شعر در مورد بی غیرتی ، و غیرت مرد بی غیرت عاشق و بی ناموسی

شعر در مورد بی غیرتی

شعر در مورد بی غیرتی ، و غیرت مرد بی غیرت عاشق و بی ناموسی

شعر در مورد بی غیرتی ، و غیرت مرد بی غیرت عاشق و بی ناموسی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد بی غیرتی

امشب می خواهم بی پرده با آسمان گفتگو کنم

از گرگم به هوای ستاره با ماه

از حسرت باخت

از سرگذشت آه

امشب آسمان بی ابر هم دلگیر است

ستاره دیگر مشرقی نیست

دل آسمان از ماه سیر است

امشب دیگر حرف من، حرف ما نیست

فقط حرف من است

نه حرف تو

نه طعنه خورشید

نه چشمک ستاره

فقط حرف من

دیگر زمین هم به بی غیرتی ماه عادت کرده است

به تاریکی

به سکوت

به شب

منم حاصل زندگی غلط

امشب تاریکم

دلگیرم

می خواهم حرف بزنم

امشب می خواهم بی پرده با آسمان گفتگو کنم…

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد بی غیرتی

شرمساری سکوت
فضای این خاک را
بارها و بارها در نوردیده است
چه استعداد شگرفی در ندیدن داریم!
و چه هاضمه ی تاریخ کشی!
یادمان نرود آن وقتی را که:
امیرکبیر را به مسلخ فرستادند
و ما زهر سکوت سر کشیدیم
قائم مقام را در انزوای تفکر ما کشتند
هیچ آبی از هم تکان نخورد
مگر آب قلیان انساهای خمار در قهوه خانه ها.
موریانه ها حکم نانوشته ی جهاد را
برای رهایی شهرهای جدا شده از وطن
وقیحانه جویدند!
و ما باز هم خواب ماندیم
اما نه اینطور نیست!
اگر پاره پاره شدن وطن،
فریاد ما را در پی نداشت
درعوض
به دستور “آقا” بقدری غیرتی شدیم که:
“گریبایدوف “ها فکر نکنند که چون
تفلیس را بر آنها بخشیده ایم
زیبا روی گرجی راه یافته تا اندرونی آقا را هم
بر او خواهیم بخشید!
نه آقای گریبایدوف!
اشتباه به عرضتان رسانده اند
مسئله ی زن که شوخی بردار نیست

باکو،تفلیس ،نخجوان،شکی و…هم که نیست فراموشش کنیم
آقای گریبایدوف!
کاش فرصت میکردی تا
مفهوم اندرونی حاجی را در می یافتی
کاش میدانستی که ما
اگر بخاطر از دست دادن بیش از
بیست شهر فتوا به جهاد صادر نمیکنیم
در عوض برای حفظ مجموعه ی اندرونی
مخلصان را به جهاد دعوت میکنیم…!
پای بن بست حضور ما
به دروازه های دانش مصدق هم راه نیافت
و ما همچنان
مقهور گله ی شعبان ها و شعبان زاده ها هستیم!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد باغ ، میوه و چای ایرانی و ارم و باغ گل و باغ وحش

شعر در مورد بی غیرتی

سختم آید که به هر دیده تو را می‌نگرند

سعدیا غیرتت آمد نه عجب سعد غیور

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بی غیرت

تشنگان آب فروش … بیداران چشم بسته
تشنگان آب فروش

آتش که دید خشم زمانهء مان را

خاکسترش بشد آشیانهء مان

خاکستر نشینان امروز ای تشنگان آب فروش!!

دستهایتان سرایش آرزو بود

نیست آیا اینچنین این بود و نبود؟

نشته بر خاکسترید و در اندیشهء آب؟؟

ای گذشته زرینان و جغد گونان امروز

ای تاجداران کسری و” بیابان نشین” پرستان امروز!!

از چه رمه به چوپان دزد داده اید

مگر نه آنکه آرش و رستمان دیروزید

کدامینتان را غیرتی هست هنوز؟؟

گر هست بدانید که همانا مرگ به از این زندگانی پست است

ای تشنگان آب فروش…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرد بی غیرت

فصل گل از باده توبه داده مرا شیخ

غیرت باد بهار اگر بگذار

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بهشت ، گمشده و زیر پای مادران است و بهشت و جهنم

شعر درباره بی غیرتی

در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست

عشاق تو را به دیده در خواب کجاست

خورشید ز غیرتت چنین می‌گوید

کز آتش تو بسوختم آب کجاست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیرت مرد

هنوزم غیرتی میشم یه وقتایی که بیرونی

نمیخوام چشم تو چشم باشی با اونایی که میدونی

بهت شک میکنم وقتی شبا از پیش من میری

میخونم از تو اون چشمات که شاید از منم سیری

سکوتم مثله فریاده تا کی توی خودم باشم

تو قصدت هر چی ام باشه ولی از هم نمیپاشم

دارم میگیرمت بازم ولی اشغالی انگاری

تمومه فکره من اینه تا گوشی رو توبرداری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیرت و مردانگی

بر تو غیرت می ورزم

که همواره با تو سخن گفتم بی آنکه شمارگان تو را بدانم

بر تو غیرت می ورزم

چرا که با عشق نفست را می گیرم و تو نمی توانی دوستم بداری

و تو با عشق من خفه می شوی..

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پدر از دست رفته ، روی سنگ قبر و پدر فوت شده

شعر درباره غیرت مرد

خورشید را در آغوش گرفته‌ای

پاهایت را به بوسه‌های دریا سپرده‌ای

موهایت را به دستِ نسیم.

چه خوش‌ غیرتم من

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرد بی غیرت

دارم از دست تو بر سر افسر بی‌غیرتی می‌برم آخر سر خود با سر بی‌غیرتی

سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او همچو من پهلو نهد بر بستر بی‌غیرتی

از جبینم کوکبی می‌تابد و می‌خوانمش بنده‌ی داغ عشق و غیرت اختر بی‌غیرتی

هست در زیر نگینم کشوری عالی سواد نام او در ملک غیرت کشور بی‌غیرتی

در ریاض وصل می‌بینم بری از حد برون بر نهال عشق خود اما بر بی‌غیرتی

بشکنید ای دوستان دستم که تا بنشسته‌ام بر در غیرت زدم صد ره در بی‌غیرتی

شاه غیرت گو که بنهد همچو ملک بی‌ملک شهر دل را در میان لشگر بی‌غیرتی

ای دل آتشپاره‌ای بودی تو در غیرت چرا بر سر خود بیختی خاکستر بی‌غیرتی

یا مبر نام غزالان محتشم یا همچو من نام دیوان غزل کن دفتر بی‌غیرتی

گشت دیگر پای تمکینم سبک در راه او صبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او

داد شاه غیرتم تشریف استغنا ولی راست برقدم نیامد خلعت کوتاه او

شوق او را خفت تمکین من در خاطر است من گرانی چون کنم برعکس خاطرخواه او

دل به حکم خویش می‌باشد چو غالب شد هوس گرچه عمری اورعیت بود و غیرت شاه او

شد به چشمم باز شیرین خوش، خوش آن زهر عتاب کز دم ابرو چکاند حاجب درگاه او

دل ز پابوس سگش گر مهر ننهادی به لب گوش بگرفتی جهانی از سفیر آه او

محتشم زود از ره رنجش بدانش پا کشید ور نه غیرت کنده بود از کین درین ره چاه او

محتشم کاشانی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیرت

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم

اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پنجره ، قدیمی و فولاد و باران و گلدان از شاملو و سهراب سپهری

شعر در مورد غیرت ایرانی

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیرت لر

آن چقدر زیباست
که یک پروانه صد رنگ
به دور شمع خاموش و
فقط سردی ازش ساطع می گردد

شمعی که سالهای دور
ساعتی روشن و حتی یک دقیقه گرم
دلهای سرد را گرمی داد شاید
و یک گل هم فقط ناظر
همی خوش بو کند دور و برآنها
گلی از باغ همسایه به قول « م -امید » ما!

عجب پروانه خوش غیرتی است
که روزها به دور شمع خاموش
بدون صبر‌‌‌ ، بی منت می گردد

شمع خوش قامت و رعنا را
چه کس باید کند روشن؟
مگر این نیست که یک دست پر از شادی
لازم هست برای روشنی دادن؟

دست پر شادی کو ای دوست؟
-ولی
پروانه پر شور است
شمع تاریک استوار مانده بی دلیل و مست
خاموش این عشق است
که پروانه برای روشنی شمع را نمی خواهد
عشق فقط یک لحظه بسیار پر شور است
ولی هیهات از این لحظه!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیرت زن

 غیرت زهره بود عارض چون مشتریش

گشته خلقی چو من سوخته دل مشتریش

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پسرم ، شعر و متن زیبا و کوتاه درباره تولد پسرم

شعر در مورد غیرت عاشق

 پیش بالای تو از سرو و صنوبر فارغم

ای به بالا غیرت شمشاد و سرو کشمری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غیرتمندی

در میان این همه رنگ و ریا
زندگی را دوست میدارم چرا
خاک اینجا شوره زاری بیش نیست
باز هم من دانه می کارم چرا
سبزه زاران مرده اند از تشنگی
باز من بیهوده می بارم چرا
من که کارم جز دعا و ناله نیست
صد گره افتاده در کارم چرا
مردمان شهر من دیوانه اند
می کنند هر لحظه آزارم چرا
من که بار دردشان را می کشم
می گذارند بار بر بارم چرا
من کمر بشکسته ای دیوانه ام
از عصای غیر بیزارم چرا
روز و شب در دشت شادی می چرم
باز هم در غم گرفتارم چرا
گاو خشمم سالم و بی باک بود
مرده گاو خوب و پروارم چرا
دیگر انگاری ندارم غیرتی
بی خیال و سردو بی عارم چرا
باید از این درد بی دردی گداخت
این همه طاقت چرا دارم چرا
مرده خشمم مرده دردم غیرتم
زنده مانده قلب بیمارم چرا
زیر بار ننگ بی دردی و عشق
نام انسان را به خود دارم چرا

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.