شعر در مورد غروب دریا ، فروغ و حافظ و دوبیتی غروب آفتاب کنار دریا

شعر در مورد غروب دریا

شعر در مورد غروب دریا ، فروغ و حافظ و دوبیتی غروب آفتاب کنار دریا

شعر در مورد غروب دریا ، فروغ و حافظ و دوبیتی غروب آفتاب کنار دریا همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد غروب دریا

غرق غروب رفتنت ماند دلم

در فکر سکوت رفتنت ماند دلم

دریا یادگار تلخی از عشق تو بود

تنها کجا رفتی که تنهاست دلم

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد غروب دریا

من اینجا یک فنجان نیم خورده دارم

یک صندلی کنار بی حوصله گی هایم

و صداهای زندانی که گاه گاه سر می کشند

از استخوانهایم

از موهایم

سینه ام

و ریز ریز می شوند روی پیراهن غروب

بیشتر بخوانید : شعر در مورد راه ، عشق رفتن و راه درست و خوشبختی و جاده

شعر در مورد غروب دریا

دیروز غروب

پیاده روهای غمگین را قدم میزدم

عابران بی تفاوت از کنارم

سکوتم را لگد می کردند

زیر هجوم افکارم

تو را آرزو کردم

کاش یکی ازاین عابران بودی

هیچ نگاهی آشنا نبود

جز کودک فال فروشی

که نگاه غمگینش بغض مرا به انفجار رساند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد غروب آفتاب دریا

صخره رو می خوام واسه با هم نشستن

تنگ غروبا، پیش دریا ، تو و من

چشم تو زیباست آره فانوس دریاست

هرجا درخشید ساحل من همونجاست

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد غروب دریا

مثل آبی مثل بادی وغباری

مثل عاشقای خاکی ته پاییز صدایی

مثل آدمای تنها.حس پاک یک غروبی

بی صدا تا ته دنیا می ری اما خیلی دوری

مثل یک غروب دریا توی غربت زمونه

یا مثل طلوع زیبا توی فصل عاشقونه

مثل اون پرنده ای تو که تو فکر آسموناست

می پری با همه امید تا رسی به اوج پرواز

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سلام ، سلامتی و سلام بر عشق و صبح بخیر

شعر در مورد غروب و دریا

اگر من بزرگ نمی شدم، پدربزرگ هنوز زنده بود،

موهای مادرم سفید نمیشد،

مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید،

تنهایی معنایش همان تنها بودن در اتاقم بود،

غروب جمعه برایم دلگیر نبود،

چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد غروب دریا

دریا همیشه هست، بر بستر جنوب،

تا من نرفته ام، برگرد از غروب!

تا من نرفته ام، خواب مرا ببین،

ماه شکسته ام! بردارم از زمین،

تا من نرفته ام، اسم مرا بخوان،

در های هوی روز، یا ساکت شبان،

تا من نرفته ام، دست مرا بگیر،

بر قامتم بدوز، آغوشی از حریر

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره غروب دریا

آرزویت که می‌کنم

لحظه ی آمدنت انگار

دوباره پرستو ها نیامده کوچ می‌کنند

و من چنین نامنتظر

تو را و بهار را

از نو آرزو می‌کنم

تو ببین چه می‌کنی

که من پر از فلوت و دریا شده ام

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شراب ، و می و مستی و خوردن شراب ناب انگور

شعر نو درباره غروب دریا

درنزدیکی غُروب دریا…

همجوارشن وماسه های ساحل

ترس همه ی وجودم رافراگرفته است

قلبم جوری میزند!

اِنگاربه امتداد راه رسیده ام

چشمم جوری می بیند

انگاردنیا تمام شدنیست

بی شک خبریست!

هرلحظه موجی میرسد

باصدای موج چشمم می گرید

انگاریکی توان ایستادن را،ازپاهایم گرفته است

حراسان میروم!

نمی دانم چه کرده ام!

به چه جرم؟

روزگاردنبال من است

میخواهم باروزگار پی جَنگ روم

تااِمتداد راه میروم

بی تردید خدایست که نمی گذارد, روزگار پیروزشود

آری…

دِلم برنوررَحمتش رسیده است

دیگرفرار,ازروزگارچرا؟

حال من پادررکاب وروزگاردُنبال من است.

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره غروب دریا

گاهگاهی دل من میگیرد،

بیشتر وقته غروب،

آن زمانى که خدا نیز پر از تنهاییست

واذان در پیش است،

من وضو خواهم ساخت،

از خدا خواهم خواست که توتنها نشوى

و دلت پر زخوشى ها باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد غروب دریا

تا من نرفته ام، عاشق شو و بسوز،

بر صفحه ی شبم، طرحی بکش ز روز،

تا من نرفته ام، ای شاه بی شکست!

برگرد از غروب، دریا همیشه هست…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ساز ، تار و سه تار و آواز و ساز زدن از حافظ و مولانا

شعری زیبا درباره غروب دریا

تنهایی

هیولای عجیبیست ..

روزهای هفته رامی بلعد

غروب جمعه بالامیاورد ..

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره غروب و دریا

غروبو می خوام برای با تو بودن

وقتی که دستات باشه تُو دستای من

جای قدمهامون رو امتداد ساحل

تُو جشن خیس شنهای شاد ساحل

دریارو می خوام واسه ی قشنگیش

مث دل توست با اون همه یه رنگیش

پر از سخاوت ، بی دریغ و عاشق

منم تُو موجاش شبیهم به یه قایق

تو مهربونی با قایق شکسته

قایقی که دل به ساحل تو بسته

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی غروب دریا


تنها باشی …
روز تعطیل باشه …

غروب باشد … دریا هم باشد…..

احساس میکنی


بلاتکلیف ترین آدم دنیا هستی…!!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ذات خراب و بد و لعنت بر ذات خراب از حافظ و سعدی و مولانا

شعر در مورد غروب دریا

حالا که تو رفته یی می فهمم

دست های تو بود

که به نان طعم می داد

پنیر را به سفیدی برف می کرد

و روز می آمد و سر راهش با ما می نشست. _

حالا که تو رفته یی

و ملال غروبی نان را قاچ می کند

و برگ درختان

به بهانۀ پاییز

ناپدید می شوند.

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.