شعر در مورد شهر سنگان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر سنگان استان خراسان

شعر در مورد شهر سنگان

شعر در مورد شهر سنگان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر سنگان استان خراسان

شعر در مورد شهر سنگان ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهر سنگان استان خراسان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر سنگان

خواف ما شهر صفانه ، شهر میراثای قدیم

شهر مردای که هستن با خدای خو هم ندیم

شهر مجد و حافظ ابرو ، فصیح و صد ت دگه

هرطرف سیل مکنی از شور و حال خو ورمگه

مدرسه غیاثیه و زوزن وکشک و رباط

مسجد سنگو ، کبیدو ، همه با شور ونشاط

اسیا بادا و یخدو چل و چار و شیرخنه

مزار شیخ صوفیم مثل خرابات ممنه

ادمایو با صفانن همه از خورد و کلو

اهل مچد ونمازن همه از پیر و جوو

مچدایو روز پنج بار همشه اذان متن

دشوای ماه رمضو نماز تراوح مخنن

********

کله جوش واشکنه ، قلور تروش و گس پلو

مسکه و قروت و چلپک ، قلفا درو الو

خده نون تفتو که اونار مخورم نماز شوما

هنو هم مثل قدیم واز ورمگم شکر خدا

*******

رویی ور مخنن بر عروسا ، دمادا

پول خورده مرزن که جمع کنن خورده ککا

صدای چاریاریا بره همه کیف دره

دهولی و چوی بزی ادم ر سرحال مکنه

*******

هوسنه شو ورمگن باباکلو و بی بی یا

به زر کرسیای زمستو ب ادا و ب ریا

از قدیما ورمگن از او زمونای قحطیا

از همه ندشتگی از دعاها دپش خدا

گاه از الله تو بارون گاه از بکریا

گاه از همت مردا گاه از پوش گرمیا

حالا هم ذکر مکنن قسم به پیرا مخورن

رو ور قبله همشه نماز حجت ورمخنن

خدا جو تا یاری کو به ای همه مردم ما
که همشه بمنن به عشق و ذکر و یاد تا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سنگان

اینجا خدا مردان همه مردانه مردند با خشکسال وباد وطوفان در نبرند

اینجا حکومتها جنایت آفریدند اینجا مدرس ها به تبعید آرمیدند

اما زطوفان بایداینجا گفتگو کرد بسیار برکتها زطوفان جستجوکرد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد مرگ ، مادر و پدر و دوست و عزیز و انسانیت و خواهر و جوان ناکام

شعر درباره سنگان

دهها ده ویران که نامش گشته آباد گاهی نیازآباد وگاهی قاسم آباد

یاران دلم تنگ است از دیدار زوزن زردی هم آهنگ است با رخسار زوزن

در خود نشان از دوره تیمور دارد از ناتوانی پیکری رنجور دارد

روزی به زوزن رونقی در کار بوده است نقش عجب در پنجه معماربودهست

کلک هنرمندان به هرنقشی نمایان ویرانه لیک اینک بجازان طاق وایوان

این مرکز تعلیم دانشهای دوران اکنون فرورفته ست در دامان حرمان

روزی سرای معرفت بوده ست خرگرد دانشسرای تربیت بوده ست خرگرد

خرگرد داغ ظلم شاهان بر حکیمان جولانگه خونخوارگی با نام ایمان

اینجا قدمگاه بسی پیر هرات است این خطه شیرین خاطر از شاخ نبات است

اینجا نظر گاه بسی عشاق صافی شیخ احمد جامی و زین الدین خوافی

اکنون میان بازه نشتیفان غریب است میدان ده درحسرت یک عندلیب است

اندر سلامه کوشک چون باغ بهشت است آنجا توانائی ورای سرنوشت است

*******************************************************

از خواف تا ابیانه

با نام اوکز او همه هستی فراهم از اوتلاش وجنبش ذرات عالم

رب جبال وصخرها تاقله قاف رب خراسان وکویر تشنه خواف

از خواف گفتم دردی اندر سینه افتاد دردی به دل از ماتمی دیرینه افتاد

هر سال با این دردها درخواف دیدار هرشب زدرد خواف تاشبگیر بیدار

از خواف آری خوف دارم گر بگویم آتش زند بر خرمن جان گفتگویم

هرسوروی همسایگیها باکویر است احوال خوافی در صلابت بی نظیر است

اینجا خدا مردان همه مردانه مردند با خشکسال وباد وطوفان در نبرند

اینجا حکومتها جنایت آفریدند اینجا مدرس ها به تبعید آرمیدند

اما زطوفان بایداینجا گفتگو کرد بسیار برکتها زطوفان جستجوکرد

گرد باد باشدگردشی در آسیاب است بی باد زحمت هابسی نقش برآب است

در تار قالی پودی ازجان می گذارد از رنج خود نقش فراوان می نگارد

اینجا تمام دیدها در انتظار است اینجا تسلی دادن دل افتخار است

حتی اگر عمری زغم نالیده باشی شاید چنین درد وغمی کم دیده باشی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرستان سنگان

مرمرین سنگان غمگین بین به زیر پا
در سکوت پایها یکدم نمی آید صدا
سر بریدند ابرها را در هوای بغض خون آلود
صدای شادی باران و آه ابر و دستان خدا

به روی مرمرین سنگان ببین بد خون به پا کردند و
این قربانیان یکدم برای ماندن دلها سران دادند
قدمها دم به دم در شب فرو رفتند و
گلها در درون مرمرین سنگان به یک لحظه خدا خفتند و
گریان اشک ها در روی گل پیدا

قدم بگشا تو چشمانت که اینجا مرمرین سنگی نیابی صاف
خدا بگشا قلم در دست گلها
جوهران هر دم فرو ریزند
از این گردن ابران
و اینجا مرمرین سنگان شوند آن دفتری از خاطرات غم

صدای تق تق پاها به روی مرمرین سنگان خفه گشتند و
میخ کفش نامردان درون سنگها رفتند
آیا حق شود باطل؟

تو قربانگاه این ابران
کبوترها به زیر پای تو خونین خونین اند
بنویس ای گل تنها
که کفتر ها دگر بیجا نمی گردند
دیگر رنگ عوض کردند

ببین
قربانیان
امشب
همه با برق چشمشان
شبها را سحر کردند
تو ای چشمان برای دیدن برقی که می آید
غمگین باش
زیرا ناله در راه است

بدان ای گل
بدن زیبایی ات اکنون اگر دلها کند عاشق
تو آخر ناله خواهی زد
از بیچاره بودن ها برای ابر
بدان جلاد
اگر بی رحمی ات اکنون شود کارا
آخر حکم با آن است…..

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر سنگان

شعر نو هستم ز حلقومی کــــــهن
زخم ها دارم درون پــــــــــیرهـن
ناله ها دارم کــــه راهش بسته اند
هم جگر هم جــان روحم خسته اند
سعدیا اینان چــه قوم و دســــته اند
سگ رها کردند و سنگان بسته اند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد مهربانی ، و مهرورزی خدا و دوست و محبت پدر و مادر و با حیوانات

شعر در مورد سنگان

سلامی به بوی خوش این بهار
سلامی به باران شبهای تار

سلامی ز سرسبزی آملم
سلامی به چشمان زیبای یار

سلامی که از بوته خشکش زده
زسرمای بود و نبود ِ نگار

سلامی به سرمای برف پلور
سلامی ز روی و رخ شرمسار

سلامی به تو ماه تابان من
سلامی که من می کنم یاد دار

دلم بر زمین آسمانی شدست
سلامم به دلتنگی ِ بیشه زار

سلامی ز تنهایی و غصه ام
به روی تو آن خاطره ، ماندگار

سلامی کنم از بلیران و واز
سلامی به میران و بر یادگار

سلامی به کوه و ، ز جنگل سلام
سلامی به زیبایی دشت لار

سلامی ز امواج دریا سلام
سلامی ز شن ها به قایق سوار

سلامی ز سنگان ِ سی ، شهر ماه
پری ها و آن غرش ِ آبشار

سلامت کنم آمده ماه خوش
بیا میهمانت کنم این بهار

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره سنگان

جنگ به پایان رسید

مهلکهء جان رسید؟

دوست به پای وفا

محضر جانان رسید…

مژده به یاران رسید

خنده فراوان رسید

عطر گل رازقی

نیش چو درمان رسید…

سخت به اسان رسید

شَبّح نمایان رسید

زهر به کام رضا

شهد شبستان رسید…

مست وغزلخوان رسید

قند به دندان رسید

هلهله و قیل وقال

بر صف رندان رسید…

ظلم به زندان رسید

به به یاران رسید!!!

نوکری و بردگی

سخت ،به سنگان رسید…

وسوسه،شیطان رسید

مرد به میدان رسید

از غمِ باد بلا

زود به درمان رسید…

دست من و موی تو

زلف پریشان رسید

خاطر اشفته ام

بر سر و سامان رسید…

دوره عصیان رسید

عشق به پایان رسید

تیزی تیغ جفا

زود به شریان رسید…!؟

زخم به زبانم رسید

موت به کانم رسید

عاقبت از عشق او

مرگ به جانم رسید…

قصه به سامان رسید

کز دل وجانم رسید

گرچه که ناراضی ام

تلخ به پایان رسید…

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرستان سنگان

همانگاهان که آه از دل فرا آری
همان وقتی که تو درگیر غمهایی
همان ساعت که تو تنهای تنهایی
همان ساعات بی تابی
من آنجایم
کنار تو
همان جایی که تو اهسته می نالی
کدامین کس دلش با ماست
چه کس اینجا به یاد ماست
آی دیوار از تو می پرسم
کسی اینجاست؟
من آنجایم
همان هستم که تو جایی برایش در کنار خود نمی دانی
و یا وقتی که تو آسوده آسایی
همان آنی که فارغ از من و مایی
همان گاهی که هرچه هست
همه آرامش و شادی
من آنجایم
کنار تو
که می خوانم برای تو
همین آوای بودن ها ماندن ها
تا نهایت
تا به دور
تا تمام دشت های سوت و کور
تا دل سنگین سنگان صبور
نغمه ی شاد و خود آزار حضور
که اینجایم
کنار تو
شبانگاهان به یاد تو
سحرگاهان نماز صبحگاهانم به پای تو
من و نازک نگاه تو
تمام نازهای تو
من اینجایم
کنار تو
تو تنهایی
نمی خواهی
توام از غم نمی کاهی
نمی دانم چرای یادم نمی مانی
تمام سهم من از بودن باتو فراموشی و نسیانی
تو تنهایی و آزادی
من اینجا در کنار تو اسیر دیو تنهایی
چه شبهایی
چه بخت شوم فردایی
من تنها و تنهایی
تو که تنها نمی مانی…
من اینجایم
کنار تو…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رفسنجان ، شعر کوتاه و زیبا در مورد پسته رفسنجان با لهجه کرمانی

شعر در مورد شهر سنگان

آه درویش سلام
این منم،
هان؟!‏
نشناسی من را؟!‏
من همان طفل پریشان دی اَم
خورده بودم به زمین
دم دروازه شهر
پر ز خاک و عرق شرم زمین خوردن خویش
آه،یادت آمد؟!‏
گفتی ای دوست، علی گو برخیز!‏
آه،درویش ‏
دلم می خواهد
همچنان زار بگریم چون دی
نه ز خار دستم
نه ز زخمی شدن پای چپم
بلکه اینبار ز زخم دل خویش
من زمین خوردم باز
نه،درویش هنوز
یاد دارم گفتی
که نگه کن جلوی پایت را
که زمینِ دنیا،پرزسنگ سیه و ناصافیست
چه بگویم درویش
کاش آن روز به من می گفتی
که مواظب باشم
دوستان هم گاهی
نقش نامرئی سنگان زمین سیه اند
و چنانت کوبند
که دگر روزن امید به برخواستنت
در دلت خواهد مرد
آه،درویش کجا؟!‏
نا امیدت کردم؟!‏
گرچه سخت است ولی
تو بیا دستم گیر
باز،برگو یاهو
تا علی گویم و برخیزم باز
من امیدم زنده ست
تا تو هستی دل من پاینده ست
آه،درویش نرو!!…‏
جان فدای قدمت
من همان طفل پریشان دی اَم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سنگان

دیده ها همه خواب
هاشور زده ابر به تاریکی کوچه
بر شاخه هر پاک نهالی
چشمان درشتی است
آری شب تار است …
از طایفه خشم
تا باور خورشید
مجرای نگاهی است
معبرزده از کوس بطالت
مهتاب
فانوس شب رنج
کشکول گدایی است
تاکوره رهی را بنماید به عابر
مهمانی باد و
فانوس به دار است …
مجنون
تا گود زمین را به حماقت بخراشد
سایه ها همه گل
گل ها همه خار است …
بر بارقه کوچه اگر چشم نشیند
از وحشت اشباه نجنبد
جز سایه ای از نارون پنجه به طوفان
که از نیمه گذشته
در پنجه پنهان سگ شب رو وشب گردی این خواب
دیده ها مهار است …
از طایفه خشم
تا باور خورشید
مجرای نگاهی است
گرکام به آسایش تشنگی برآری
دیدن نتوانی، ندانی
آن سیه سبویی که به سوی تو برآرند
آب است
نشاید!
زهرینه به بار است …
تا ساز رهایی ز سگان را بنوازد
شب گرد
سنگان همه اشباه
وآنگاه
در پشته هر سنگ
بیداری کژدم
جولانگه مار است …
گر شبه ندایی
مخدوش کند خلوت کوچه های خفته
جریان امیدی است که دهقان گرسنه
در خواستگه خواب
مهمان بهار است …
دیده ها همه خواب
هاشور زده ابر به تاریکی کوچه
بر شاخه هر پاک نهالی
چشمان درشتی است
جغدان
ناله ای دگر نیست
دهقان
آری شب تار است …

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره سنگان

روزگاریست که کان گهرند اندرین وقت همه بی‌سنگان
بی‌بنان گشته همه بیداران بیسران مانده همه سرهنگان
همه خردان بزرگ‌اندیشان همه پستان دراز آهنگان
همه بیدستان در وقت دهش باز گاه ستدن با چنگان

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دزفول ، شعر در مورد مقاومت و پایداری مردم دزفول

شعر درباره شهرستان سنگان

تمام حس آزادی، تمام قصه ی دیوار
شریک روزهای خوب، رفیق لحظه ی دشوار

تو تکراری ترین شعری مثال نغمه های موج
بخوان هر لحظه نامم را تویی زیباترین تکرار

شمالی تر ز بارانی، ز سقف خانه ات پیداست
نسیم صبح سی سنگان نشسته رو تن تب دار

عروس شهر بارانی، چه تن پوشی به تن کرده
نوار آبی دریا به روی دامن گلدار

مه صبح تماشایی کنار جاده ی جنگل
شمیم دود هیزم با دو فنجان خنده ی دلدار

تمام آرزوی من شده درگیر این رویا
شمال و روز بارانی، غروب حسرت دیدار

دوباره باز خواهم گشت، ز چشمت شعر خواهم گفت
بهار و جنگل و دریا، تو و عشق و منو گیتار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر سنگان

مرنجانم مرا ای دل
مرنجانم مرا خاطر

تو را کابوس ها
کشتند
تو را قابیل ها
کشتند

تو از اندوه چشمی
سرنگون بودی

ببین بختت

تو در جمع نگون بختان
نگون بودی

مدارا کن
به دلتنگی
به این اندوه
بی برگی

که دنیا
غرق حرمان است
که اینجا
شهر سنگان است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سنگان

خنک آن باد که برخاک خراسان گذرد

خاصه برگلشن آن سرو خرامان گذرد

واجب آنست که از حال گدا یاد کنند

هر که بر طرف سراپرده‌ی سلطان گذرد

بلبل دلشده را مژده رساند ز بهار

باد شبگیر چو بر صحن گلستان گذرد

که رساند ز دل خسته‌ی جمعی پیغام

جز نسیمی که برآن زلف پریشان گذرد

هیچ در خاطر یوسف گذرد کز غم هجر

چه بلا بر سر محنت کش کنعان گذرد

خضر بر حال سکندر مگرش رحم آید

گر دگر بر لب سرچشمه‌ی حیوان گذرد

عمر شیرین گذرانیم به تلخی لیکن

نبود عمر که بی صحبت جانان گذرد

قصه‌ی آن نتوان گفت مگر روز وصال

هر چه برخسته دلان درشب هجران گذرد

پیش طوفان سرشکم ز حیا آب شود

ابر گرینده که بر ساحل عمان گذرد

بگذشت آن مه و جان با دل ریشم می‌گفت

بنگر این عمر گرامی که بدینسان گذرد

حاجی از کعبه کجا روی بتابد خواجو

گر همه بادیه بر خار مغیلان گذرد

خواجوی کرمانی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بروجرد ، شعر زیبا و کوتاه و لری درباره شهر بروجرد استان لرستان

شعر درباره سنگان

خـراسان هست مسمی هــمایون

به استعـداد خلـقـش بود مدیون

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.