شعر در مورد چابهار ، شعر زیبا و کوتاه بلوچی و فارسی درباره چابهار

شعر در مورد چابهار

شعر در مورد چابهار ، شعر زیبا و کوتاه بلوچی و فارسی درباره چابهار

شعر در مورد چابهار ، شعر زیبا و کوتاه بلوچی و فارسی درباره چابهار همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد چابهار

دربـــهاران لاف بهــــــــــــارا میزنیم
چون چشمه ساران سنگ خارا میزنیم

گرمــــــدعی حــــسرت بگیرد بردلش
یاروغــــارش را درکـــــــنارا میزنیم

دربهـــــاران گرنباشی سرسبز،سنگ
برچـــهرونگـــارت جــام دارا میزنیم

چون نسیم وصـــل یاران،خوش آمدی
بردســـــــتان تو، دست یــــارا میزنیم

گــــربگــذرد این روزها، این روزها
هـــــزاران قلـــــم خط طــــاها میزنیم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره چابهار

مَن ترا گُشت نظر مَکَن
دینٌ دل چه دَر مَکَن
تو منٌ گُشت هَبَر مَکَن
کسَ په مَن نَپَر مَکَن
من ترا گُشت مَنی دل ئی
واهگٌ دوست ئی منزل ئی
تو منٌ گُشت برو، برو
زندی منی تو قاتل ئی
یاتان تئی گنوکان من
نام ئی تئی هدوکان من
من ترا دل صِدا کُتَگ
شب تان سَباه دُعا کُتَگ
بیت ئی تو چه مَن بی هیال
زندی مَنی تباه کُتَگ
گُون ترا من وَپا کُتَگ
پتون دل‌ی تها کُتَگ
یکبَری تو وپا بِکَن
دردان دل‌ی دَوا بِکَن

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ایذه ، شعر در مورد شهرستان ایذه و شعر حافظ درباره ایذه

شعری در مورد چابهار

مثه شیخ مُرید* بودم
غمِ هانی* زمینم زد
دلم تو بی کسی هاش مُرد
عشقِ هانی چنینم کرد

چشام غرق نیاز بود و
ولی حیف اونو نشناختم
دلم مشغول بازیش بود
من این بازی رو بد باختم

حالا افسرده ام بی عشق
دیگه اون هانیِّ من نیست
کبوده دیگه احساسم …
نمی گم زندگی آبیست

نمی تونه تو این شب ها
دل آشفته آروم شه
بزن خنجر به احساسم
قراره دل که محکوم شه

کجاس ؟ کو اون بیابونا
منم آواره ی درد شَم
مثه شیخِ مُرید شاید
منه آشفته هم مرد شَم

کجاس همدرد تنهاییم
یه دنیا درد دل دارم
همش زنجیر چن واژَم
مثه دریایِ چابهارم*(chab- ha- ram)

مثه تفتان* خاموشم
مثه هامون* دلخونم
دلم تنگه ی فَنوج* شد(fanooj)
دیگه زنده نمی مونم!

کجایی ،کو سلیمانم*؟
کفن پوشه دل خستَم
غم قنبر*، غم ِ من بود
به آغوش تو وابستَم

نمی خوام حتی یک لحظه
تو این دنیا دلم جاشه
ای نخلستان به دارم زَن
دلم درگیر درداشه

بلوچستان، منو دریاب
که فرزند تو آشفته اس
چه زخمایی به دل داره
پر از حرفای ناگفته اس

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر چابهار

از میان هفته‌ها و روزها
از میان ساعت‌ها و دقیقه‌ها
از میان ثانیه‌ها!
…. باور کن از میان ثانیه‌ها!
«لحظه‌ای» را میجویم؛
تا شعری برایت بسرایم،
تا بگویمت که چقدر دوستت دارم
تولدت مبارک پسرم!
تولدت مبارک پسرم!
تو دیگر مَرد شده‌ای!
این را از چشمانت میخوانم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چابهار

دل به حال پروانه های سوخته سوخت
به آن گل واژه های افروخته سوخت

به آن تخته که نگاهش خاکسَر شده
کودکی هم پای آخرین نکته سوخت

کسی به حال توء سوخته نگریست
اما دل به حال آن دل پُخته سوخت

به جای زخمَش تا ابد می سوزم
عروسکی در آغوش آن فاخته سوخت

ذوب شده بود هرچه در کیفش داشت
مدادش؛دفترش؛ هم پای آن تخته سوخت

سرمشقش هنوز کامل نشده بود؛ انگار
دستش به نیمکتش آویخته؛ سوخت

به داغ جوانه های چابهار داغدارم
بازهم کودک منه دلسوخته سوخت ؟!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بافت ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان بافت استان کرمان

شعر درباره چابهار

بوی نان گرم روستای بلوچ
ناله مرغان دریای بلوچ
‍ از خلیج چابهار تا مرز جاسک
آه تلخ بشنیدم از نای بلوچ
ازپسابندر ز لیپار ورمین
از کویر وهم ز رودهای بلوچ
از سراوان تا به خاش و زاهدان
قهرمانند مرد وزن های بلوچ
حدیث رزم دادشاهش بخوان
جاودان نامش به دنیای بلوچ
قصه هانی و چاکر را نکو
بشنوید اندر غزل های بلوچ
اندر این راه دراز و پر نشیب
می شود شاعر هم آوای بلوچ

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد چابهار

خون اوجاری شد از روی جفا

از ابولفضلش چه گویم ـ ای خدا

ساقی کرببلا بی دست بود

او ابولفضلش نه سر دارد نه پا

روز تاسوعا که روز ماتم است

چابهاران هم شده چون نینوا

او بهشت را لایق خود کرده است

قاتلش _اما رود آخر کجا؟؟؟

روز عاشورا نباشد او زمین

در فلک با هیاتش صاحب عزا

همسرش را صبر باید _ زینبی

خاندانش _ مفتخر _ از غم رها

نام آنها تا ابد در یاد ماست

تا شود لبریز _ صبرت ای خدا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر چابهار

برای سفر رستم ِ پهلوان….برون آمد از خطۀ سیستان

به همراه سهراب و اهل و عیال…..عزیمت نمودند سوی شمال

گذشتند از بابل و رود سر…. پلاژی گرفتند دررامسر

به چالوس ونوشهر هم سر زدند….. زتفریح بر سیم آخر زدند

تهمتن به آب اندرون عزم کرد….برای شنا عزم خود جزم کرد

چو یاد آمدش از نشست سران…. وتقسیم دریای مازندران

خروشید چون شیر و شد خشمگین….. به دریا نظر کرد و گفت این چنین:

تمام خزر مال ما بوده است…. ازاوّل به آخر و تا بوده است

نیازی به گفتار و اجلاس نیست….و معلوم باشد خزر مال کیست

نه از ارمنستان نه از ترکمن….. نه از روس و تاجیک جای سخن

چرا ادعاهای واهی کنند؟….ز دریای ما میل ماهی کنند ؟

هواداری از ماهی خاویار…..شده قصّۀ باردار و ویار

مگر خود چلاقیم کز خاویار….. در آریم پوند و فرانک و دلار

پوتین را بکوبم به گرز گران…. که یادش رود قول های مامان ۱

سر راه ِ اُف نیز سد می کنم…. خزر را به شدّت رصد می کنم

شود رخش چون ببر مازندران…. بدرّاند از هم یکان تا یکان

خودم در خزر یکه تازی کنم….. جلوگیری از باند بازی کنم

کنم صادر هرچیز ارز آوری…. بگیرم ز کل جهان مشتری

نداده اگر نفت یک ذرّه حال ……برم برسر ِ سفره گاز شمال

واز سود صیّادی و خاویار…. فلسطینیان را کنم نونوار

زپوند و دلارات گاز شمال ….. به افغانیان می دهم نیز حال

اگرچه در آید دلار از خزر …. ولی خرج لبنان بُود بیشتر

اگر سهم سوریه از یاد رفت ….. مخور غم ، به او داده ام پول نفت

و چیزی اگر ماند از سود آن…. به ایرانیان می دهم بی گمان

چنین گفت تهمینه کی پور زال….ز جیب که می بخشی این گونه مال؟

مگر که خزر مال بابات هست؟…. که بخشی به هرکس که با هات هست

اگر باشد این گونه برنامه ات…. گمانم که حتّی دهی خانه ات

به تو گر که آرام واطلس دهند…. برای چنین بخشش امّا کمند

تهمتن به « جاوید» روکرد و گفت….. به تهمینه گو کم بزن حرف مفت

سخاوت فقط نزد ایرانی است…… همان گونه که گفتم و دانی است

گرسنه سر خود به بالین نهیم…. ولی نان به همسایگان می دهیم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شهرت ، شعر زیبا در مورد شهرت داشتن و پیدا کردن از شاعران بزرگ

شعر در مورد چابهار

ای بلوچستان تویی اسرار من

من بلوچم هر بلوچی یار من

ای بلوچستان دوای درد من

ای بلوچستان تویی تیمار من

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره چابهار

سیستان من،چه شد که اینگونه شدی؟

از جور زمانه این همه تیره شدی؟

رودابه ، رستم و سهرابم آرزوست

این مردم خواب، بیدارم آرزوست

عجب بوده که مجنون تو باشیم

کمی در فکر هامونت نباشیم

بیایید شکر را بر خدای آوریم

کزین خاک مشکل همه برکنیم

دریغ است سیستان که ویران شود

همه خاک ، باد و به طوفان شود

برآیید از نو ثریا شویم

جدا از همه کین و غم ها شویم

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد چابهار

توتیای خاک تو در چشم من

بوی تو درمان کند بیمار من

من بلوچم نام من تاریخ من

جز بلوچی کم بود غمخوار من

بیشتر بخوانید : شعر در مورد یار سفر کرده ، سفر رفتن و مسافرت و ای یار سفر کرده کجایی

شعر در مورد چابهار

خبر ، خبر

خبرنگاران را خبر کنید

یک به یک به صف کنید

در خواب شنیدم دوش

این پیغام از سروش:

این بود آن طرح نو؟

این که می‌گفتی اگر

برگردد روزگار

پُرکنم از عدل و داد

جای جای این بلاد

بَر کَنم من رسم شاه

رسم ارباب رعیتی

فقر ریشه‌کن شود

کار دارد هر جوان

خانه‌ای و همسری

فحشاء و اعتیاد

اندکی باشد ، نه خیلی زیاد

گفتم: دیگر بس است این ادعا

رو!، بنگر این همه آمارها

هیچ می‌بینی نشانی از فساد

یا که بیکاری و فقر و اعتیاد؟

باز، آن ندا آمد به گوش، این بار با یک صد عتاب:

خموش!، پس چرا آه و فغان ، کرده ‌دلهامان کباب؟

گر نداری قدرت انجام کار

پس برو!، آن را به اهلش واگذار

مردمان!

شرمنده‌ام از رویتان

خواستم کاری کنم کارستان

لیک، دشمن را گرفتم دستِ‌کم

او هم از پشتِ‌سر ، زد خنجرم

چهره‌ام را کرد سیاه در نزدتان

ور نه من هستم رستم ، پهلوان سیستان

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره چابهار

زاهدان شکل چار خط زندگی آب و آفتاب و باد و خاک

چشم های تپه هاش پاک !

رود های تشنه ی بلند کولیای رقص ، گیس ها کمند …

باد زوزه می کشه :

ب…خون … آفتاب مغربش نشسته

به خون صبح اون :

مشرقی ترین خروس خون !

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد چابهار

زاهدان شکل نقاشی های بچه هاست

آسمون صاف قد بلند کوه ها که پشت هم دست حلقه کرده اند

دور شهر آبی و سفید و قهوه ای یال آسمون ماه مهربون

دست های پینه بسته ی زنای دور مردای بلور آفتاب زور

بیشتر بخوانید : شعر در مورد همکاری و مشارکت ، تعاون و همدلی و مشارکت مردمی از سعدی

شعر در مورد شهر چابهار

من بلوچم مرد جنگی مرد کوچ

می نوازد مردی ام را تار من

پیر من مرشد که بوده است در وجود

آن محمد بوده است سردار من

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.