شعر در مورد تیران ، شعر درباره اصفهان از حافظ و هاتف اصفهانی و شاعران معروف

شعر در مورد تیران

شعر در مورد تیران ، شعر درباره اصفهان از حافظ و هاتف اصفهانی و شاعران معروف

شعر در مورد تیران ، شعر درباره اصفهان از حافظ و هاتف اصفهانی و شاعران معروف همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد تیران

گاهـگاهی دل هــوایی میشود خسته از رنج جـــدایی می‌شود

می گشاید هـر چـه باشد پنجره می رود تا دوردسـت خــــاطره

می کند یاد از زمـان کــودکی می رود تا عنـــفوان کـــودکی

سینه می‌ساید فــــراز دشت‌ها می‌نماید سِــــیرها ، گلگشت‌ها

می‌رود دیـدار فــــرزند امـام از برای عرض تعــظیم و سلام

بارگاهش بوســه باران می کند بس دعـــا از بهر یاران می کند

می نشیند بر فــــــراز کوه‌ها بی خیـال از رنــج‌ها ، انــدوه‌ها

سِیر در باغ و گلــستان می کند گردشی در شـهر تیـران می‌کند

ساعتـی با مـن بیــا روی« وَجین» جـلوه‌هــــایی از دیـار ما ببین

بنگـر آن دشــت بزرگ سبز را کن تماشــا ، آن بناهــا ، باغ‌ها

بنگـر آن نهـــر بزرگ آب را آن زلال «چشـمه مُرغــاب» را

کاین‌چنین با شور و با رخشندگی می بَرَد با خــود پیـام زندگی

این نسیم روح بخش و جانفـزا می وزد از غـرب سوی شهر ما

آسمان،اینجاچه‌پاک و باصفاست عده ای گویند خاکش کیمیاست

روبروی دســت من ، آن دورها آن منـار و گنــــبد و آن نورها

مدفن پاکـی ز پاکان خــداست نوگلـی از گلشن آل عبــاست

نام، احمد دارد و جدش علی است نور مولا از مزارش منـجلی است

بارگـاهش بس زیـارت می شود هرشب جمـعه ، قیامت می شود

پیش‌پایت گلشن عشق و صفاست تربت پاک شهــــیدان خداست

پشت سر از قـله‌هـا تا زیـردست زیستگاه قوچ ومیش وحشی است

کوه‌هایش ، جمـله سرشـار و غنی سرب و روی و سنگ‌های معـدنی

نام کـوه روبـرو« بَرزِه گَـله» است زیردستش ،باغ‌های « چَنـبله» است

«دِهجِـر» و « دیوَند» و« لابار» و «چِغــا»باصـــفا ، از ابتــدا تا انتـــها

جمله صحراهای این بوم و بَرند رشک بر فـردوس و جنت می برند

واژه صـحرا در این شهر و دیار می‌شود گفته به باغ و ســبزه‌زار

گندم و بادام و انگــــور و هلو میوه‌های خوشمزه ، خوشرنگ و بو

کاین‌همه مشهور و مطلوب شماست حـاصـل این باغ‌های باصـفاست

بهترین شیر و پنیر و کشک و ماست دسـترنج دامـدار شــهر ماست

خلق قالی‌های خوش نقش و نگار از هــنرهای زنـــان خــانه دار

شهر تیران شهرکار و کوشش است سرزمین ذوق وشوق وجوشش است

اقتصادش ، اقتــصاد کشت و دام در تکاپو مردمش هر صبح و شام

عده ای در کـار فن و صنـعت اند روز و شب در حال کار و زحمت اند

هرکــدام از زادگـــان این دیار گشته در هرجــای دنیـا رهسپار

بی‌تکـلف در تلاش و کوشش اند منشاء خیراند و زحمـت می کشند

صحبتی از شعر ، اینجـا می‌کنیم یادی از مرحـوم « سیــنا» می‌کنیم

شاعــری از آتش دل ســوخته با درونـــی از تَعَـــب افروخته

آنکه دردی در درون خویش داشت عاقبت سر بر بیـابان‌هـا گـذاشت

یا «مظاهر» ، شاعـری نازک خیـال اوستادی خبره و خوش‌ذوق و حال

آن که بوده گر چه از تیران به دور یاد آنجــا می نمــاید با غـرور

شاعری وارسـته و با عِـز و شان شمـع بـزم شـاعران اصفـهان

شهر تیران ، پیشتر ، یک قریه بود سـاده و آرام و سـاکت می نمود

هر محـله ، از یکـی دیگر جــدا جملـــگی در زیر امـر کـدخدا

کوچه‌هایش پیچ اندر پیچ و تنگ چینه‌هایش از گِل و از خار و سنگ

اینک اینجـا شهرکـی زیبا شـده جای جــــای آن فرح افزا شده

از محـلات قـدیمی ، نام نیست از فــراز شهر تا پایین یکی است

جلوه‌هــای تازه دراینجـا ، بسی گشته هر شخصی برای خود، کسی

کارهــا توام شـده با زرق و برق با گذشته ، زندگانی کـرده فــرق

این هـمه آبادی وســـازندگی این هــمه شور و نشاط و زندگی

حاصل رنج و تلاش وخستگی است جلوه‌ای از وحدت و همبستگی است

سرزمینش همچنـان پاینــده باد یاد و نامـش تا ابـد تابنــــده باد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر تیران

گاهی برایت می شوم بی تاب آری
گاهی به عشقت می روم در خواب آری

گاهی دلم را می کنم راهیِ دریا
پیدا کنم از تو نشان در آب آری

گاهی به سوی آسمان دارم نگاهی
با این دلِ مانندِ اُسطُرلاب* آری

گاهی درونِ باغ می گردم پیِ تو
شب ها درونِ حوض با مهتاب آری

گاهی کنار پنجره در انتظارم
یک بار با گوشم به دقّ الباب آری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ولادت امام حسن عسکری ، شعر کودکانه درباره امام حسن عسکری

شعر در مورد شهر تیران

گله دارم من ز چشمات
گله دارم من ز حرفای قشنگت
که همیشه میشینه روی لبات
گله دارم که چرا پیچک من یاسی سپید است…
بر در خانه ی احساس دلم خم شده و عطر وجودش
تا ته کوچه ی دلتنگی من
افتاده و سرهم به سجود است
گله دارم که چرا هُرم نفس های مرا سرد شمردی
یا که چشمان دلم را به سیاهی تو نشاندی
گله دارم زتو و هر چه به من بافته در عمرتباهم
گله دارم که نوازش شده انگار درونم
قلب پر درد و سیاهم
چه بگویم
گله ام هم گله ای نیست برایت
یا دگر حوصله ای نیست
فدایت….
چه بگویم که در این جان و وجودم
اندکی فاصله افتاده و
من
رو به در صومعه ای
پرز تمنای خدا
یا به محراب دلم ،پرمی گشایم تا رسم بر در دوست
سجده شکری گذارم که خدا
در پس دیوار میان خشت و گلدسته ی مسجد نگهم می دارد
گله دارم که ندارم رخ زیبای تو را
تا نشیند تیرآن چشم سیاهت
به دل و صورت بی رنگ و سپیدم
که بگویم من همیشه عاشقم ….
با توام،با نفسم لحظه به لحظه میگشایم در دل را
که ببینی قلب من از تپشی گرم ،خنک گشته
و از عادت دیرینه ی خود شوق تپیدن دارد
گله ای دارم و هرگز نشنیدی
که من شوق پریدن دارم
من بر این باور خود میمانم
اندر آن لحظه که ما را به گِلِِ قالب آدم ریختند
بعدِ آن روز دگر عشق
به نام هوسی سرد
به یغما رفته بود
من که
ته مانده آن عشق پر از احساسم
من زدستان خدا نام حقیقت در طوافی خواستم
من سراسر عشقم
دل من دست خدا را کم داشت
تار و پودم پُرِ ازبودن اوست
پشت من دست خدا ست
عشق من بی انتهاست………………

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تیران

اینهمه گفتی نوشتی، اینهمه تصویر کردی
پایۀ اندیشه گشتی ، ظاهر ِ تقصیر کردی

ساعت ِ سامان ِ آدم بوسۀ حوّا نمودی
بوسۀ حوّا دریغم ، آدم ِ من پیر کردی

طالع ِ مجنون ِ لیلا ورطۀ دیوانگی شد
طالع ِ فرهاد ِ شیرین تیشۀ تقدیر کردی

عارض ِ یوسف زلیخا را سر ِ بی عصمتی داد
ضجۀ او را نشاید ضجۀ تعزیر کردی

منظر ِِ پروانه بودم ، صولت ِ شمعم ندیدی
آتش ِ سوزان به جانم در تن ِ تقطیر کردی

با نوک ِ بلبل سرودی نغمۀ جولان ِ گل را
نغمۀ ما را به گلشن زخمۀ تأخیر کردی

صورت ِ ماهان ِ مهتر ، از گل ِ باغان معطر
خانۀ ما را محقر ، گوشه و زنجیر کردی

لشکر ِ مژگان ِ ساقی ، چون صف ِ تیران ِ رامی
سینۀ ما را نشانی بر صف ِ آن تیر کردی

ساغر ِ صافی نمادی از غم ِ یاران بنوشم
من گـُنه کارم؟ ، طوافم کعبۀ تکفیر کردی

ساکن ِ میخانه گشتم ، ساکن ِ ویرانه گردی !
آنچه تو از من ببینی ، با من ِ درگیر کردی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تیران

بس که نالـیدیم از این چرخ َدغـــــا، ما را بس است
بس جفا دیدیم از آن یار و جــــــفا ، ما را بس است

بس که شب تا صــــــــبح دّر دیده باریدش زمـــــین
گر نگاهی افــــــکند بر زیر پا ، ما را بـــــس است

سنگ دل ُسفـــــــتیم با خـــــــــون جگر در هجر او
آن همه شر از پی آن بی صفا ، ما را بــــــس است

ما توانگــــــــر می ُبدیم با وصل آن نیــــــکو وجود
تا که وصلش فصل شد از او به ما ، ما را بس است

جمله امـــــید و وفا جــــــستم در آن نیکو کمـــــــال
وه نشد عاید ، غنیمت این نوا ، ما را بـــــــس است

سینه را تیران هجـــــــرت بر سریر خون نشــــــاند
تا که گفتی می روم ، مهرت چرا ، ما را بس است؟

خانه ی چشمــــــــم جز از رویت ندارد مــــــنظری
گر بیایی لحظه ای بر این سرا ، ما را بــــــس است

مــــــــــنزل دل را به ظلمانی شـــــبها گشــــــته خو
آنی اش روشن شدن نور ترا ، ما را بـــــــــس است

یا رب بخشـــــــــــــنده ام بر او دلم حیـــــــران شده
گوشه چشـــــمی بهر ما را ای خدا ، ما را بس است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ولادت حضرت زینب ، روز پرستار و شعر حضرت زینب در کربلا

شعر درباره شهر تیران

آزاده ام من در جها ن پروانه ام من در جهان

خاموش گشتی ای زبان دیگر نمی گویی بیان***

لب را به آرامش کنم خون را چو پالایش کنم

خاموش ساکت می شوم چون دیده ام آزادگان***

من در کجا آنها کجا دورم زهر آزادگی

آزاده در خون می شودغلطان بران درجهان***

در خون نگر خون لاله بین در نینوا یا کربلا

در کربلا جان لاله شدپروانه عاشق شد به جان***

عاشق به معشوقش رسد جان لانه را بر تن درد

پروانه بر سر شعله زد از خون پرپر عاشقان***

خون را چو آتش بر جهد با تیغ دل کافر زند

گویی به آتش میکند جان را بسوزد کافران***

عاشق نبودند بر زمین از اهل جنت بوده اند

اورا که مقصد آشنا خدمت نباشد بر فاسدان***

جانم به او خون گریه شد در عشق او بی لانه شد

این گونه در خون جان در سوز او اشکم روان***

آزادگی آموختم پیمانه در خون دوختم

از این جدایی سوختم دورم زآن خونابگان***

آخر حسین شهباز جان در این وطن بیگانه دان

او را برین در وعده دان او سروری از آن جهان**

از دشمنی این لاله را دعوت به کوفه می کنند

آن کوفیان در جام خون او را به سیرابش زبان***

در تشنگی پرپر بشداز بی وفایان مردمان

گل را زتن چون سر زدند این شاخه شد دیگر خزان*

تیری به قلبش سوز شد خونش به گودی جوی شد

قلبش چو آبی جوش شداز دست این قوم زمان***

تن پاره شد از هر طرف پیوند اعضاراگسست

آن سینه شد بر هر هدف بر تیر بر هر سنان***

صورت نوازش می کنداز هر طرف باران سنگ

تن را نوازش می کندازهر طرف تیغی نهان***

آن آب رنگین دربدن از گونه هایش می دود

آرام صیقل می دهدچون ابر بارانی روان***

تیران به سرعت می پرن در جان او چون لانه جا

در سینه دیگر جا نمان سالم ز عضوی بهر جان***

خاری ذلت بر شما ای قوم بد کاران راه

پستی خفت بر شماای گمرهان ای خاعنان***

ای اسو در آزادگی آرام رحمت بر تو باد

بر یاورانت زندگی جاوید باشد عاشقان***

دل را بدیدی آن که را آزاده باشد در جهان

آن شعله در تاریخ شد تاریخ را از نو بخوان***

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر تیران

آن ابر گیسو را بکش بر شهر خود ماهی بزن
روشن شود این کوچه ها بر کلبه ام راهی بزن

زهر سرشکت سر بر آن تیران چشمت شد ولی
چله ی آن ابرو بکش بر قلب من گاهی بزن

شد نای دل از حبس غم در پشت این نای گلو
آن لب خود بر لب نایم اگر خواهی بزن

آن زیپ مژگان را بکش عریان بکن چشم سیاه
بر غرق آن گرگ هوس در چشم خود چاهی بزن

ای ابر غم بر بام دل خود را اسیری کرده ای
مهرم به آغوشت بگیر از هر غمم آهی بزن

ای مرزبان ای ما لک ملک غزل بر او بگو
بر ملک دل لب خند ماهت را اگر ماهی بزن

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تیران

 نوازشی بکن از اصفهان که گشت روان

از آب دیده ما زنده رود سوی عراق

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ولادت حضرت علی ، مولودی و شعر کوتاه در مورد امام علی و عید غدیر

شعر در مورد تیران

دیدى تو اصفهان را آن شهر خلد پیکر

آن سدره مقدس و آن عدن حور پرور

آن بارگاه ملت و آن تخت‌گاه دولت

آن روى هفت عالم و آن چشم هفت کشور

شهرى چه خلد اکبر هم میوه‌هایش باقى

هم فرش‏هاى مشکین هم تربتش معطر

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر تیران

اصفهان نصف جهان من و توست

اصفهان راحت جان من و توست

مسجد زاهد و میخانه ی مست

راز پیدا و نهان من و توست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر تیران

باشد ز بسکه روحفزا اصفهان ما

پیوسته شاد باشد از آن جسم و جان ما

تنها نه باغ و بیشه ما سبز و خرم است

پر از گل است باغچه و بوستان ما

یک لکه ابر دیده نبیند به روى شهر

آئینه وار جلوه کند آسمان ما

یک عمر در نظر بودش خاطرات خوش

روزى مسافرى شد اگر می‌ه‌مان ما

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ولادت امام رضا ، دوبیتی مولودی و شعر کوتاه تبریک ولادت امام رضا

شعر درباره تیران

هر شهیدی که به خاکش خفته

روح بیدار زمان من و توست

داغ خونریزی افغان و مغول

بر دل شهر و به جان من و توست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تیران

برند گوى لطف و ملاحت به روزگار

از گلرخان روى زمین گلرخان ما

در کام خضر خون شود آب بقا

اگر در زنده رود بنگرد آب روان ما

می ‏گویم این کلام و برآیم ز عهده ‏اش

باشد عروس کشور ما اصفهان ما

جمشیدى از هواى فرح بخش اصفهان

چون زنده رود صاف و روان شد بیان ما

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر تیران

زخم تاریخ درونش جاریست

مرده رودش نگران من و توست

بسکه خشکیده و لب تر کرده

زخمِ واکرده دهان من و توست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد یاد دوست ، دوستی و رفاقت و همدلی و به یاد هم بودن از شهریار و مولانا

شعر در مورد شهر تیران

بر دل نقش جهانش دیدم

نقشی از درد جهان من و توست

مسجد و حوزه و بازارش گفت

دین ما در غم نان من و توست

مسجد شیخ بُوَد لطف الله

مسجد شاه، امان من

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.