شعر در مورد زلف ، سیاه و پریشان یار و آشفته یار من و موی فر و گیسو

شعر در مورد زلف

شعر در مورد زلف ، سیاه و پریشان یار و آشفته یار من و موی فر و گیسو

شعر در مورد زلف ، سیاه و پریشان یار و آشفته یار من و موی فر و گیسو همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد زلف از حافظ

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد

دل شوریده ما را به بو در کار می‌آورد

من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم

که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد

فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشن

که رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد

ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم

ولی می‌ریخت خون و ره بدان هنجار می‌آورد

به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی‌گه

کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می‌آورد

سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود

اگر تسبیح می‌فرمود اگر زنار می‌آورد

عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد

به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می‌آورد

عجب می‌داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه

ولی منعش نمی‌کردم که صوفی وار می‌آورد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دغل بازی ، تظاهر به دینداری و نفاق و دورویی از سعدی و مولانا

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

⇔⇔⇔⇔

گره در گره، دریای زلف یار

به طوفان خورده ست

زورق دلم

⇔⇔⇔⇔

شعر زلف فخرالدین عراقی

اگر یکبار زلف یار از رخسار برخیزد

هزاران آه مشتاقان ز هر سو زار برخیزد

وگر غمزه‌اش کمین سازد دل از جان دست بفشاند

وگر زلفش برآشوبد ز جان زنهار برخیزد

چو رویش پرده بگشاید که و صحرا به رقص آید

چو عشقش روی بنماید خرد ناچار برخیزد

صبا گر از سر زلفش به گورستان برد بویی

ز هر گوری دو صد بی‌دل ز بوی یار برخیزد

نسیم زلفش ار ناگه به ترکستان گذر سازد

هزاران عاشق از سقسین و از بلغار برخیزد

نوای مطرب عشقش اگر در گوش جان آید

ز کویش دست بفشاند قلندروار برخیزد

چو یاد او شود مونس ز جان اندوه بنشیند

چو اندوهش شود غم خور ز دل تیمار برخیزد

دلا بی‌عشق او منشین ز جان برخیز و سر در باز

چو عیاران مکن کاری که گرد از کار برخیزد

درین دریا فگن خود را مگر دری به دست آری

کزین دریای بی‌پایان گهر بسیار برخیزد

وگر موجیت برباید، زهی دولت، تو را آن به

که عالم پیش قدر تو چو خدمتکار برخیزد

حجاب ره تویی برخیز و در فتراک عشق آویز

که بی‌عشق آن حجاب تو ز ره دشوار برخیزد

عراقی، هر سحرگاهی بر آر از سوز دل آهی

ز خواب این دیده‌ی بختت مگر یکبار برخیزد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قزوین ، شعر طنز کوتاه قزوین و سنگ پا قزوین از عارف قزوینی

شعر در مورد زلف

به غلط ز دست دادم سر زلف یار خود را

که نیازموده بودم دل بیقرار خود  را

⇔⇔⇔⇔

هر که در بند زلف یار بود

در جهانش کجا قرار بود؟

وانکه چیند گلی ز باغ رخش

در دلش بس که خار خار بود

وانکه یاد لبش کند روزی

تا قیامت در آن خمار بود

کارهایی که چشم یار کند

نه زیاری روزگار بود

فتنه‌هایی که زلفش انگیزد

همه خود نقش آن نگار بود

از فلک آنکه هر شبی شنوی

ناله‌ی بیدلان زار بود

نفس عاقشان او باشد

آن کزو چرخ را مدار بود

یک شبی با خیال او گفتم:

چند مسکین در انتظار بود؟

روی بنما، که جان نثار کنم

گفت: جان را چه اعتبار بود؟

تا تو در بند خویشتن مانی

کی تو را نزد دوست بار بود؟

نبود عاشق آنکه جوید کام

عشق را با غرض چه کار بود؟

عاشق آن است کو نخواهد هیچ

ور همه خود وصال یار بود

ای عراقی، تو اختیار مکن

کانکه به بود اختیار بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زلف پریشان

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خشکسالی ، شعر کوتاه هالو خشکسالی و شعر درباره آب از حافظ

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار می‌ترسم

همه از مار و من از مهره‌ی این مار می‌ترسم

بلای مرغ زیرک دام زیر خاک می‌باشد

ز تار سبحه بیش از رشته‌ی زنار می‌ترسم

از ان چون شبنم گل خواب در چشمم نمی‌گردد

که از چشم تماشایی برین گلزار می‌ترسم

خطر در آب زیرکاه بیش از بحر می‌باشد

من از همواری این خلق ناهموار می‌ترسم

ز تیر راست رو، چشم هدف چندان نمی‌ترسد

که من از گردش گردون کجرفتار می‌ترسم

بد از نیکان و نیکی از بدان پر دیده‌ام صائب

ز خار بی گل افزون از گل بی خار می‌ترسم

صائب تبریزی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زلف یار

هر موی زلف او یکی جان دارد

ما را چو سر زلف پریشان دارد

دانی که مرا غم فراوان از چیست

زانست که او ناز فراوان دارد

⇔⇔⇔⇔

شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این

شب است این یا غلط کردم که عید روزگار است این

اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمی‌دانم

مرا در ناف شب دانم بهشتی آشکار است این

سرشک من به رقص افتاد بر نطع زر از شادی

چو جانم در سماع آمد که یارب وصل یار است این

قرارم شد ز هفت اندام گوهر هفت ناکرده

ز هفتم پرده رخ بنمود گوئی نوبهار است این

چو من در پایش افتادم چو خلخال زرش گفتا

که چون خلخال ما هم‌زرد و هم نالان و زار است این

بخستم نیم دینارش به گاز از بی‌خودی یعنی

که گر جم را نگین است آن نگینش را نگار است این

ز بس از زخم دندانم برآمد آبله‌ش بر لب

رقیبش گفت پندارم لب تبخاله دار است این

لبش زنهار می‌کرد از لبم گفتم معاذ الله

قصاص خون همی خواهم چه جای زینهار است این

حلی چون آفتاب و حله چون صبح از برافکنده

گرفتم در برش گفتم که ماهم در کنار است این

رقیب آمد که بیرونش کنم مژگان بر ابرو زد

که این مایه ندانی تو که ما را یار غار است این

جهان را یادگاری نیست به ز اشعار خاقانی

به فر خسرو عادل نکوتر یادگار این

شعر از خاقانی شروانی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زلف یار

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است

من که هیچ… آینه ی خانه به رقص آمده است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رژ لب ، قرمز و متن زیبا و شعر نو راجب رژلب قرمز و سرخ

دل خواست تا حکایت زلف تو مو به مو

معلوم رای آصف جمشید فر کند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زلف سیاه

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت

گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

⇔⇔⇔⇔

هندوی زلف سرکشت با تو نشسته روبرو

حال مشوش مرا با تو گشود مو به مو

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زلف و مو

در شیوه ی معشوقـی هرچند که استـادی

از حال ِ من آموزد زلف ِ تـو پریشـانی…

⇔⇔⇔⇔

تا ز مجموعه زلف تو پریشان نشدم

مو به مو خواب پریشانم تعبیر نشد

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد زلف

هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید

تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست

⇔⇔⇔⇔

مو به مو بسته آن زلف گره گیر شدم

آخر از فیض جنون قابل زنجیر شدم

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد زلف

با کی حریف بوده ای بوسه ز کی ربوده ای

زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو

⇔⇔⇔⇔

از خدا می طلبم عمر درازی چون زلف

که کنم مو به مو سیر سراپای کسی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره زلف پریشان

به هر مو زلف تو دارد دو صد دل

چه دزدی پر دلی نامهربانست

⇔⇔⇔⇔

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه‌اش بامن

سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه‌اش با من

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره زلف سیاه

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چار سو ببست

⇔⇔⇔⇔

گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی

ماه را روز و شب چارده حیران نکنی

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره زلف یار

در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد

زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را

⇔⇔⇔⇔

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دهن لقی ، متن و عکس نوشته و جمله در مورد دهن لقی

شعری در مورد زلف یار

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن

می زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

⇔⇔⇔⇔

پریشان کن سر زلف سیاهت شــــانه اش با من

سیه زنجیر گیسو بــاز کن دیوانه اش با من

⇔⇔⇔⇔

بستن زلف رها سنگدلی می‌ خواهد

دل شکستن همه‌جا سنگدلی می‌ خواهد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.