شعر در مورد چرخ گردون ، روزگار و چرخ فلک و چرخش روزگار

شعر در مورد چرخ گردون

شعر در مورد چرخ گردون , شعر درباره چرخ گردون , شعری در مورد چرخ گردون , شعر در مورد چرخش روزگار

با مجموعه شعر در مورد چرخ گردون ، اشعاری زیبا در مورد چرخ فلک ، زیباترین شعر در مورد چرخش روزگار در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار چرخ گردون

چرخ گردون شد ز آهم پر خروش

می کشم رنج دو عالم را بدوش

⇔⇔⇔⇔

گل به گل اینسان که خرامد نیسم

در پی عطر گل افیون کیست

از همه سو تا همه سو کهشان

جاری سیمابی گردون کیست

⇔⇔⇔⇔

چرخ گردون با دلم به به چه بازی میکند

با من خسته عجب بنده نوازی میکند

چون نسیمی گه ملایم، گه طوفانی مخوف

وای عجب حال و هوایی بی قراری میکند

⇔⇔⇔⇔

 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم

فانوس خیال از او مثالی دانیم

 خورشید چراغداران و عالم فانوس

ما چون صوریم کاندر او حیرانیم

⇔⇔⇔⇔

روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد

چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حرص و طمع ، حرص خوردن و حرص مال دنیا

 نیزه چون مارش از بر چرخ ساید نیش او

ماهی گردون به دندان مزد دندان آورد

⇔⇔⇔⇔

 بر بام هفت قلعه گردون علم زنم

دندان چرخ سرکش خونخوار بشکنم

⇔⇔⇔⇔

 خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم

ناقوس دیر عشق را بر چرخ بوقلمون زنیم

⇔⇔⇔⇔

 مقدم عیدت مبارک، پایه قدرت چنان،

کز علو چرخ گردون صد درج اعلا شود!

⇔⇔⇔⇔

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی‌ پا گرفت

عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت

⇔⇔⇔⇔

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

⇔⇔⇔⇔

رفتنش یک شب دمار از روزگار من کشید

می کشم روزی که برگردد دمار از روزگار

⇔⇔⇔⇔

از فریب روزگار ایمن مشو کاین بو الهوس

بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت…

⇔⇔⇔⇔

به یادِ روی تو ای خوشترین حکایتِ عشق

تمام ِ تلخی ِ این روزگار، شیرین است

⇔⇔⇔⇔

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم

تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

⇔⇔⇔⇔

درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن

⇔⇔⇔⇔

 هم بدهد دور روزگار مرادت

ور ندهد دور روزگار نماند

⇔⇔⇔⇔

 روزگار وصال چون بگذشت

گویی آن روزگار خوابی بود

⇔⇔⇔⇔

 دولت روزگار درگذرست

پرتو آفتاب دربدرست

⇔⇔⇔⇔

 عبرت روزگار بسیارست

چشم عبرت، هزار بایستی

⇔⇔⇔⇔

 چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت

به عمر مهلتی از روزگار بایستی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حرف مردم ، و حرف مفت و حرف بیهوده زدن

 به روزگار عزیزان که روزگار عزیز

دریغ باشد بی دوستان به سر بردن

⇔⇔⇔⇔

 چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد

ضرورتست که با روزگار درسازی

⇔⇔⇔⇔

 مهی به روز سیاهم نشاند و می خواهم

که روزگار نشاند به روزگار منش

شعر در مورد چرخ گردون

 شاگردی روزگار کردم بسیار

در کار جهان هنوز استاد نیم

⇔⇔⇔⇔

 سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست

تحفه روزگار اهل شناخت

⇔⇔⇔⇔

خیلی تماشای چرخ و فلک را دوست دارم.

دوست دارم ساعت ها چرخیدن چرخ و فلک را ببینم،

چرخیدن چرخ ِ فلک را!

دوست دارم ساعت ها بنشینم

و چرخیدن چرخ های فلک را ببینم،

که چگونه می چرخاند و آدم ها را ببینم که چگونه می چرخند

و می چرخانند و می چرخانندشان.

⇔⇔⇔⇔

برخیز و مخور غم جهان گذران

خوشباش و به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفائی بودی

نوبت بتو خود نیامدی از دگران

⇔⇔⇔⇔

اگر دانی که دنیا غم نیرزد

بروی ِ دوستان خوشباش و خرّم

غنیمت دان ، اگر دانی که هر روز

ز عمر مانده روزی می شود کم

منه دل بر سرای عمر سعدی

که بنیادش نه بنیادیست محکم

برو شادی کن ، ای یار ِ دل افروز

چو خاکت می خورد ، چندین مخور غم

⇔⇔⇔⇔

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم

فانوس خیال از او مثالی دانیم

خورشید چراغداران و عالم فانوس

ما چون صوریم کاندر او حیرانیم

⇔⇔⇔⇔

روزگار است این

که گه عزت دهد گه خوار دارد

چرخ بازیگر از این بازیچه ها

بسیار دارد

⇔⇔⇔⇔

چرخ گردون با دلم به به چه بازی میکند

با من خسته عجب بنده نوازی میکند

چون نسیمی گه ملایم، گه طوفانی مخوف

وای عجب حال وهوایی بی قراری میکند

⇔⇔⇔⇔

 چرخ ار نگردد

گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند

گردون گردان بشکنم

⇔⇔⇔⇔

 چون در جهان

نگه نکنی چون است؟

کز گشت چرخ دشت

چو گردون است

⇔⇔⇔⇔

 همیشه تا به نه اقلیم

چرخ این وضع است

که آفتاب بود

پادشاه و تیر دبیر

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حق خوری ، حق مردم و حق الناس و ناحق

 نه کافر نعمتم

تا نالم از ناسازی گردون

که قدر گوشمال چرخ را

چون ساز می دانم

⇔⇔⇔⇔

 به دم در چرخ می آری

فلک ها را و گردون را

چه باشد پیش افسونت

یکی ادراک پوسیده

⇔⇔⇔⇔

 دست فشانم چو شجر

چرخ زنان همچو قمر

چرخ من از رنگ زمین

پاکتر از چرخ سما

⇔⇔⇔⇔

کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت را

و اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی

⇔⇔⇔⇔

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره خاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمیست

⇔⇔⇔⇔

گر چه این چرخ نیک گردانست

چرخ افلاک عشق گردانتر

همه ز افلاک عشق در ترسند

وان فلک در غم تو ترسانتر

⇔⇔⇔⇔

معشوقه به رنگ روزگارست

با گردش روزگار یارست

برگشت چو روزگار و آن نیز

نوعی ز جفای روزگارست

⇔⇔⇔⇔

جور دلدار و جفای روزگار

می کشد هر یک دگرسانم، دریغ

گر چه خندم گاه گاهی همچو شمع

در میان خنده گریانم، دریغ

شعر در مورد چرخ فلک

جور دلدار و جفای روزگار

گرچه دشوار است، آسان می کشم

از پی عشق پری رخساره ای

زحمتی هر دم ز دیوان می کشم

⇔⇔⇔⇔

دلم می شد به نظاره که باد افگند زلفش را

نیاید باز، ور خواهد که هم در ره شب افتادش

جفای روزگار و جور خوبان خسرو مسکین شد

آبستن ز غم، ای کاش که مادر نمی زادش

⇔⇔⇔⇔

از جفای ظالمان و گرم و سرد روزگار

یک جهان مظلوم را لب خشک نانی دیده تر

اشکم گورست و پهلوی لحد بر پشت خاک

گر کسی خواهد که اندر مأمنی سازد مقر

⇔⇔⇔⇔

هر که چون صائب کند

قطع طمع از روزگار

در مذاقش لطف گردون

و جفای او یکی است

⇔⇔⇔⇔

آنکه همواره جفا بود و ستم عادت او

کرد آهنگ وفا و ز جفا باز آمد

به دعا  پیش خود آوردمش، اما عجب است

در جهان عمر کسی کی به دعا باز آمد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دوست داشتن ، واقعی یا یک طرفه همسر و فرزند خود

باوفا یارا جفا آموختی

این جفا را از کجا آموختی

کو وفاهای لطیفت کز نخست

در شکار جان ما آموختی

⇔⇔⇔⇔

صد لطف از کردگار وز لب تو یک سخن

صد ستم از روزگار وز دل تو یک جفا

از رخ تو کس نداد هیچ نشانی تمام

وز مژه تو نکرد هیچ خدنگی خطا

⇔⇔⇔⇔

 لختکی چون چرخ بیداری گزین کز بهر تو

منبری کرد از شرف چون شمس گردون اختیار

⇔⇔⇔⇔

 وگر ز مردی بر هفت چرخ پای نهم

نه سر ز چنبر گردون دون برون ببرم

⇔⇔⇔⇔

 خورشید کو ز تنگی بر چرخ می کشد تیغ

از بیم تیر چشمش گردون حصار گیرد

⇔⇔⇔⇔

 هندوی خود گیردم گردون اگر من خویش را

یک نفس مقبل شدم یک لحظه میمون یافتم

⇔⇔⇔⇔

 یافت هندوخان لقب بر خوان چرخ

ترک گردون تا که شد هندوی تو

⇔⇔⇔⇔

 چو زهرم می چشاند چرخ گردون

به تریاک سعادت کی رسانی

⇔⇔⇔⇔

 ترا چون چرخ گردون بنده باشد

مه و مهرت بجان تابنده باشد

⇔⇔⇔⇔

 داشتم در زیر بار عشق کاری ناتمام

چرخ گردون را تمام اما بامداد فراق

⇔⇔⇔⇔

 کو اکب گشت از گردون گریزان

شفق شد در کنار خون گریزان

⇔⇔⇔⇔

 گراز انجم شود گردون شکفته

کجا مه در میان گردد نهفته

شعر در مورد چرخ گردون روزگار

 داشتم در زیر بار عشق کاری ناتمام

چرخ گردون را تمام اما بامداد فراق

⇔⇔⇔⇔

 عالم مطیع دادگرا چرخ چاکرا

ای کانقیادا امر تو گردون به جان کند

⇔⇔⇔⇔

 اگر خرمنی را تبه کرد برقی

که دودش گذر کرد از چرخ گردون

⇔⇔⇔⇔

 چون به گردون بانک رستاخیز این ماتم رسید

صور اسرافیل گفتی چرخ روئین خم دمید

⇔⇔⇔⇔

 ز چرخ گردون مهری ز کوه ثابت زر

ز چشم ابر سرشکی ز حد تیغ مضا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد استقلال ، قهرمان تهران و پرسپولیس + استقلال و آزادی کشور

 فرش ها ساز خاک را از خون

پرده ها بند چرخ را ز غبار

⇔⇔⇔⇔

 چون باغ خلد چرخ بیاراست ملک شاه

آیین و سیرت و ادب شاهوار تو

⇔⇔⇔⇔

 همیشه یار بادت چرخ گردون

نگهدار تو باد ای شاه قسام

⇔⇔⇔⇔

 اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند

بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند

⇔⇔⇔⇔

 وگر بی کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

⇔⇔⇔⇔

 آورد برون گردون از زیر لگن شمعی

کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر

⇔⇔⇔⇔

 چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما

گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم

⇔⇔⇔⇔

 از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من

می گردم و می نالم چون چنبره گردون

⇔⇔⇔⇔

 بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم

زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم

⇔⇔⇔⇔

 شنیدم چرخ گردون را که می گفت

منم یک لقمه از حلوای مستان

⇔⇔⇔⇔

 چرا ازرق قبای چرخ گردون

چنین بندد کمر از شیوه تو

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.