شنبه , 19 ژوئن 2021

شعر در مورد اسم پوریا

شعر در مورد اسم پوریا ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم پوریا

شعر در مورد اسم پوریا ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم پوریا همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد اسم پوریا

و من از جانب شهر پوریا می آیم
مملو از رازقی و اطلسیا می آیم

عازم زندگیم / نقطه سر خط / نشد
باز می گردم واز بچه گیا می آیم

کوچه را آب نپاشید / خودم بارانم
از تبارتر بارنده گیا می آیم

فاتحان/ نو بت بازی به سیه مهره دهند!
من خودم از پس بازنده گیا می آیم

عشق را گر بنویسند با حرف الف
همه قافیه را آشقیا می آیم

شعر نو می شوم از فیض غزل های کهن
با همه تازه گی از کهنه گیا می آیم

کهنه پیراهنی از یوسف مصری دارم
مثل زهوار زدر رفته گیا می آیم

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد اسم پوریا

مهرت به دلم افتاد ای پری زیبایی
نازت بکشد دل را در باور و رویایی
چشمان سیاه تو آتش زده بر این جان
در آتش تو سوزم، آتش به دل افزایی
مست می تو باشم روز و شب و با تو باز
افتان شوم و مستان چون چهره تو بنمایی
قربانی راه تو، گشتم، تو ببین ای جان
افتاده به خاکم من، پس چرا نمی‌آیی
تصویر تو را دارم می‌بینم و می‌سوزم
در آتش سوزانم، ای ماه تماشایی
در روز وصالت جان از تن به برون آید
ای کاش بر این خسته، تو لطف بفرمایی
من را بنگر هر روز در سجده به خاک افتم
از دوری و هجر تو، ای مهر اهورایی
تو عالمی و دنیا، دنیا به کفت هیچ است
رو کن تو به من ای جان، تو همیشه با مایی
از صورت تو گویم، من سیرت تو پویم
میلادِ تو گشته باز، باران و پوریایی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آغوش ، متن و شعر دلم آغوش میخواهد و بوسه از مولانا و شاملو

شعر قشنگ در مورد اسم پوریا

روزنامه‌ها دوباره
آواز سَر دادند
مردم سالاری،
دیپلماسی،
حقوق شروندی،
ارکان صفحات ماست
اما
کسی لبخند
کودک کار را ننواخت
بر چنگ کلام و صفحه سیاه مطبوعات!
تا دوبار آمارها سیر سعودی نسبت به دماوند پیدا کنند
و نمودارها چرتکه رفاه
درتب و تاب جامعه بیاندازند
اینجا اما
تورم دارد می‌خورد ما را
و شکوفه‌های شوم این شاخه پاییز
که از در و دیوار این خانه آویزان است
تابلوی لبخند ژگونی شده است از قلم سیاستمدران
دارم خفه می‌شوم از این همه نگفتن
و زنده بگور
از خاکی که معلق در هوای اهواز است!
آه عیاری رسمی است
که برچیده شده است از زورخانه ها
و در کتابها فقط حسن صباح و پوریای ولی زنده است
تابوت کلام مرا
در شعرم مدفون کنید
مبدا خبر عصیان قافیه شعر من
به رسانه‌های خارجی مخابره شود
بگذار اینجا دوباره سلاخی شود قلم
تا جوهر به بیراهه نرود
ای رهگذرکوچه‌های تاریک صفحات سربی
به بهار رسیدی بگو
شاعر دوباره کاغذهای عصیانش را سوخت
تا دستان کودک کار گرم شود.

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در مورد اسم پوریا

پهلوانان میمیرند
خارگریه کرد
وقتی داغ مُهر را
روی پیشانی تزویر٬ بدید
کمر عشق شکست
وقتی دست درختان
به ریا بالا رفت
سکوت خندید
از این نظم هارمونیک
هرج و مرج خانه ما
دوره٬ دوره ای
پشه و زالو هاست
جناح چپ زمین فوتبال اُردو زدن زالوها
جناح راست در اختیار پشه ها
پاچ خواری مُد روز
بی رقیب اند
چادر سیاهان٬ جالیز
ید بیضا و رزومه پُر کاری دارند
صندلی سکوها بازنده بازی
فردوسی پور٬ شُومن هر هفته
کی گفته؟؟
پهلوانان نمی میرن
پوریای ولی و تختی
زن تختی و سکوتش
همه مُردن
عمر لامپ صد کوتاهست
پُشت نعش کش شهر ما
این جمله خالکوبی شده
رفیق بی کلک
سیگار!!!
یکی از دور صدایم کرد و گفت
سلام
حالت چطوره؟؟؟
فاجعه انگیز ترین پاسخ معاصر را گفتم
خوبم!!!!!

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد اسم پوریا

تشت از پشت بام تا افتاد ! ، چشم ها غرق جستجو شده بود
و حقیقت که بر ملا می شد ، مغزم انگار زیر و رو شده بود

تازه معلوم شد قطار آن شب ، ریز علی را که دید رد شده بود
حال کوهی که ریخت روی خودش ، از همین کارها بد شده بود

آه … ماهی سیاه کوچولو ، به دل تّنگِ تُنگ عادت کرد
دل سپرده به مرغ ماهی خوار ، به نویسنده هم خیانت کرد

دست سنگین پوریای ولی ، روی همسایه بلند شده
لیلی بی افاده و ساده ، بّه که ! مو قرمز و لوند شده

مشکل اینجا فقط نبوده و نیست ، دختر روستا زرنگ شده
و شنل قرمزی میان راه ، گرگ را خورده و پلنگ شده

پای هر کس به کفش سیندرلا ، خوب می رود و شهزاده
با همه دختران شهر انگار ، گپ زده ! نه ! شماره هم داده!

دیگر از شوخی ام که رد بشوی ، همه چیزی حقیقت است و نیست
اینکه عمق نگاه محدود است ، ماوراء طبیعت است و نیست

نور خورشید پیش من زیباست ، و خودش آتشی پر از درد است
گل مهتاب خوشگل شبها ! خاک تو یک حقیقت سرد است

شعر هم آدم شریفی بود ، که به خون دلم عجین مانده
و حقیقت همیشه عریان نیست ، از حقیقت فقط همین مانده

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهر صغاد ، شعر کوتاه و زیبا درباره صغاد در آباده استان فارس

بهترین شعر در مورد اسم پوریا

یه نسل برتر,یه آریایی***که داره خون سرخه سرخ,یه آریایی
یه خونه بایه حوض, چنتا ماهی قرمز
همیشه سرحالی, نیستی تو یه دپرس
انعکاس نور ماه****میخوره به مشامت,دوباره بوی کاه
دعا سر جانماز*****جا نمونی تو نباز
یه باغچه توی خونه,یه بوته گل یاس
حرف حق میزنی تو, نمیده بو پیاز
یه کمر,یه کمر بنده محکم***کفشای ور کشیده, با قدم های محکم
استوار مثل کوه,زندگیت قصه بود
که نتونست بگه اونا,حتی یه قصه گو
تو خونت غیرته,بالا باشه بیرقت
اینا باعث شده,بالا باشه قیمتت
تو ارزش داری مثل نفسی***دنیایی که توشی,انگار تو یه, یه قفصی
من عاشق تو امو اون کوله تجربت
من غلط بکنم که راه و کج کنم
هرچی پیر تر میشی, میشی خوشکلتر
گول زدنتم میشه, مشکلتر
مثله دیواری پشتم ,بت تکیه میکنم
نامردیرو تو خونت کشتن,تورو از دست بدم گریه میکنم
فکر میکنن که مرده پرستم***********
**************
*یاد دادی اگه نمک خوردم, نمک گیر شم,نکه فقط سیر شم
*یاد دادی اگه توانشو دارم که زمین بزنم,واسه دل یکی دیگه زمین بخورم(پوریای ولی)
*یاد دادی بهم که دست گیر باشم,نه دست گیر باشم
واسه عکس تو آیینه یه تصویر باشم,نه تصویر باشم
یاد دادی اگه شیرینم,پولکی نباشم
احترامو محبتام زورکی نباشن
*عشقو یاد دادی
*یاد دادی باید عاشق باشم,صادق باشم,عاقل باشم

هرچند, واسم سرفصل زیاده
حرفم,حرفم حسابه
قلبم, تاریخو قابه****وصلم, به اون آیین نابت
نبزم, واسط تند تند زد.
***دست خط تو,یعنی سرمشق من/دنباله راهتم در حد مرگ***

⇔⇔⇔⇔

زیباترین شعر در مورد اسم پوریا

سـر آغــاز مـطـلـب بـه نــام خــدای
که خـَلـق جهــان را بــُوَد رهنـمــای

چو عالم همه ذکـر و تسبیـح اوسـت
سـِـزد جــان ببــازیم در راه دوسـت

بکــوشـیـم جـلـب رضــایـش کنیــم
شب و روز حـمـد و ثـنــایش کـنیـم

به مولای خـود شـیـر مـلــک فتـــا
هـمــه رادمـــردان کـنـنـد اقــتــــدا

نه با این زبان، بلکه از عمق جان
شـود حـیـدری جـمـلـه رفـتــارمان

چـو افتـاده ای را شـوی دستگـیــر
تـواضــع کــن ای رادمــرد دلـیـر

نـمـا شـکـر ایـزد کـه در بـازوان
نشـانده است قوّت خـدای جهــان

به شکرانه ی زور و بازوی خویش
نشـان مـرهـمی روی دلـهــای ریش

سرشک یتیمان ز رخ پاک کن
سروری به دلهای غمنـاک کن

فـتـوّت سـرآغــاز هر کار دار
چو باران رحمت به مردم ببار

رضـا بـاش اندر همه کـارهـا
بدان! راه دارد بسـی خـارهـا

جوانمردی آموز از مرتضی
مکن بر ضعیفان دوران جفا

بـُـوَد زینـت مـرد، مردانـگـی
که مردانگی، شرط فرزانگی

به خود دیده این مُلک عیّارها
به افتـادگان یـار و غمخوارها

یـکـی زان شهــان پوریـای ولی
مرام علی(ع) در وجودش جلی

که نفس بداندیش را کـرد خـوار
از او مــانـد آزادگــی یــادگـــار

دگر زان بهشتی صفت مردمان
که مرد خدا بود و هم پـهـلـوان

به هنگام پیکار چون نرّه شیر
به دیـنـداری و زُهـد مـاه منیر

جـوانمـرد خوش نام رزّاز بود(۱)
همه عـمـربـا خـَلق دمسـاز بود

چو رستم،چو سهراب و گـُردآفرید(۲)
تـوان بـاز در ایـن وطـن پــرورید

کـه تـخـتـی شده پـوریــای زمـان
جـوانـمـردیش، گـشته ِورد زبان

زریـبـــافـهــــا(۳) رَســم دلـدادگـــی
بـه مردم نمـودنـد چون صـادقـی(۴)

هـمـان فـیـلـســوف سراپای شور
که بود از غرور و تکبّر به دور

به کـبّـاده و سنـگ صـاحب مقام
در علم و ادب شـاعری نـیکنـام

هـمـه عـاشق و بیقرار حسین(ع)
مــُریـدان آن سـَــرور عــالـَمـین

سـرافـراز گـر خــاک ایران شده
یـقـیـن دان ز خـون شـهیدان شده

مـپـنـدار فـهـمـیـده هــا فــانی اند
همه زنـده مانـنـد طــوقــانـی اند(۵)

خـیـالـت یکی پهلوان نـامجوست
در اینجا هزاران یـَل نـامجوست(۶)

که هر یک نمودند حکّ نـامـشـان
تو هم چاره کن تا شـوی بـانِشـان

بـیــا عــزم را جــَزم در کــار دار
که مـیـهـن نمـاید بـه تـو افـتـخــار

چـو پـویـا ره و رسم مردان نوشت
یقین عشق بوده است اندر سرشت

⇔⇔⇔⇔

جدیدترین شعر در مورد اسم پوریا

زیر سایه فرهنگ بلند ایران زمین نشستن و دیدن اینهمه زشتی ضد حال نیست؟؟
خواندن دیوان حافظ و اشعار بلند مثنوی و ندیدن یک مرد تمام عیار عادت مردمان نیست؟؟؟
نشستن لب جوی و خواندن دیوان سهراب و دیدن اب گل الود
خنده دار نیست؟؟
دیدن اینهمه پوریای خلافکار و رستم معتاد و اسفندیار خسته و خسروی شیشه ای کار هر روزمان نیست؟
گفتن از درختان چنار و باغات لواسان و شمیران میان اینهمه اپارتمان وهم و گمان نیست؟
گفتن از ایران و ایرانی و اسلام و مسلمان با اینهمه نشان اشکار و نهان جای گفتمان نیست؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهر فرنگ ، شعر شهر شهر فرنگه از همه رنگه مرتضی احمدی

شعر درباره اسم پوریا

دلم تنگ شده رفیق , واسه کوچه های قدیم
کوچه ها که تبر خورد ,عکساشو گوگل ببین

دلم خرابه اسمه مردا و لوتی بازا
مردونگی فراره , تو این زمونه ما

گرفته دل به یاد , مشتیای جنگمون
مردای بی ادعا , شیرای ایرانمون

دلم می خواد ببینم , پهلوونی چه رنگیه
گردن کلفت برو ببین , پوریای ولی کیه

دلم کرده هوای همسایه ای وقت شام
ناراحت همسایش , نخوابه با تلخ کام

دلم به یاد ریش سفید نمازو بی ریا می خوند
یواشکی قطره ای اشک , به یاد مولاش میچکوند

دلم حوس به لقمه ای بی منت از نون و پنیر
این روزا هر سه وعدمون به حسرت دلای سیر

دلم به خواب بچگی دروغای کوچیک و پاک
بزرگ شدیم عادت شده دروغا تو این آب و خاک

دلم هوای رفقا که جون می دادن واسه هم
لاشخوری زشته حرفشم مردونگیشون دم به دم

دلم فدای دختری که منتظر به عشق نشست
مردش از حبس برگرده و پیر شد و خیلی شکست

دلم به بغضه واسه اون مادرای پیر و ضعیف
لنگه یه لقمه نون شدن , از دست اولاد کثیف

دلم گواهه نسل قبل معرفتش جهانی بود
مهندسای روز ما اسیر سیخ و دست دود

دلم عزادار همه جوونا که زود میمیرن
بزرگامون بی خیالن , نشستن جومونگ می بینن

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره اسم پوریا

دیگه از ساغر ومی نرگس یار خسته شدم
دیگه از دیر مغان زلف نگارخسته شدم

دیگه از میکده وبتکده وچنگ و رباب
دیگه از شهر ریا بنده خوار خسته شدم

دیگه از تملق مبلغین جاه و مال
دیگه از شکم پرای کبر کارخسته شدم

دیگه آن دیار مردان بزرگ کاوه وگُرد
دیگه از دوری عهد سر به دارخسته شدم

دیگه آن روح بلند لوطیای پاک نهاد
دیگه از شوری بی حد خُمار خسته شدم

دیگه آن پوریای ولی تختی وگُردان بلا
دیگه ازبی حرمتی منتقدتابدارخسته شدم

دیگه قاره سیاه باکودکان نیمه جان
دیگه ازغبغب ولُپ نابه کارخسته شدم

دیگه از تفاخر ارث به گربه هایشان
دیگه ازنامردمی به جهان همتبارخسته شدم

دیگه آن رود بزرگ دشت وصحرای جنوب
دیگه چون جوی حقیر در اختیار خسته شدم

دیگه چون حاصل کار هفته ای لقمه نان
دیگه از ناله شبگیر شُمار خسته شدم

دیگه گاه نقش قلم عرصه رندان قباح
دیگه ازباغ وگلستان وبهار خسته شدم

دیگه چون طرف(tarf)سمنزارچمان بیغوله هاست
دیگه از حکمت رسم روزگار خسته شدم

⇔⇔⇔⇔

شعر قشنگ درباره اسم پوریا

آواره ی منیژه ام
در چاهِ جنیفر لوپز!
در پس کوچه های باغ بنان
گم شده ام
بر بالای صلیب سیاهی، بی وطن!
سخاوت پوریای ولی ام آرزوست
سالهاست کز ضربه ی آندر تیکر،
خود را گم کرده ام!!!
جویای انتقام از پور پشنگ ام
و بازو بندی که مادرم
به یاد، پدرم داد!
و در جام سیاه بی هویتی
خون بار.
گوش هایم در رویای صدایی
دلکَش ست
و از بانگ ناهنجار(هیچکس)
بی پرده!!!
مشامم هوس گل محمدی کرده ست
که اسیر گل سان های مجازی ست.
می خواهم با خدا، با زبان خود
سخن بگویم
ولی دهانم بوی خیانت می دهد…!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گچساران ، شعر درباره شهر گچساران و زاگرس و بلوط لری

شعر عاشقانه درباره اسم پوریا

ظلم زمان بشکست به دست رسای خمینی
دست اهریمنان ببست دست خدای خمینی
تفسیر نمودار شد از صحنه نبرد
فرمود که باز است فرامین به فتوای خمینی
پیریست که بر مسند قدرت چو الماس درخشید
دُرّیست نهفته در سینه دریای خمینی
پاداش هر دو جهانش بدهد, چون نگار او
مهدیست نگار او چو می شود صفای خمینی
در خط مقدم که ویش بود بی قرار ما
پر می کشید به جبهه ها دست شفای خمینی
ما دل بستگان عشقیم وشهادت چراغ شد
پروانه شدیم و بسوختیم از برای خمینی
شمعی سراغ ندارم که این همه پروانه داشت
ما سوختیم و شدیم روشنای خمینی
ماصف زدگان بهشتیم وبر ملائک مقدمیم
موسی ز نیل می گذریم با اعصای خمینی
بر هر طرف دشت بلا خون حسین است
از نسل حسینیم شدیم, پوریای خمینی
بر خیز که آن یار نمودار شود دولتش
زین دولت مهدیست شده روشنای خمینی
بر خیز که مهدی زده تکبیر انالحق
آسوده بخواب ای گل رعنای خمینی
آدینه چو پیدا شود از شعر جعفری
صد بوسه کنون میزنم از پای خمینی

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره اسم پوریا

گر مرد رهی ، به ره نظر باید داشت  خود را نگه از هزار خطر باید داشت

در خانه دوستان چو گشتی محرم  دست و دل و دیده را نگه باید داشت

⇔⇔⇔⇔

بهترین شعر درباره اسم پوریا

دیشب ز سر صدق و صفای دل من /

       در میکده آن هوش ربای دل من  

جامی به کفم داد که بستان و بنوش /

       گفتم نخورم، گفت برای دل من

بیشتر بخوانید : شعر در مورد استان گلستان ، شعر کوتاه در مورد استان گلستان و شعر محلی

زیباترین شعر درباره اسم پوریا

ما آنیم که پیل برنتابد لت ما /

بر چرخ زنند نوبت دولت ما

گر مورچه ای در صف ما گیرد جای /

آن مورچه شیر گردد از هیبت ما

شعر در مورد اسم پوریا ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم پوریا

مرد یعنی یار هستی در وجود

مرد یعنی یک فرشته در سجود

مرد یعنی یک بغل آسودگی

مرد یعنی پاکی از آلودگی

.

مرد یعنی هدیه ی زن از خدا

مرد یعنی همدم و یک هم صدا

مرد یعنی عشق و هستی، زندگی

مرد یعنی یک جهان پایندگی

.

مرد یعنی اردیبهشت، فصل بهار

مرد یعنی زندگی در لاله زار

مرد یعنی عاشقی، دلدادگی

مرد یعنی راستی و سادگی

.

مرد یعنی عاطفه،

مهر و وفا

مرد یعنی

معدن نور و صفا

.

هر زنی نیاز دارد به مردی که بدون بلند شدن

رویِ پنجه‌ی پا ظرف‌ها را از کابینت بالایی بدهد،

مردی که بی هیچ زحمت و با لبخندی کج رویِ لب در کنسرو را باز کند،

مردی که با اخم نمایشی کنارت بزند و بگوید خودم جابه‌جایش می‌کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *