شعر در مورد خزان ، اشعار کوتاه و زیبا در مورد خزان عمر و بهار و برگ خزان

شعر در مورد خزان

شعر در مورد خزان ، اشعار کوتاه و زیبا در مورد خزان عمر و بهار و برگ خزان

شعر در مورد خزان ، اشعار کوتاه و زیبا در مورد خزان عمر و بهار و برگ خزان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد خزان

دست‌های تو

صبحی روشن‌اند

صبح جمعه‌ی پاییز

که زیر ملافه‌ی سردی به موسیقی دوری گوش می‌کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خزان و بهار

مثل بوسه ی پیش از خداحافظی

تکلیفت روشن نیست

من چقدر ساده ام

که هنوز فکر می کنم

روزهای آخر پاییز

تمام طلسم ها باطل می شود

و تو مرا فتح خواهی کرد.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خزان زندگی

دار و ندارم را خزان از من بریدست

برگرد ، تنهایی امان از من بریدست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خزان و پاییز

چشم های تو …

بلوط زاران “بورصه” اند در پاییز

برگ های درختانند بعد از باران تابستان

و “استانبول” اند ـ در هر فصل و هر ساعت ـ

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خزان

از اینجا میروم روزی تو می مانی و فصلی زرد

بگو با این خزان آرزوهایم چه خواهی کرد؟

بیشتر بخوانید : شعر مولانا ، گزیده زیباترین اشعار مولانا

جدیدترین شعر در مورد خزان

آدم ها گاهی خاکستری اند

نه بودنشان آرامت می کند و نه رفتنشان!

گاهی چنان با عشق می آیند

که هُرم نگاهشان

و عطر حرف هایشان

روحت را می نوازد

و گاهی چنان بی مِهرند

که تو می مانی

پنجره ای رو به پاییز،

بغضی تلخ،

و سکوت و سکوت و سکوت….

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خزان عمر

دوباره سبز کن این شاخه‌ی خزان زده را

دوباره در تن من روح نوبهاران باش

⇔⇔⇔⇔

بهترین شعر در مورد خزان

پیچک های سبز دلم

ناباورانه پاییز نیامدنت را باور کرده اند

و در نارنجی پیراهنش رنگ باخته اند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد خزان

خش خش، صدای پای خزان است

یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند…

⇔⇔⇔⇔

در عصر یک پاییز

در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشه‌ای سبز …

سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را

سبز خرم کرده بود.

از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد فصل خزان

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

⇔⇔⇔⇔

پاییز

نگاه خشکیده ی من بود

بر تنِ خسته ی کوچه

و عشق نافرجامی

که داشت کم کم غروب می کرد …

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد خزان

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

⇔⇔⇔⇔

نهال عمر تو ای دوست همیشه رعنا باد

بهار حسن تو بی آفت از خزان ها باد

همواره شمع وجود تو روشنایی بخش

همیشه روشنیت گرم و محفل آرا باد

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد خزان

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام

کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار

⇔⇔⇔⇔

مهربانم مهر به آخر رسید!

اولین باد پاییزی نبودی..

یعنی نمی‌خواهی اولین

بارش آبان را اینجا باشی!؟

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد فصل خزان

خزان کجا ، تو کجا تک درخت من ! باید

چو برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

⇔⇔⇔⇔

فراموشت کرده ام

و حالا

همه چیز عادی شده

باران که می بارد

پنجره را می بندم

دیگر یادم نیست

غروب جمعه

چه ساعتی بود !

پاییز را

تنها از روی تقویم می شناسم !

فراموشت کرده ام 

اما

گاهی دلم برای دلتنگ ِ تو شدن

تنگ می شود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بهار و خزان

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

⇔⇔⇔⇔

چقدر صدای آمدنِ پاییز

شبیه صدای قدم های تو بود

ملتهب، مرموز، دوست داشتنی…

⇔⇔⇔⇔

متن تولد رسمی برای دوست

نهال عمر تو ای دوست همیشه رعنا باد

بهار حسن تو بی آفت از خزان ها باد

همواره شمع وجود تو روشنایی بخش

همیشه روشنیت گرم و محفل آرا باد

⇔⇔⇔⇔

چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست

نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف!

چقدر صدای خش خش برگ ها

شبیه صدای قلب من است

که خواست، افتاد، شکست…

چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است

نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست، مست…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد برگ خزان

من در رهت چو برگ خزان ، اوفتاده ام

تو بی خبر چو باد صبا می روی ، مرو

⇔⇔⇔⇔

چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست

شبیه کسی که بود، رفت

کسی که دیگر نیست.

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد خزان

در این خزان بی رمق نوشته ام بهر ورق

همیشه در مرور غم به من اشاره می کنی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد فرزند ، دختر و پسر خوب صالح و ناخلف

اگر گنج‌ ناپدید منی‌،

اگر زخم‌ دریده‌ یا صلیب‌ گور منی‌،

اگر من‌ یک‌ سگم‌ُ تو تنها صاحبمی‌،

مگذار شاخه‌یی‌ که‌ از رود تو برگرفته‌ام‌

و برگ‌های‌ پاییزی‌ اندوه‌ بر آن‌ نشانده‌ام‌ را

از دست‌ بدهم‌

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره خزان

هر آن عهد بستی به روز خزان

بهاران گسستی نگفتم چرا

⇔⇔⇔⇔

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن

نوحه کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبان

هرگز نباشد بی‌سبب گریان دو چشم و خشک لب

نبود کسی بی‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدم

پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره فصل خزان

خزان می خیزد و با پنجه های خشک و چوبینش

گلوی سبز را در بطن رُستنگاه می گیرد

⇔⇔⇔⇔

عاشقت شدم که وقتی پاییز شد

و هر کسی رفت توی لاک خودش

کسی باشد که هوای این بی قراری ام را داشته باشد

عاشقت شدم که صبح های ابری بهانه ی لبخند باشی

که صدایت طعنه بزند به خش خش برگ ها

عاشقت شدم که شعرهایم مخاطب خاص داشته باشند

و آدم ها من و تو را با هم ورق بزنند

آن روز من به دلهره های بعد از نبودنت فکر نکردم

دلم خواست عاشقت شوم

تا رنگ فصل ها را ما تعیین کنیم.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد فصل پاییز

لبخند میزنی تو و از من گذشته ای

من در خزان رفتنت اما به زاری ام

⇔⇔⇔⇔

فصلی در راه است

با اشک هایی که

هنوز بر گونه ی خیابان نیفتاده

خشک می شوند!‏

و عشق

پنهانی ترین

رازِ پاییز‎ ‎‏ است.‏

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد فصل پاییز

از این که دفتر شعرش هزار برگ شده است

بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است

⇔⇔⇔⇔

تو را در کوهستان به خاطر می آورم

به هنگام در به دریِ باد

وقتی پلی را از جا می کند

در اتاقی کوچک، به اندازه ی کف دست

و پرچمی که پاییز را دشوار کرده است.

تو را به هنگام باریدن باران

-حلزونی که بیهوده برگی را مرطوب می کند

تو را در مه

وقتی که به رود نزدیک می شود

چون پیغامی خونین به خاطر می آورم

و سنگ‌ها

سعی می کنند خونت را پنهان کنند

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد فصل پاییز

بی تو در گیرِ خیالاتِ پُر از درد شدم

روی بوم غزلم رنگ ِ خزان فرق نکرد

⇔⇔⇔⇔

چه کِیفِ خوبی دارد

کنارِ تو پاییز را ریختن

کنارِ تو برگ را نوشتن

کنارِ تو خوب بودن،

خوبی کردن

چه‌کیفِ خوبی دارد

کنارِ تو برف را، آدم برفی را

وَ بهار وُ هرچه خوب را،

دوست داشتن !

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه در مورد فصل پاییز

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت

همچو ابر نوبهاران اشکریزان می شوی

⇔⇔⇔⇔

وقتی می‌ایستی، زمین نمی‌چرخد

جهان بن‌بست می‌شود

وَ هیچ کس به کارش نمی‌رسد

راه رفتنَ‌ت،

بیراهه را راه می‌کند وُ

قدم زدنَ‌ت، پاییز را ناز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد فصل پاییز برای پیش دبستانی

ای باغبان ،فصل خزان وقت رسیدن نیست

هر میوه ای تا روز چیدن صبر می خواهد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صبر ، خدا و چشم پوشی و امید + صبر بر مصیبت

لب های من

بی قرار فصل هایی ست که تو

بهانه ی شادی هایش هستی

نمی خواهم به کسی توضیحی بدهم

فقط می خواهم که تمام پاییز امسال را در آغوش تو باشم

بعضی چیز ها را نمی شود به مردم فهماند.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد فصل پاییز برای کودکان

ای همدم روزگار، چونی بی من

ای مونس غم‌گسار، چونی بی من

من با رخ چون خزان، زردم بی‌تو

تو با رخ چون بهار، چونی بی من

⇔⇔⇔⇔

وقتی درخت

در راستای معنی و میلاد

بر شاخه های لخت

پیراهن بلند بهاری دوخت

با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه

اما دریغ

چشمم چه تلخ تلخ، پاییز را دوباره تماشا کرد

و دیگر جوان نمی شوم

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره خزان

اگر روزی میان کوچه عشق

کنار تو خزان را بیمه کردم

⇔⇔⇔⇔

روز باشد یا شب؟

بهار باشد یا پاییز؟

قصه این است که در گذر همه ی فصل ها

من، دلم فقط تو را می خواهد.

⇔⇔⇔⇔

اشعار زیبا در مورد خزان

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد ، ستیزش با خزان بی فایده است

⇔⇔⇔⇔

برایت

دلتنگی عصر پاییز را می فرستم

مثل کلاغ های دم غروب

هیچ جا نیستم

فقط گاهی

یکی از پرهایم می افتد.

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در باره فصل خزان

دست در گردن یاد تو چنانم که مپرس

آنچنان یاد تو افتاده به جانم که مپرس

با گُلِ روی تو از باغ دلم رفت بهار

بی‌تو ای یار! چنان رو به خزانم که مپرس.

⇔⇔⇔⇔

عاشق پاییز بودم

اکنون برای زمستان جان می دهم

آخر عزیز دلم

تو خودت را

در لباس های زمستانی ات دیده ای؟!

⇔⇔⇔⇔

شعرهای کودکانه در مورد فصل پاییز

خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد

نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد

نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید

دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد.

⇔⇔⇔⇔

مرا برای روز مبادا کنار بگذار!

مثل مسافرخانه ای متروکه ام

در جاده ای سوت و کور

یک روز

خسته از راه می رسی و

جز آغوش من

برایت پناهی نیست.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جهالت دینی و مردم + جاهلیت و نادانی افراد

شعر نو درباره خزان

در عصر یک پاییز

در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشه‌ای سبز …

سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را

سبز خرم کرده بود.

از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست.

 بیرون خزان در کار بود.

نمی‌دانستم در بهار درون باید گفت؟

یا در خزان برون؟

⇔⇔⇔⇔

چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم

یک شب پاییزی، که بادهای پاییزی

همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین ریختند

به زیر برگ‌ها رفتیم

و برای همیشه خوابیدیم

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف خزان

 گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی

که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی

⇔⇔⇔⇔

می خواستم

بهار به خانه ات بیاورم

و دیگر قانع نباشی

به گل های چسبیده به فرش

می خواستم

بهار به پیرهنت بیاورم

و از آنجا سفر کنم

به سرزمین های کشف نشده

 اما هر دری باز کردم

پاییز در بادهایش از راه رسید

روی هر پنجره ای دست گذاشتم

زمستان

آخرین تصویر در حافظه اش بود

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف خزان

 گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو

تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد

⇔⇔⇔⇔

آرام می آیم

و از گوشه ی لب هایت

برگ های پاییز را جارو می کنم

من گذر فصل ها را

از خطوط صورت تو می فهمم.

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در وصف خزان

 نخل شمع است خزان دیده و از یکرنگی

بال پروانه چو اوراق خزان ریخته است

⇔⇔⇔⇔

پاییز من از آنجایی آغاز می شود

که تو چند قدم از شعرهایم دور می شوی

بانو

همیشه همین است که می بینی

برگ ها وقتی به مردن فکر می کنند

که مهر تمام شده باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در وصف پاییز

 سرخ رویی داد صائب رنگ زرد من ثمر

زین خزان آخر بهار بی خزان آمد پدید

⇔⇔⇔⇔

پاییز که می شود

حرف شال را نمی زنی

تا خیال بافی ام

گردن تو باشد

شانزلیزه را

به رفت و آمد گرفته ای

و دامنت

بندری به خورد کافه ها می دهد

با ویولن‌سل‌های بازنشسته

یا لهجه ای که از خرخره بوی غربت می دهد

سرما را بهانه می کنم

که سرم

شانه های دموکراتت را

ییلاق قشلاق کند.

⇔⇔⇔⇔

شعری زیبا در وصف پاییز

 نبیند زرد رویی در خزان از تنگدستیها

در ایام خزان هر کس می گلرنگ می ریزد

⇔⇔⇔⇔

تو عابری عادی

در خیابان پاییز نیستی!

فرشته‌ای هستی که بال‌هایش را

پشتِ مانتویی سیاه پنهان می‌کند

و مقنعه‌اش معبدِ اینکاست

که خورشید را در خود دارد

⇔⇔⇔⇔

اشعار زیبا در وصف پاییز

 زبیداد خزان ثابت قدم چون خار دیوارم

نمی لرزد دلم چون برگ از بیم خزان خود

⇔⇔⇔⇔

آه بانو!

بانو… بانو

وقار پاییزی ام را، با فراوانی رویا چه کار؟

پیشانی ام را که ببوسی

چترم را می گشایم

و از گوشه ی قصیده ی عمرم

بیتی بر می دارم

تا برای تو

هزار ترانه بگویم

که تو از عشق

بیش از آن می دانی

که بودا از نیلوفر…!

⇔⇔⇔⇔

شعرهای زیبا در وصف پاییز

 چون گل رعنا خزان را در قفا دارد بهار

از ورق گردانی باد خزان غافل مباش

⇔⇔⇔⇔

رنگِ چشمان مادرم را به یاد ندارم

و نمی‌دانم که پدر

پیپ می‌کشید، یا سیگار؟

من در تابستان به دنیا آمدم

یا پاییز؟

در سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار،

یا پنجاه و چهار هزار و سیصد و یک؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پل ، خواجو و ورسک و معلق شکسته + پل صراط

شعر خزان

 دل در برم چو برگ خزان دیده می تپید

در عین نوبهار، خزان بود صبحدم

⇔⇔⇔⇔

به یاد تو هستم

کاش

خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی

من عمری خداحافظی تو را

به یاد داشتم

پاییز پشت پنجره

استوار ایستاده است

مرا نظاره می‌کند

که چرا من

هنوز جهان را ترک نکرده‌ام

من که قلب فرسوده دارم

من که باید با قلب فرسوده

کم کم تو را فراموش کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر خزان عشق

 شاخ چون دست کریمان شد زرافشان از خزان

در زر خالص زمین گردید پنهان از خزان

⇔⇔⇔⇔

تو پنجره‌ای رو به مدیترانه‌ای

و ترانه‌ای که هزار جایزه‌ی گِرَمی را درو خواهد کرد!

دیواری هستی میان من و مرگ

و گلی که پاییز از عطرش پا سست می‌کند…

⇔⇔⇔⇔

شعر خزان پاییز

 همچو اوراق خزان پا به رکاب است حواس

از وفاداری اوراق خزان دست بشو

⇔⇔⇔⇔

به دنبال لبخند ناب تو هستم

چنین عمرم را می گذرانم.

مرا نه شکوِه است نه گلایه

قلبم اگر یاری کند

برگ های زرد پاییزی را شماره می کنم

که دارند از پاییز جدا می شوند و

به زمستان متصل می شوند

برای زیستن هنوز بهانه دارم

⇔⇔⇔⇔

شعر خزان پاییزی

 هرگز خزان بهار شود این مجو محال

حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست

⇔⇔⇔⇔

زندگی را ورق بزن

هر فصلش را خوب بخوان

با بهار برقص

با تابستان بچرخ

در پاییزش عاشقانه قدم بزن

با زمستانش بنشین و

چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش…

زندگی را باید زندگی کرد، آنطور که دلت می گوید.

مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!

⇔⇔⇔⇔

شعر خزان آرزو

 ماننده خزانی هر روز سردتر

در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست

⇔⇔⇔⇔

اگر پاییز نبود

هیچ اتفاق شاعرانه ای نمی افتاد

نه موسیقی باد بود

نه سمفونی کلاغها

نه رقص برگ

و من

هیچ بهانه ای برای بوسیدن تو

در این شعر نداشتم

⇔⇔⇔⇔

شعر خزانی

 گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

⇔⇔⇔⇔

این برگ‌های زرد

به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند

قرار است تو از این کوچه بگذری

و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یک‌دیگر

برای فرش کردنِ مسیرت

⇔⇔⇔⇔

شعر خزان عمر

 به مرغان بهاری گو که این مرغ خزان دیده

دگر سازش غم انگیز است و آواز خزان خواند

⇔⇔⇔⇔

به چشم هایم خیره که می شوی

بوی تند قهوه هایت

اعتیادم را بیشتر می کند

و من

متهم ردیف اول لبهایت

عصرهایم

در حیاطی می گذرد

که پاییز

عشوه گری‌هایت را

به درخت تزریق می کند…

⇔⇔⇔⇔

شعر خزان آمد

 غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان

در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز

⇔⇔⇔⇔

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

⇔⇔⇔⇔

به همین گونه شعر می‌نویسم

مدادم را در دستم می‌گیرم

و می‌نویسم باران.

دیگر پروانه و باد خود می‌دانند پاییز است یا بهار

من تنها گاه‌گاهی خورشیدی از گوشه‌ی چشمم به جانب‌شان می‌فرستم

و اگر توفانی برخیزد و آب‌ها و برگ‌های سیاه را با خود ببرد، با من نیست

به همان‌گونه که اکنون گل سرخی بر یقه‌ی پیراهن‌تان روییده‌ست.

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.