به عرق رو نکرده اند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خودبینی

نظاره ها همه صرف خیال خودبینی است

بدهر دیده بینا کجاست عریان باش

⇔⇔⇔⇔

شعر درخصوص خودبینی

قطره کو گوهر کدام افسون خودبینی بلاست

جمله دریائیم اگر این عقده گردد برطرف

⇔⇔⇔⇔

شعر در باب خودبینی

بصیقل کم نمیگردد غرور زنگ خودبینی

مگر آئینه بر سنگی زند روشنگر عشقم

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.