شعر در مورد نیشابور ، شعر شهریار و عطار در مورد نیشابور با لهجه نیشابوری

شعر در مورد نیشابور

شعر در مورد نیشابور ، شعر شهریار و عطار در مورد نیشابور با لهجه نیشابوری

شعر در مورد نیشابور ، شعر شهریار و عطار در مورد نیشابور با لهجه نیشابوری همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد نیشابور

چو دریایم
گهی مواج گهی آرام
سکون ازمن چه می خواهد که آرامش مرادرد است
شکسته خانه چوبی بدست بادناآرام
برای انتقام جنگل عریان
پریده ماهی افکار
درون دشت بی دریا
به جان کندن چه سرخوش گشت
به یاد آبی دریا
همان دریای بی ساحل
که حافظ رابه یغما برد
دون دخمه ای تاریک
کشید روح جانش را
خم ابروی یاد اوبه دیواروصلیب ومیخ
دو چشم آیدا کرده
شبی را روشن روشن
به مثل نوربامدادان
صدای کوبی دربی ازآن دوروازاین نزدیک
به یاد صادق هادی
برای بوف او خوانده
به کوری نگاه شب
به یاد آن سگ ولگرد
به امواج نگاه تو
شکسته شیشه ماتی
عیان گشته بلورین تن
همان آبی بی همتا
حصار جبر نیشابور
شده سرخوش به سرخی خم انگور
دهل از دورمی خواند
اگر خوش بود آن بانگش
خم وجام ومی وساقی
به رقص وعشوه می کردند
به نزدیکش سلامی گرم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر نیشابور

تازیان !
تازیان !
تازیانه !
خواهران
وبرادران گرامی
لطفا خودرا
برای دیدن یک تیارت تاریخی
آماده سازید.
زمان:
دوقرن سکوت و
بیست وچهار ساعت
فراموشی مطلق
مکان:
نیشابور
موضوع نمایش:
کشتن اعراب
نیشابوریان را
به جرم خواندن نماز پارسیانه
(ورود برای عموم آزاد است)
وقاضی القضات صحنه هم ازقبل
رأی اش را
به اوابلاغ نموده اند
وتماشاچیان را هم از قبل
یادآور نموده اند
تاکشتگان روی سن را
دایماً لعنت بفرستند
وازطریق میمیک چهره
حس تنفرشان را
به یگدیگرانتقال دهند
(جا داردبه تماشائیان
این صحنه های تراژیک
یک خسته نباشیدجانانه گفت؟)
تازیان!
تازیان!
تازیانه!
[چند کودک
با لباس ها و دستارهای نیشابوری
سعی بر آن دارند
تا ازلابلای جمعیت
خود را
به صف های جلو بکشانند
تا عند الزوم ماوقع را
برای نسل های بعد از خود
شرح دهند]
تازیان !
تازیان!
تازیانه!
ونیشاپوریکپارچه
خون روی سن می شود
این
پایان تمامی درام هایی ست
که نویسنده و
کارگردانانش
سعی بردارند
تا باشمشیرهای قلاف کرده
صحنه را
با زیرکی هرچه تمام
ترک نمایند
وادامه ی روایت را
به مورخانی بسپارند
که از لذت
چاکری آن « نشسته»
خود را
به تحمیق می زنند
تازیان!
تازیان!
تازیانه!
وزخم هایی
که برگرده ی تاریخ
مسجل
لخته بسته است .

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کشمش ، و غوره و اشعاری از شاعران بزرگ درباره کشمش

شعر درباره نیشابور

اوایل بامداد
افق کمی پیدا
افق کمی پنهان
صدای هی هی چوپان
صدای خسته ایل
صدای دور گله
صدای شیهه اسبان
درختان هم در انجماد زمستانی خویشند
ابرها در التهاب زمین می پیچند
باد می خواند
باران می بارد
هندووار سجده میبرم
به تقدم بی مثال عناصر
وبادهای موافق که می گویند
کوچ باید کرد
از شماتت ازسکوت
و آزارچشم های مزاحم
*****
بیا برویم !ای دوست
از آغاز شک به انحنای بهت یا تردید
فصل های بی معنا را رها کنیم
مقادیر می گویند
سفر گاهی فقط رفتن ذهن است
در محاق جدایی
مفهوم ساده کوچ است
حاصل بی جایی
میرویم به سمت جاده ای
که کشف کوچکی از جهان است
تصور می کنی آخرقله ای !
شب و جاده ترا می ربایند
می برند تا سکوتی
که در سحر و فسون روزگاران نهان است
به هر سو نگاه می کنی
بی کسی بی پناهی
می دوی این سو به آن سو
هنوز هم در ابتدای آرایش آرزو های خویشی
انتظاری کشنده
تسلیم محضی
درنگی برای توقف محال است
پریشان از دست رفته رها
خمیده فروریخته سوخته
خاکستری مانده به جا
باید شتابان به دنیا نگاه کرد!
درختان هم در انجماد زمستانی خویشند
ابرها در التهاب زمین می پیجند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد نیشابور

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا، سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها، به باران

برسان سلام ما را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عطار نیشابوری

سرم حبابی است

پر از استخوانهای شراب آلود شاعری از قرن پنجم هجری.

دلم را در حوالی آن سالها

در روسپیخانه ای در بلخ یا سمرقند

جا گذاشته ام.

آخرین جام شرابم را

بر ناف اسرارآمیز دختری ترک ریخته ام.

ایمانم را

بر دروازه شرقی قونیه سر بریده ام.

پدرم گویا

پیش از شب زفاف

در سبزه زارهای نیشابور

چریده بود.

آیا کسی نام گم شده ام را

در خمره شرابی

یا در خرابه های میکده ای

پیدا نکرده است؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شلیک ، متن و جملات و شعر زیبا در مورد شلیک به قلب عاشق

شعر کوتاه در مورد نیشابور

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایماً بر در دل حاضر است

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده ی جان روی او تا بنبیند عیان

در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس

پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن

تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش

⇔⇔⇔⇔

شعر خیام در مورد نیشابور

کبریت های صاعقه شب را
بی رنگ می کند
چندان که در ولایت مشرق
از شهر بند کهنه ی نیشابور
سرکرده ی قبیله ی تاتار
فریاد هم صدایی خود را
فانوس دود خورده ی تاریک
از روشنای صبح می آویزد
کبریت های صاعقه
شب را
نابود می
کند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خیام نیشابوری

برقع از ماه برانداز امشب

ابرش حسن برون تاز امشب

دیده بر راه نهادم همه روز

تا درآیی تو به اعزاز امشب

کارم انجام نگیرد که چو دوش

سرکشی می‌کنی آغاز امشب

گرچه کار تو همه پرده‌دری است

پرده زین کار مکن باز امشب

همچو پروانه به پای افتادم

سر ازین بیش میفراز امشب

مرغ دل در قفس سینه ز شوق

می‌کند قصد به پرواز امشب

دانه از مرغ دلم باز مگیر

که شد از بانگ تو دمساز امشب

دل عطار نگر شیشه صفت

سنگ بر شیشه مینداز امشب

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کچل ، شعرهای طنز در مورد کچل و کچلی و کچل ها و کچلا

شعر در مورد صبح نیشابور

هزار سال با کم و بیش پیش تر از آن که تو آمریکا را کشف
کنی
من میخانه را کشف کرده بودم
می دانستم که بی گمان می آیند و می کشند و تاراح می کنند و
نمی روند
دویست سال پیش از آمدنشان هم کوزه را کشف کرده بودم
چون من یقین داشتم که حاصل پیوند تیغ و دروج
نعطل کامل من است و من گریز گاهی نخواهم داشت
جز میخانه
هزار سال بعد
تو امریکا را کشف کردی
تا خسته از ستیزهای خدایی و ضد خدایی
ییلاق
دنجی داشته باشی دور از میدان
و روی پوست بوفالوها
لم بدهی بر مخده های پرهای زینت سر تک آوران آپاچی
که پوست سرشان را پر کاه کردی با تهی کردن هر جام
و قاه قاه خندیدی ، با هر گلی که از بهار تن دختران هراسان چیدی
من اما هزار سال پیش از تو ، دخترانم را
از هول
دست های تطاول
در سند غرق کردم
و خود گریختم عین یزدگرد
تا لشکری دوباره شاید اما نشد
و شد که نیمه شب ها در نیشابور
کنار گور نیای فرزانه ام
بنشینم و پیاله ای بزنم بر سنگ بلکه فراموش کنم و نبینم
که ناجیان روحم چگونه معبدها را طویله ی اسب های
مغولی می کردند
و خطبه به نام قاتل ها خواندند
حالا هزار سال پس از کشف من
و نیم قرن پس از آن که تو امریکا را
میخانه های نشابور که هیچ
میخانه های تهران هم تعطیل است
و من به خاطر لیوانی تلخابه
در کوچه بیت های حافظ و خیام سرگردانم
و نمی دانم نمی
دانم

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شهر نیشابور

گر مرد رهی ز رهروان باش

در پرده سر خون نهان باش

بنگر که چگونه ره سپردند

گر مرد رهی تو آن چنان باش

خواهی که وصال دوست یابی

با دیده درآی و بی زبان باش

از بند نصیب خویش برخیز

دربند نصیب دیگران باش

در کوی قلندری چو سیمرغ

می‌باش به نام و بی نشان باش

بگذر تو ازین جهان فانی

زنده به حیات جاودان باش

منگر تو به دیده تصرف

بیرون ز دو کون این و آن باش

عطار ز مدعی بپرهیز

رو گوشه‌نشین و در میان باش

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر نیشابور

من غمی دارم به قدر ناتوانی های خویش
خسته ام من از تمام مهربانی های خویش

شب به شب مردم ولی برگشتم اینجا با سحر
قصه میبافم برای زندگانی های خویش

با قفس خو کردم اما پیش خود شرمنده ام
گوییا تنها منم با پاسبانی های خویش

با گل ارکیده حرفی تازه دارم غیر از این
من کجا، اینجا کجا و باغبانی های خویش

یادم امد از تو و ان روزگاران گرچه حیف
یادم امد لحظه ای از نوجوانی های خویش

کوچه های تنگ نیشابور و آن دردِ فراق
دیدنت حتی به شکل ناگهانی های خویش

قصد رویت را به دل دارم ولی اندازه نیست
من غمی دارم به قدر ناتوانی های خویش

بیشتر بخوانید : شعر در مورد زودرنجی ، عکس نوشته و متن زیبا درباره زودرنجی

شعری کوتاه درباره نیشابور

ای هجر تو وصل جاودانی اندوه تو عیش و شادمانی
در عشق تو نیم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاودانی

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره نیشابور

تا تو رفتی خنده ها از صورت من دور شد
جسم‌سرد آرزوها رهسپار گور شد

شهر تو میخانه دارد شهر من هم باغ تاک
سهم تو جام شراب و سهم من انگور شد

قلب من هرگز به تنها رفتنت راضی نبود
آنقدر اصرار کردی تا دلم مجبور شد

بعد تو شبهای شعر شهر ما خلوت شده
دیگر حتی ذوق شعر شاعران هم کور شد

بغض سنگینی که زیر بار منت رفته بود
آمد و فهمید رفتی ناگهان مغرور شد

اشک من از خنده ی نازت خجالت میکشید
رفتی و آخر بساط هق هق ما جور شد

گرچه دنیای مرا فیروزه کاری میکنی
معدن چشم تو اما سهم‌ نیشابور شد

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره نیشابور

بی یاد حضور تو زمانی کفرست حدیث زندگانی
صد جان و هزار دل نثارت آن لحظه که از درم برانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد غلط ، کردم و غلط املایی و برداشت و انتخاب و قضاوت و باور غلط

شعر درباره ی نیشابور

ابشروا یا اهل نیشابور اذا جاء البشیر کاندر آمد موکب میمون منصور وزیر
موکبی کز فر او فردوس دیگر شد زمین موکبی کز گرد او گردون دیگر شد اثیر
موکبی کز طول و عرضش منقطع گردد گمان موکبی کز موج فوجش منهزم گردد ضمیر
موکب صدر جهان پشت هدی روی ظفر صاحب خسرو نشان دستور سلطان دار و گیر
ناصر دنیی و دین بوالفتح کز بدو وجود رایتش را فتح لازم گشت و نصرت ناگزیر
طاهر طاهرنسب صاحب که حکم شرع را در ازای عرق پاک اومحیط آمد غدیر
آنکه آمد روز باسش رایض ایام تند آنکه شد بخت جوانش حامی گردون پیر
هرکجا حزمش کند خلوت زمانه پرده‌دار هرکجا عزمش دهد فرمان قضا فرمان‌پذیر
کرده هرچ آن در نفاذ امر گنجد جز ستم یافته هرچ آن بامکان اندر آید جز نظیر
آن کند با عافیت عدلش که باران با نبات وان کند با فتنه انصافش که آتش با حریر
چیست از فخر و شرف کان وصف ذاتی نیستش آن زواید کز نظام و فخر دارد خود مگیر
وجه باقی خواست عمر او ز دیوان قضا بر ابد بنوشت و الحق بود مقداری قصیر
وجه فاضل خواست جود او ز دیوان قدر بر جهان بنوشت و الحق بود اقطاعی حقیر
گر ز دست او بیفتد بر فلک یک فتح باب دود آتش همچنان باران دهد کابر مطیر
ای ترا در حبس طاعت هم وضیع و هم شریف وی ترا در تحت منت هم صغیر و هم کبیر
سایه‌ی عدل تو شامل بر فراز و بر نشیب منهی حزم تو آگاه از قلیل و از کثیر
در خمیر طینت آدم به قوت مایه بود عنصر تو ورنه تا اکنون بماندستی فطیر
زاب رویت پخته شد نان وجودش لاجرم صانع از خاکش برون آورد چون موی از خمیر
هرکه در پیمان توده تو نباشد چون پیاز انتقام روزگارش داد در لوزینه سیر
تخت کردار آسمان بر چار ارکان تکیه زد ز ابتدای آفرینش تا ترا باشد سریر
چون نکردی التفاتی در سفر شد سال و ماه تا به دارالملک وحدت بو کزو سازی سفیر
بفسرد گر صرصر قهرت به گردون بگذرد آفتاب از شدت او همچو آب از زمهریر
دوش زندان‌بان قهرت را همی دیدم به خواب مرگ را دستار بر گردن همی بردی اسیر
گفتم این چه؟ گفت دی در پیش صاحب کرده‌اند ساکنان عالم کون و فساد از وی نفیر
شکل در گاه رفیعت را دعا کرد آسمان شکل او شد افضل‌الاشکال و هو المستدیر
رنگ رخسار ضمیرت را ثنا گفت آفتاب لون او شد احسن‌الالوان و هو المستنیر
صاحبا من بنده را آن دست باشد در سخن ای به تو دست وزارت چون سپهر از مه منیر
کز تواتر در ثنای تو نیاساید دمی خاطر من از تفکر خامه‌ی من از صریر
اینک زحمت کم کنم نوعی ز تشویر است از آنک نقدهای بس نفایه است آن و ناقد بس بصیر
گرچه در شکر تو چون سوفار تیرم بی‌زبان درام از انعام تو کاری بنامیزد چو تیر
عشق این خدمت مرا تا حشر شد همراه جان زانکه آمد زابتدا با گوهرم همراه شیر
تا نباشد آسمان را هیچ مانع از مدار تا نباشد اختران را هیچ قاطع از مسیر
در بد و نیک آسمان را باد درگاهت مشار در کم و بیش اختران را باد فرمانت مشیر
اشک بدخواهت ز دور آسمان همچون بقم روی بدگویت ز جور اختران همچون زریر
چشم این دایم سفید از آب حسرت همچو قار روی آن دایم سیاه از دور محنت همچو قیر
قامت این از حوادث کوژ چون بالای چنگ ناله‌ی آن از نوایب زار چون آواز زیر

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.