شعر در مورد دزفول ، شعر در مورد مقاومت و پایداری مردم دزفول

شعر در مورد دزفول

شعر در مورد دزفول ، شعر در مورد قاومت و پایداری مردم دزفول

شعر در مورد دزفول ، شعر در مورد قاومت و پایداری مردم دزفول همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد دزفول

در جـنوب کـشـور ایـران ِ مـا

شهـرِ دزفولسـت ، بـاغـیِ دلگشا

****

شهـر ما بـا دشت هایی سبز پـوش

رودهـایش هم زلال و پـر خـروش

****

گــر بـگـویـم قـولِ تـاریـخِ کــهـن

نــامِ دژپــل گفته آیــد در سـخـن

****

دژپــلِ مــا سـرزمـیـنی بــیـکران

در زمــان دولــت ِ سـاســانـیــان

****

آسـیـاب و مـسجد و سـابـاط هـا

یـادگـاری مـانـده در تـاریـخ ِمـا

****

مـسجد ِجـامـع بـنایـی بـی نـظـیر

آجـر و ایـوان و طـاقش چشمگـیـر

****

از دی و بـهـمن شـود ایـنجا بــهـار

دشـت و صحرایـش سراسـر لالـه زار

****

فـرش سـبزی گسترانـیده چـمن

مخمل سبزی شده دشت و دَمَـن

****

یک سـبد بــابـونـه و مـشـتی کُـنار

هـدیـه ای بـاشد از این جا یـادگـار

****

اَرده و کنـجد بــوَد سـوغات ِ مـا

شهرتش ز یـن جا رسـیده هـر کجا

****

صـنعـتِ ایـن شـهـر خـراطی بـُوَد

هـم هـنر هم حرفـه ای عـالی بـُوَد

****

ورشـوسازی صنـعتی دیـریـنـه بـود

شهرتـش در شهـر ِما پـیـشینه بـود

****

هم حـصیـر و هم کپـو و هم گلیم

جـلوه ای داده سـت بـازار قـدیـم

****

مـوزه ای داریـم زیـبـا و ثـمـیـن

روزگـاری بــود حـمّـامـی وَزیـن

****

خـوانچه ها و جامه هـای رنگ رنگ

حوض های محکمی از جنسِ سـنگ

****

نـقش هـا و طـرح هـای روی بــام

زیـنتی بخشیده بر هر خشـت خـام

****

رود دز در قـلـب شـهـر مـا روان

ساز او مـوج و صـدایـش مـهـربـان

****

مـی سُرایـد بـا نـوایی پُـر خـروش

نغمه هایش می رسد اینک به گوش

****

قـصّه گـویـد از کَت و از آسـیاب

و ز صـدای بـاد بـر امـواج آب

****

قـصّه هـایش داسـتان زندگـیست

شرح حال کـوشـش و بـالندگیست

****

نـام دز در خـاطـر مـا مـانـدگار

تـازه می مـانـد همـانـنـد بـهـار

****

مردمانی سخت کوش و با صـفا

بـا تـرنّـم های لـبـریـز از دعـا

****

عـشق می ورزنـد بـر ایـن سرزمین

می سُراینـد این سـرود پُـر طنـین :

****

قـلب هایـی پـاک از جـنـس بـلور

شـعـرهـایی نـاب و لـبریز از سـرور

****

ایـنهمه تـقـدیـمتان بـاد ایـن زمـان

بـا سـلامی گـرم و عـشـقی جـاودان

فاطمه سادات اشرفی زاده

بیشتر بخوانید : شعر در مورد هنر ، نقاشی و موسیقی و خطاطی و اشپزی و چوب خیاطی

شعر کوتاه در مورد دزفول

رویِ تاریخِ شهر من، تا ریخت

آسمان، موجِ اتفاقاتش

گاه باران به مزرعه بارید

گاهی از غیب می رسید آتش

ما پر از اتفاقِ خوب و بد

ما پر از قصرهای ویرانیم

زیرِ بارانِ آب یا آتش

تا ابد، مثلِ مرد می مانیم

رودِمان را اگر چه دزدیدند

دل به خورشید می دهم مِن بعد

راد، بشکوه، ایستا، نستوه

دستِ رد می زنم به غم مِن بعد

انقلاب است و شهر بنزین را

می کند با فتیله در بطری

جنگ می آید و همین کوچه

می خورد بمب! بمبِ نُه متری

بمبِ بعدی دوازده متر است

کوچه اما، نهایتا شش متر

دختری پشت میزِ خیاطی

پارچه، نخ، جنازه، خون، کِش، متر

ما پر از اتفاقِ خوب و بد

پر زِ تقویم های خاکستر

پدر از جبهه بر نمی گردد

خب، طبیعی ست بشکند مادر

تن به این رودخانه باید زد، باید آبی شوم که سلولم

بشکند، بغضِ انجمادش را، در قبالت هنوز مسئولم

من برایت هنوز می جنگم، من برایت هنوز می میرم

من که کاری نکرده ام جانم، من نباشم. تو باش، دزفولم

شهرِ رزهای سرخ؛ روی قبر، پایداری، دفاع، موشک، صبر

فکر کن ما شعار می دادیم. فکر کن من به ” هیج ” مشغولم

« وَند، اما به پا کَنِشتُم جنگ، نَمگُرختُم الف اگر دسفیل

دونَه آیا جنابِ تِهرونی، معنیِ: “دا”، “گُلُم”، “وِری رولَم”؟»

در قبالت هنوز مسئولم

من نباشم. تو باش دزفولم

فکر کن؛ من به “هیچ” مشغولم

“دا”، “وِری دا”، “گُلُم”، “وِری رولَم”

ما درختیم، باد می داند

ایستادیم، تا وطن باشد

ایستادیم و نیز می مانیم

مَرد باید که با وطن باشد…

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دزفول

این دل امشب باز پر پر می زند

کوچه های عشق راسر می زند

اشک من ای مونس شبهای من

فرصتی ده تا که دل گوید سخن

فرصتی ده تا قلم گویا شود

نغمه پرداز دل شیدا شود

این دل امشب باز طوفان کرده است

یادی از شهر شهیدان کرده است

شهرمن دزفول،دارالمومنین

شهرسبز عشق ای آبی ترین

آفرین ای شهر خون و عشق و شور

ای تو تندیس صلابت ای صبور

ای خوشا یادشقایقهای تو

آن به خون غلتان بی پروای تو

جان به کف مردان بی روی و ریا

در حریم عاشقی از “من” رها

آسمانی سیرت و شیران حق

در مصاف روبهان برده سبق

روبهان گرگ خوی دیوسار

کرده خوی دیوی خود آشکار

برتفنگ و توپ خود آویخته

آبروی نام “آدم” ریخته

بیشتر بخوانید : شعر در مورد زود باوری ، متن و جملات زیبا و عکس نوشته و عکس پروفایل زودباوری

شعری در مورد دزفول

حمله ور بر مردمان بی گناه

آه از این نامردمی ها،آه آه

کرکسان سنگدل از آسمان

قلب مظلوم تورا کرده نشان

نعره زد دیو سیه روز پلید

در دل شب ننگ بدنامی خرید

جغد نامیمون “موشک” جان گرفت

لانه بر کاشانه ی ویران گرفت

کوچه هایت غوطه ور در خون و خاک

پیکر پاک عزیزان چاک چاک

سنگ فرش کوچه های تو شرر

نغمه های سرخت آژیر خطر

دشمن از نامردمی مسرور بود

گرچه از “هشدار خود معذور “بود

گرچه داری خاطرات تلخ، یاد

باز شیرین کاری یاران، زیاد

یاد فتح آن ظفرمندان بخیر

فاتحان جبهه ی ایمان بخیر

یاد آن فتح الفتوح فرودین

شد بهار اندر بهار این سرزمین

“ما رمیت اذ رمیت “اینجا نگر

فتح را با رمز “یازهرا” نگر

کرکسان ناخوش آواز زبون

در حریم آسمانت سرنگون

درمصاف شیرمردان صبور

موشک بی مایه همچون موش کور

شهر دزفول من ای شهر خدا

خفته در آغوش تو آلاله ها

گرچه پامال جفا شد پیکرت

باز داری تاج عزت برسرت

کوچه هایت بوی باران می دهد

عطر ایثار شهیدان می دهد

ای دریغا گر فراموشت کنیم

با دورنگی ها هم آغوشت کنیم

نام سبزت افتخار مردوزن

تا ابد پاینده باشی شهرمن

نام تو هم خانه ی خورشید باد

آفتاب مهرتو جاوید باد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر دزفول

یه شهر تاریخی

یه شهر توفنده

یه شهر با غیرت

یه شهر رزمنده

یه شهر با ایمان

یه شهر طوفان خیز

یه شهر پر غوغا

از عاشقی لبریز

نمونه و پیروز

همیشه بوده تک

مث زمان جنگ

تو بارش موشک

مث شقایق هاش

نمی ره هیچ از یاد

یه روز رویایی

چهارم خرداد

صدای من دزفول

دعای من دزفول

همیشه پا برجاس

برای من دزفول

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد روز دزفول

بیرون زدند از پیله های زخم پروانه های شعله ور ناگاه

ای عطرهای منتشر در شهر آغاز شد صبح سفر ناگاه!!

هی داغ پشت داغ  می آمد،خرماپزان ماه شهریور!

در خواب نخلستان چه ها کردند کبیریت های شعله ور ناگاه!

سال هزار و سیصد و موشک …سال هزار و سیصد و ترکش..

باران آتش آمد و بارید شرجی ترین بغض خبر ناگاه

با چادر گلدار خود بستند زخم تو را ای سرزمین صبر

اردیبهشتی بر تنت گل کرد با مادران خون جگر ناگاه

دست تو در خطاطی صبر است ، یک دست در تمرین گلدوزی

می جوشد از هر پنجه ی دستت ، آوازه ی چندین هنر ناگاه

تو ایستادی چون درختی سبز در چار فصل آتش و موشک

تا زخمهای قامتت گل کرد، شد شاخه هایت پرثمر ناگاه

از رود دز تا سینه ی کارون ، رازی بزرگ و تازه در جریان

چون مرغ دریایی که واکرده است در آسمانت بال و پر ناگاه

از هفت خان غم گذر کردی این قصه پایانش چه شیرین است

در خاطرات پهلوانانت ، روییده دشت نیشکر ناگاه

پیداست از خرمای سوزانت،  یک زاگرس داغ است در جانت

بر جلگه های سبز  خوزستان، شد باغ صبرت پرثمر ناگاه  

شعر از عالیه مهرابی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد طراوت ، متن زیبا و شعر کوتاه و جملات درباره گل و باران

یک شعر در مورد دزفول

پر از طراوت پرواز بوده نیّتشان

و ما چه ساده گذشتیم از شهادتشان

بهشت جایزه مردمان آن شهری ست

که بیست بوده فقط نمره های طاقتشان

بهار سهم همان ها که بادهای خزان

به روزهای زمستان نکرد دعوتشان

چقدر پنجره خشکید پشت گلدان ها

چقدر چشمه شد آواره از روایتشان

چه نخل ها و رطب های نارسی که نکرد

دهان پر طمع تانک ها، رعایتشان

چقدر سفره که شد میزبان موشکها

چقدر سفره که مهمان نداشت وسعتشان

چه خانه ها که مبدّل به کوچه ها شده بود

چه کوچه ها که نیامد کسی عیادتشان

چه سوره های بلندی زمین نخواند و  گذاشت

که آیه آیه کند آسمان تلاوتشان

درود بر شهدایی که درشهیدآباد

شده ست قطعه به قطعه، بهشت قسمتشان

مریم کرباسی نجف آبادی

⇔⇔⇔⇔

شعر دزفولی در مورد بهار

چشم و چراغ شهر دزفول حزینی

پشت و پناه مردم این سرزمینی

تا خاطر دریانشینان جمع باشد

در قلب طوفان ها اقامت می گزینی

در سنگرت در کوچه های خاکی شهر

در خانه ات حتی حماسه آفرینی

در پیکرت روح حبیب بن مظاهر

در حلقه ی اصحاب عاشورا نگینی

در عرصه ی پیکار، فریاد علمدار

در کربلاها پاسخ هل من معینی

دور است از تو روزها از پا نشستن

شب ها ولی در عرش سجاده نشینی

موسای دست تو درخشان است هر شب

دست خدای مهربان در آستینی

فرزند زهرایی که یار رهبرش بود

یادآور عزم امیرالمومنینی

دل برنمی گیرد کسی از این ولایت

در شهر تا باقی است پیر نازنینی

صابره سادات موسوی

⇔⇔⇔⇔

شعر حافظ در مورد دزفول

شهر من باغی پر از آلاله های پرپرست

نوبهارش چند سال است آخر شهریورست

از توافق کردن رگبار بمب و سیل غم

دامن سرخش مزار یاس های پرپرست

رتبه اول گرفته در الفبای جنون

در کلاس عاشقی از هم کلاسی ها سرست

بارها او ضربه پشت ضربه خورد و جا نزد

گرچه درد زخم روی زخم زجرآورترست

واژه ها گریان شدند انگار محشر آمده

آه که وصف شهید آباد آنجا محشرست

راه عباس دلاور ..قصه دست قلم

شهر من دزفول ..آری ..کربلایی دیگرس

شعر از فاطمه معصومی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شلغم ، شعر کودکانه و کوتاه و زیبا در مورد شلغم

شعر کوتاه درباره دزفول

ای شهر- ابرشهر! –

ای پیر دهر!

آی!‌ای فراز فاخر!

ای بیرق تو استوار و برقرار

بر قله‌های روشن تاریخ!

های!

روح حماسه بر تن تاریخ!

ای تا ابد آباد!

از خویش

هر بار می‌پرسم که آخر بر سر اطلال تو

تکلیف ما فخر است یا زاری؟

(پاسخ می‌آید از در و دیوار):

فخر است… آری

انگار در وصفت دوباره

بعد از گذشت این همه سال

باید ز (لفظ ناخوش موشک)

یا

از آن همه مردان بی‌سر گفت؛

آن سان که (قیصر) گفت…

ای زخم خورده از شغادان؛

-نه… عذر می‌خواهم-: شغالان

آن بندیان شهوت و غفلت که هر ساعت تو را در بند خود می‌خواستند

آنان که بر دیواره‌هایت می‌نوشتند:

(جئنی لنبقی)

اینک کجایند؟

حالا به کوری نظرتنگان

آزادی تو بیشتر از بیش

آبادی تو بیشتر از پیش!

شعر از امیررضا یزدانی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر دزفول

تو ای دزد بغدادی گرگ خوی

گروهی زن خسته جان را مکش

به ایلام ما پاره آتش مریز

چو دد مردم اصفهان را مکش

به دزفول ویرانه موشک مزن

دل افسرده ی ناتوان را مکش

به خمپاره ها دختران را مسوز

بسی مادر مهربان را مکش

یتیمان ما پریشان مخواه

غریبان بی آشیان را مکش

به پیران درمانده خصمی مکن

به یک شعله صد نوجوان را مکش

اگر می زنی مادران را مزن

وگر می کشی کودکان را مکش

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره دزفول

سال آغاز شد و خوشدلی آغاز نشد

حلقه بر در شادی زدم و باز نشد

قفسم در وطنم بود و دلم پیش پسر

خواستم تا به کف آرم پر پرواز نشد

نه عجیب گر که به زندان وطن خاموشم

در قفس مرغ دلم زمزمه پرداز نشد

سالها دیده ام از ماتم دزفول گریست

نفسی شاد دلم از غم اهعواز نشد

دجله گر خود همه از خون شهیدان سرخ است

محرم دجله خلیج است غماز نشد

ای بسا کودک خندان که چو گل ریخت به خاک

وی بسا مرغ خوش

آوا که در آواز نشد

آتش آه چه کس این همه طوفان انگیخت ؟

بر در هر که شدم آگه از این راز نشد

در پی معجزه بودم که بلا بنشیند

ای بسا فتانه که برپا شد و اعجاز نشد

مرثیت خوانی من زاده ی غم های منست

طبع افسرده چه سازد که غزلساز نشد

روز نوروز غم کهنه به پایان نرسید

سال آغاز شد و خوشدلی آغاز شد

⇔⇔⇔⇔

شعر دزفولی درباره بهار

ای شهر من تو راویِ عشق و جنونی

تو سرزمین لاله های بی نشونی

تو یادگار سالهایِ استقامت

ایثارِ هر مرد و زن و پیر و جوونی

با بم(ب) و موشک سالها تو قد کشیدی

با عشق و ایمان صد حماسه آفریدی

در دفترِ تاریخِ ایران تا همیشه

تو شهرِ مردای غیور و روسفیدی

تو زادگاه مردمی درد آشنایی

با رهبری و با ولایت هم صدایی

وقتِ حماسه، تو تجلیِ حضوری

وقتِ عمل، رزمنده ای بی ادعایی

ای اسم تو آمیخته با معنای غیرت

ای زادگاه مردمی بس با بصیرت

از شهرتِ آزادگی مرد و زن تو

دنیا گرفته در دهان انگشت حیرت

تو زادگاه عاشقایی اهلِ دینی

تو قطعه ای از آسمان روی زمینی

با این همه دلدادگی، ای شهرِ دزفول

تو مستحقِ واژه ی صدآفرینی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کدو ، تنبل و حلوایی از مولوی و شاعران بزرگ

شعر دزفولی درباره دختر

با نگاهی چو تیرِ آتش پر

دژ پل، از روی تپّه می نگرد

رهگذار ِسپاه ِ ایرانی؛

آسیاهای رودی و؛ پل را

این شگفتی سرای ِشهرآذین

آتشین سبزه وار ِ گوهرخیز

دژ پل ست!

شهری از خُرّمی، ردای ِ سبزه قبا.

ظرف آبی خنک، گوارنده

سایه ی بید گونه ای سرسبز

ژرف ِ یک دوزخ

آتش ِسوزان.

رود بند ِ دزش

شگرف و پهناور

چون دژ ِ دیگری، ز دیگرسوی

نگران سوی ِ رود می نگرد.

وز کنارِ بسی کَد ِ زیبا

رود آرام می رود در شهر.

در زمستان و دربهاران نیز؛

بهار؛ نارنج؛ خوست؛

باستان شهرِ خُرّم و فرخ ؛

این بهشت در آتش؛

دزفول.

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

⇔⇔⇔⇔

شعر دزفولی درباره امام زمان

با نگاهی چو تیرِ آتش پر

دژپل، از روی تپّه می نگرد

رهگذار ِسپاه ِ ایرانی؛

آسیاهای رودی و؛ پل را

این شگفتی سرای ِشهرآذین

آتشین سبزه وار ِ گوهرخیز

دژپل ست!

شهری از خُرّمی، ردای ِ سبزه قبا.

ظرف آبی خنک، گوارنده

سایه ی بید گونه ای سرسبز

ژرف ِ یک دوزخ

آتش ِسوزان.

رود بند ِ دزش

شگرف و پهناور

چون دژ ِ دیگری، زدیگرسوی

نگران سوی ِ رود می نگرد.

وز کنارِ بسی کَد ِ زیبا

رود آرام می رود در شهر.

در زمستان ودربهاران نیز؛

بهار؛ نارنج؛ خوست؛

باستان شهرِ خُرّم و فرخ ؛

این بهشت در آتش؛

دزفول.

مهدی فرزه ( میم . مژده رسان)

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی دزفول

صدام رذل از شب مردم امان گرفت

مار فسرده از دم ارباب جان گرفت

دزفول و خارک را ز قساوت به توپ بست

چشم و چراغ ملت ما را نشان گرفت

طفل دو ساله از دم تیغش امان نیافت

با تیر خشم از کف پیران کمان گرفت

از کودک بریده ز مادر پدر بود

از مادر فتاده به بستر جوان گرفت

زان بد سرشت دزد کج آیین . کج نهاد

بس شعله های غم به دل راستان گرفت

کاشان ما ز آتش ظلمش امان نیافت

کاشانه های زمرد و زن ناتوان

گرفت

طرح هزار غمکده در بهبهان فکند

جان هزار غمزده در اصفهان گرفت

ایران ما ز فتنه به ویرانگی فتاد

باغ بهار بود که در او خزان گرفت

گاهی عراق شعله در ایرانیان فکند

روزی در او جرقه ی ایرانیان گرفت

طفلی که بوی شیر دمید ز دهان او

از تیر دشمان نفسش در دهان

گرفت

زان آتشی که در شب ایرانیان فتاد

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.