شعر در مورد زابل ، شعر فردوسی در مورد زابل و شعر کوتاه زابلی سیستانی

شعر در مورد زابل

شعر در مورد زابل ، شعر فردوسی در مورد زابل و شعر کوتاه زابلی سیستانی

شعر در مورد زابل ، شعر فردوسی در مورد زابل و شعر کوتاه زابلی سیستانی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد زابل

گفتم رخ تو را بکشم گل کشیده شد

دریای چشمهات و دو تا پل کشیده شد

گفتم دوباره از سر نو مو و چهره ای

بال کلاغ و صورت بلبل کشیده شد

با یک نگاه ساده چه کردی که کار من

تا هفت خوان رستم زابل کشیده شد

گلدانه های مهر تو آنقدر شد که باز

کار من و خدا به تفاضل کشیده شد

با بودن تو مبحث زیبایی وجود

تا نفی داروین و تکامل کشیده شد

در دین من که عشق مجازی حرام بود

کارم به حافظ و به تفأل کشیده شد

صد مثنوی ترانه ی تلخ است در دلم

شعرم ولی به سمت تغزل کشیده شد

گفتم که حرف تازه ای از تو…که این غزل

این بار هم به سمت تسلسل کشیده شد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ازدواج ، آسان و برادر و کودکانه و عشق و رفیق

شعری در مورد زابل

خدایا،چه سخت آمد این کارزار،

امان از چنین روز و از روزگار!

چو همبستگیها پریشان شدست،

جهان قتلگاه مسلمان شدست.

یکی زورگوی بی دادگر،

به خون میکشاند اهل بشر.

ز بیداد او تیره شد یاد ما،

همی لاله گون است بغداد ما.

چرا این وطن غرق در ماتم است،

سرای غم است و سراپا غم است.

دریغا،که رستم به زابل نماند،

دیگر شهسواری به کابل نماند.

به افغان زمین فتنه ی دیگر است،

که این خاک در خون و خاکستر است.

از این سرزمین یلان دلیر،

چرا برنخیزد یکی نره شیر.

گذشت روزگاری،که پر سود بود،

جهاد و مجاهد و مسعود بود.

همان سرزمینی،که افسانه است،

کنون پایگاه بیگانه است.

دگر در فلسطین پر زخم و درد،

عجب روزگاریست بی رحم و سرد.

به مرو و بخارا و چاچ و حصار،

نبینی دگر همت و افتخار

دل نامور زین به ننگ آمدست،

جهان بر مسلمان به تنگ آمدست

خدایا به حق رسولت قسم،

به پاکی ماه بتولت قسم.

به حق علی شیر بی کینه ات،

بزرگان و یاران دیرینه ات.

به نام شهیدان هر دو سرا

که یک تاریخ زنده است کربلا.

به نام رسولان و پاکان تو،

به حق غریب خراسان تو.

که توفیق و فیروزی مارا بده،

در این راه پیروزی مارا بده.

خوش آن روز فرخنده ،ای پارسا،

مسلمان ز غیرت بخیزد ز جا.

ز بلخ و بخارا و شام و حجاز،

ز ایران و توران یلان سرفراز.

که فر الهی به دست آوریم،

بر این دشمن دین شکست آوریم.

جهان را مزین کنیم ما به داد،

شود ریشه کن بیخ ظلم و فساد!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد اسب ، سفید و سیاه و وحشی و اسب سواری

شعر در مورد شهر زابل

دختر زابل چطورى؟ روسرى آورده ام

سبزه بودى ترمه ى خاکسترى آورده ام

کیف و کفش صورتى با یک کلاه مخملى

دامنِ چین چین ولى نیلوفرى آورده ام

بادهاى فصلىِ آنجــا مرا مجبــور کرد

گیره ى مو بهرِ آن کاکل ســـرى آورده ام

چون که بابایت مرا ردّ صلاحیت نمود

لاجرم یک نامه از دادگسترى آورده ام

چون شنیدم عمّه ات از دار فانى رخت بست

یک بیانیــــــه زِ بیتِ رهبـــــرى آورده ام

شایعه شد مادرت هم سکته ى ناقص نمود

یک عــدد مــداح با یک منبــــرى آورده ام

یک دو ماه قبل از عروسى بهر تمرین کردنت

یک دو تا سى دىّ شــادِ بندرى آورده ام

اینقَدَر “شهراد جان خوش میسراید” کم بگو

کلّ دیــــــوان جنـــاب ” مِیــدرى ” آورده ام

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بشر دوستی ؛ شعر درباره انسان دوستی

شعر درباره زابل

من زابل هستم

زابلم من ای برادر …سرزمین خوبها

سرزمین خاک و موج و رقص باد و چوبها

زابلم من خاک دامنگیر شرق

در وطن مانده غریب و در جهان محبوبها

تشنه مرگان جهانگیرند مردانم ولی

مانده اندر جلجتای سیستان مصلوبها

مرز دار خاک ایرانیم و گر خار و خسی

بگذرد از مرز …ما و چرخش جاروبها

طالب فردوسی و مطلوب اشعار رقیم

از همه تنها ترم در حلقه مطلوبها

بیشتر بخوانید : شعر در مورد امام حسین عاشقانه و کوتاه از شهریار و حافظ

شعر شاهنامه درباره زابل

هربار دلتنگت شدم دنیام دلگیر است

بی تو درونم شاعری گمنام دلگیر است

زابل،سراوان،سیرجان و اصفهان -شیراز

از رامسر -گیلان تا ایلام دلگیر است

بی تو نه تنها شهرها-هفت آسمان دلتنگ…!

زهره،پروتون،مشتری-بهرام …دلگیر است!

برهم بزن غمناکی این قصه را بانو

وقتی نباشی محور ایهام دلگیر است!

حس میکنم مانند من زخمیست پیرامون…

حتی طلوع ساحلی آرام دلگیر است!

تکرار ساعتها و ماهها -سالها بی تو

در من شبیه چوبه ی اعدام دلگیر است

⇔⇔⇔⇔

شعر فردوسی درباره زابل

ای بلوچستان تویی اسرار من

من بلوچم هر بلوچی یار من

ای بلوچستان دوای درد من

ای بلوچستان تویی تیمار من

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خوش آمد گویی ، جملات خوش آمدگویی زیبا

شعر درباره ی زابل

زاهدان شکل نقاشی های بچه هاست

آسمون صاف قد بلند کوه ها که پشت هم دست حلقه کرده اند

دور شهر آبی و سفید و قهوه ای یال آسمون ماه مهربون

دست های پینه بسته ی زنای دور مردای بلور آفتاب زور

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زابل

توتیای خاک تو در چشم من

بوی تو درمان کند بیمار من

من بلوچم نام من تاریخ من

جز بلوچی کم بود غمخوار من

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زابل سیستان

گر مرا اعدام و تیرباران کنی

لاشه ام را تکه و ویران کنی

تکه هایش را سپس پنهان کنی

باز گویم من بلوچ هستم بلوچ

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زابلی ها

 زان همه آب روان ملک بمپوربحرگون

بس لطیف ونرم مثل پرنیانم گویم سخن

   ارض حاصلخیزوآن رودخانه پربرکتش

غله راانبارهمچون سیستان گویم سخـن

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.